تبليغاتX
خـــــــود - شناسی

آدمی اززمان کودکی که زیربنای فکری وشخصیتی خودرا می سازد چیزی را سعی میکند ازنظر فکری درک کند و بپذیرد که لقمه ای لذیذ و جویده وآماده ی هضم برای او باشد یعنی افکاری که برای او ثقیل باشند را ازخود ناخودآگاهانه دفع میکند وهیچگاه درعمرخود افکارثقیل ومبهم را به ذهن خود راه نمی دهد

آدمی بجای اینکه گره های فرسوده وموروثی را ازخود بازکند با گریزازفکرکردن ، گره های دیگری را نیزبخود می بندد وگره های کهنه و فرسوده را نیزپیرامون واطراف خود پیچیده تر می کند

 

وه چه خوب آمدی صفا کردی

چه عجب شد که یاد ما کردی

بی وفایی مگر چه عیبی داشت

که پشیمان شدی وفا کردی

 

معشوقه ای که دراین ابیات « شاعریا خواننده ی شعر» را سیراب واشباع ونهایتآ اسیرخود می کند کیست وچیست ؟ دردنیایی که انسان درتهاجم همه سویه مخمصه ها ی شکست وسرکوب وبیوفایی و آزارورنج قراردارد ، باید دیگری برای مداوای دردهای بی درمان او به کمکش بیاید و جواب بیوفایی ها وشکست وسرکوب های اورا بدهد  ، اورا درشکست وفقدان ومحرومیت ها تسکین دهنده و جبران کننده باشد  ، انسان زخم سرکوب ها ی خودرا با تسلای به معشوقه ای درخود التیام میدهد که آفریده ی پندار اوست ، مخلوق خیال وتوهم اوست ، آفریده ی ذهن شرطی اوست . اگرمعشوقه ای وجود دارد برای رسیدن به وصال او باید باتزکیه ، وتهذیب درون خویش راه را برای رسیدن به او هموار کرد . اما می بینیم انسان اینگونه نیست واینگونه زندگی نمی کند ومعشوقه ای خیالی وآرمانی که حجم تمام ادبیات جهان و بخصوص شرق را فراق وهجران و سنگدلی های همین معشوقه بخود اختصاص داده ،  را برای خود آفریده و هجران وفراق اورا برای خود قابل تحمل می کند وجزشکوه وناله وآه ومویه ماحصلی دیگر این معشوق خیالی وبیوفایی وسنگدلی باخود ندارد  ، اگرکسانی به وصال معشوقه رسیده اند انسان را ه وصال را برای خود هموارنکرده بلکه ازوصال یافتگان برای خود اتوریته برای خودباختگی وخودفراموشی و تسکین موقت آلام خویش ساخته است . جزآنکه این شعرمارا گرفتارحزن واندوه می کند هیچ بارروان شناسانه دیگری ندارد ، حزن واندوه وغم را تاروپود اسارت ما نموده ومارا ازدرک واقعیت خویش « آنچه هستیم » دور می کند .

معشوقه ، دوست « غایت نیاز فطری ومعنوی انسان » دربازگشت انسان به خویشتن ، بازگشت به اصل خویش ، بازگشت به هویت واقعی خویش ، کشف تمامیت خود ، با او همدل ویارو هم سخن می شود ، اورا درآغوش می گیرد واورا ازانحرا ف ولغزش وخیال پردازی و افسانه بافی برای به دام انداختن خود جدا میکند . انسان دربازگشت بخویشتن ، ودربیداری ازخوابی که قرنها جبرآ وقهرآ گریبان اورا گرفته است راه زندگی را می یابد ، معنی ی صلح وآرامش را می فهمد ، خوبی وبدی برایش معنا می شود . و حقیقت برایش قابل ادراک ودریافت وشهود می گردد . دریا تویی ، اقیانوس تویی ، خورشید تویی ، نورتویی  ، خودت را پیدا کن ، دروجود خودت به اقیانوس ، به دریا ، به خورشید ، به نوروبه  یبکرانگی و به یگانگی متصل شو . بازگشت به خویشتن ، وکشف تمامیت ویک پارچگی خویشتن است که تورا ازخس وخاشاک وشائبه ها ی فریب منفک وجدا میکند ، تورا به یگانگی ووحدت می رساند .

دوست نزدیک ترازمن به من است

وین عجب بین که من ازوی دورم ........ عطار

دوری انسان ازچیست که اورا بدینگونه دچار ناامنی وناآرامی وناهنجاریهای اجتماعی می کند ؟ اورا اسیرسراب های مخوف خیال وافسانه نموده ودراین سیاهچال تیره وتاریک عمراورا با اضطراب ونگرانی برباد میدهد ، وآدمی سراب هارا برای خود دریا می پندارد ؟ چرا آدمی دچارفریب واغوا شده وفریب را برای خود واقعیت تلقی می کند .

هیچکس درتفکروعقیده خود تردید نمی کند وآن را حقیقت محض تلقی نموده واگربتواند به زور و اکراه عقیده ی خود را به دیگران القاء وتحمیل می کند .

چراانسان به سهولت نمی تواند ازدنیای مجازی که برای خود ساخته و گرفتار آن شده ، خودرا خلاص کرده وبه حقیقت وجودی خویش دست یابد ؟ می توان گفت انسان خطرازدست دادن تمامیت خودرا بطورعمیق وجدی نمی تواند درک کند ، به دنیای مادی وپنداری خود بیش ازآنچه هست بهاء داده است ونتیجتآ دچار خودباختگی به دنیای توهمی وپنداری خود شده است .

ما گرفتاریک چالش درونی هستیم که این چالش درونی مارا به سوی شدن ، کسب کردن ، سود بردن ، ارتقاء یافتن ، چنگ انداختن به عقاید وباورها می کشاند ، وقتی با پاک سازی درونی خویش درخود عمیقآ خیره شویم درخواهیم یافت که چالش درونی ما یک مرکزتوهمی وخیالی وغیرواقعی بیش نیست ( همین خیره شدن عمیق درخویشتن است که به یک باره وبه یک لحظه مارا ازگرفتاری آن نقطه ی کورخلاص می کند ) وبارهایی ازنقطه ی کاذب درونی خود ما به واقعیت وجودی خویش ، به تمامیت خود ، به کشف ناشناخته ها ، وبه ادراک حقیقت می رسیم . اما مشکل انسان همین است که آن مرکزدروغین وتصنعی درونی خودرا برای خود واقعیت می پندارد وهمین واقعیت پنداشتن آن مرکزست که نمی گذارد انسان به آسانی ازآن مرکزخودرا رها وخلاص نماید . واقعیت این است که ما تازمانی که درمحاصره واسارت این گره کوردرونی درخود باشیم ، موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده خواهیم بود که زندگی مان با مسکنت وبدبختی وگرفتار؛  شدن ، کسب کردن ، سود بردن وانباشتن ، ارتقاء یافتن ، ودرمحاصره ی عقیده وباورهای خویش باقی خواهیم ماند . ماهرچه را درمحاصره ی تنگ عقاید وباورخویش برای خود واقعیت ، وایده آل ومتعالی فرض کنیم ، مشکل دروجود ماست که مارا به بیراهه هدایت میکند ، مارا به سوی مرداب های توهمی وخیالی می کشاند ، مارا موجودی مسکین وتیره روز وجنگ طلب می سازد . چشم ما به دلیل دراسارت گره درون بودن کوراست « چشم بصیرت وحقیقت جوی ما » وبرای یک آدم کورونابینا هرچیزی را میتوان واقیت ویا حقیقت تلقی کرد ، مرداب را میتوان برای او دریا تلقی کرد و.... رهایی بی چندوچون ماازآن گره ی کوردرونی خویشتن است که چشم مارا به حقیقت وجودی خویش می گشاید . اگرکوران بخواهند مرداب را برای ما دریا واقیانوس تلقی نموده وبه ما القاء نمایند ، چشم گشوده تیرگی وتاریکی ونوروروشنایی را خود می بیند پس گرفتارتلقین کوردیگران نمی شود .

انسان با کشف سکوت خود « سکوت نهفته دردرون خود » وحفظ آگاهانه ی آن به ادراک حقیقت وکشف ناشناخته ها می رسد ، دنیای دیگری را درخویشتن کشف می کند ، به اقیانوسی بیکران و سرشار ازگوهروجواهر که ابتدا وانتها ندارد درخود دست می یابد . وبعدازکشف درونی خویش بدون تکراروبدون استمرارو بدون ابتذال درهردم وبازدم تازه ترین نکات واسرارهستی را نوبه نودرک می کند . بادل بستگی به عوامل بیرونی ست که انسان ناآگاهانه وناخودآگاهانه سکوت درونی خودرا به ابتذال وویرانی می کشاند وخودرا دردام ننگین عوامل بیرونی گرفتارمی کند .آدمی اگر تنها یک جاکلید داشته باشد به آن جبرآ دل می بندد ، چون با دل بستگی هاست که احساس هویت ، احساس بودن ، واحساس عدم پوچی وتهی بودن می نماید ، انسان با دل بستگی هاست که احساس شخصیت می کند وبا عدم دل بستگی خودرا درخلاء پوچی وتهی وارگی غرق می بیند . اما وجود دل بستگی هاست که انسان را ازهویت واقعی اش جدا می کند . حافظ می گوید ؛

غلام همت آنم که زیرچرخ کبود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است  

انسان زمانی می تواند سکوت درونی خودرا کشف نموده وبه ادراک حقیقت نزدیک شود که دچاردل بستگی نباشد . دل بستگی ست که انسان را دچار اضطراب ونگرانی وهراس وبیم می نماید « فعلآ به شرح  دل بستگی وعلت دل بستگی های انسان نمی پردازیم » ، انسان وقتی سکوت درونی خودرا به هیاهوی دل بستگی ها ، به اضطراب ونگرانی وهراس دل بستگی ها ازدست میدهد ، موجودی نا آرام وقهرآ گرفتارتنش هایی درخود می شود که نمی تواند به سهولت وبه آسانی خودرا ازدام تنش های مخرب وویرانگر خود نجات دهد . تنها آگاهی داشتن وکشف سکوت متعالی درون است که ازانسان موجودی آرام وبی دغدغه وغیر مضطرب و متعالی می سازد ، آدمی را به کشف تمامیت خویش رهنمون می شود ، انسان را به درک حقیقت وکشف ناشناخته ها می رساند . اگر به خدایی که اعتقاد وایمان داری ، به دلیل ترس از خدا دل بسته باشی دچاربیم وهراس واضطرا ب ونگرانی خواهی بود ، وجود وبود خدارا عمیقآ وشهودآ درک کن ، اما هیچگاه ازبیم وهراس دل بسته ی خدا مباش . خدایی که ازهراس وبیم وازترس ونگرانی به اواعتقاد وایمان داریم ، خدای واقعی وحقیقی نیست بلکه این گریزوفرارناآگاهانه ما ازبیم واضطراب ونگرانی های خود است . کشف سکوت خویش یعنی آگاهی یافتن ووقوف واشعارداشتن نسبت به چالش درونی خود . آگاهی لازم وکامل داشتن نسبت به چالش درون خود با مشاهده وبصیرت توام است ، ویا خود همان آگاهی ،  مشاهده وبصیرت است .

به بیانی دیگر چالشی درونی درانسان ها وجود دارد که این چالش خود نیازی فطری وگوهره ی وجودی ماست .وجود چالش درونی درانسان امری گریزناپذیراست وجدایی انسان ازآن امکان پذیرنیست و وجود همین چالش درونی ست که انسان را آگاهانه درمیان تمام جانداران حقیقت جو نموده است . پاسخی که ما به چالش درونی خود می دهیم یک پاسخ کورویک خطای محض است ونه آنکه باعث سعادت وخوشبختی ما نیست بلکه پاسخ کورما به چالش خویشتن است که بشررا موجودی تیره روزودرمانده ومفلوک  ساخته است . رقابت های کورما ، سبقت گرفتن ها ی خشونت باروقهرآلود ما ، دل بستگی های ما همه وهمه پاسخ دادن کور به چالش درونی مان است ، می توان گفت ؛ وجود این چالش درآدمی ازتولد تا مرگ فیزیکی وجود دارد اما پاسخ کوروغیرواقعی وخطای انسان به آن ، آدمی را گرفتارگردبادی مهلک وویرانگر درخود می نماید که اورا به سوی مرداب هلاکت وتباهی سوق میدهد . پاسخ کوردادن به چالش درونی خود عامل فساد وشرارت انسان است ، پاسخ غلط دادن به آن باعث ناآرامی واضطراب ونگرانی وسرگردانی آدمی ست .  عامل ستیزوجدال های کورکورانه انسان ها با یک دیگر است .  پاسخ کوردادن به چالش درونی ست که آدمی را گرفتارسراب ها وکج راهه نموده وهرکسی سرا ب را برای خود ، چشمه ودریا و بیراهه وکج راهه را راه واقعی خویش تصورمی کند . پاسخ خطا دادن به  آن چالش است  که ؛ آدمی را دچار ناامنی وناآرامی وناهنجاریهای اجتماعی می کند .  اورا اسیرسراب های مخوف خیال وافسانه نموده ودراین سیاهچال تیره وتاریک عمراورا با اضطراب ونگرانی برباد میدهد ، وآدمی سراب هارا برای خود دریا می پندارد . آدمی را دچارفریب واغوا نموده وفریب را برای خود واقعیت تلقی می کند .

هیچکس درتفکروعقیده خود تردید نمی کند وآن را حقیقت محض تصور نموده واگربتواند به زور و اکراه عقیده ی خود را به دیگران القاء وتحمیل می کند . پاسخ غلط وانحرافی ما به چالش درونی درخود درما گره ای ، یا مرکزی کاذب را بوجود می آورد  که مارا اسیرخود نموده ومجبور به پاسخ دادن به تمایلات آن مرکزوگره درونی درخود می نماید . گره درونی را درانسان «من» یا «خود» یا «نفس» می نامند . به خود آگاهی رسیدن است که آدمی را ازاسارت گره درونی خویش نجات میدهد

انسان می تواند با تزکیه کامل درون ونظم وانسجام دادن به تفکرخویش به دنیای بی مرزی وارد شود که جهان واقعی خودرا دربرابرآن جز شبح وسایه نبیند ، اما چرا چشم آدمی به  خیال وتوهم ، و شبح وسایه ای که سرسخت ویک دنده اسیرآن شده گشود ه نمی شود ؟ جدی وواقعی انگاشتن شبح وسایه برای هرکسی ، اورا آنچنان گرفتاردام وبند شبح وسایه ها نموده است که هیچکس جز « معدود افرادی » جرات وشهامت گشودن چشم خودر اازدست داده اند  .

آدمی اززمان کودکی که زیربنای فکری وشخصیتی خودرا می سازد از نظر فکری چیزی را سعی میکند درک کند و بپذیرد که لقمه ای لذیذ و جویده وآماده ی هضم برای او باشد یعنی افکاری که برای او ثقیل باشند را ازخود ناخودآگاهانه دفع میکند وهیچگاه درعمرخود افکارثقیل ومبهم را به ذهن خود راه نمی دهد . آدمی بجای اینکه گره های فرسوده وموروثی را ازخود بازکند با گریزازفکرکردن ، گره های دیگری را نیزبخود می بندد وگره های کهنه و فرسوده را نیزپیرامون واطراف خود پیچیده تر می کند .

مشکل آموزشی وپرورشی اغلب افراد دریکایک جوامع بشری نیزهمین است . توانایی باالقوه وبرترانسان داشتن قدرت تفکرواندیشیدن است ومی دانیم که قرنهاست انسان را موجودی «ناطق» شناخته اند . اما ما ناآگاهانه به کودکانمان تفکرواندیشه ، واندیشیدن را القا می کنیم ، به آنان به چه اندیشیدن وچگونه اندیشیدن را اعمال می کنیم . درصورتیکه کودکان معصوم مان را به حال خود رها نمی کنیم که تفکرواندیشه را زنده وپویا درخود بیابند و به تفکری خلاق درخود چنگ بیاندازند  ، درحالی که تفکرواندیشه ای که ما به کودک القا می کنیم ، تفکری مرده وبیروح ومانده ازدیگران است نه کشف خلاقیت وتفکرواندیشه کودک درخود . تفکری که ازدیروزمانده ، تفکری مرده است وکودک باید فکرزنده وپویا ودمادم نورا درخود کشف کند . ما ناآگاهانه تفکری را به کودک تلقین وتحمیل وبرگرده ی او سوار می کنیم که درجامعه با توجه به فرهنگ وعقاید وباورو سنت هرکشور شایع ورایج است واصولآ افکارمرده وتکراری نیز برای انسان ها درهرسطوحی قابل هضم تروقابل دریافت تر، وقابل شناخت ترند تا کشف افکارتازه درخود . وبه همین دلیل افراد یک جامعه اغلب ازدوران کودکی ازفضای بسته و منجمد افکارواندیشه های القایی وتحمیلی به آنها ، فراترنمی روند . انسان تفکردارد اما تفکراو تفکری مرده وبی روح وجان است که ازکودکی به او القا شده است ، اندیشه وفکری نو ودمادم تازه نیست ، اندیشه وتفکردیگران قبل ازاو ست که به ضمیر وحافظه ی فرد رسوخ کرده وقدرت تفکرتازه ونورا ازوی سلب کرده است . ماباید به این امرمهم وقوف وآگاهی کامل بیابیم که آزادی انسان دراندیشه مندی اوست ، والقا اندیشه ی دیگران به خود وکودکانمان ساختن زندانی باالقاب متفاوت است که مارا یک عمردرخود گرفتارمی کند . فرهنگ یکایک جوامع بشری نیزگنجینه ای متناقض ودرتعارض ازافکارضدونقیض القایی « مرده وبی روح» دیگران است ، ویکایک کودکان باالقا خانواده وجامعه ، ازهمان افکاربرای خود دام وحفاظ وفضایی سترگ می سازند وناخودآگاهانه خودرا زندانی آن می کنند . افراد اغلب بجای کشف فکرتازه درخود ازخشت وآجرفرسوده ی افکاردیگران برای خود حصاروزندانی برای حفاظ وامنیت وآرامش خود می سازند ونفس وماهیت این عمل انسان ،  امنیت وآرامش نیست . درست است که افراد ازدوران کودکی به مدرسه وبعد به دانشگاه می روند وصاحب مدارک ومدارج بالامی شوند ، پزشک می شوند ، استاد دانشگاه می شوند ، قاضی می شوند ، معلم می شوند و...و...اما آنچه ناآگاهانه ازکودکی برگرده ی آنها سوارشده وبرای آنها حفاظ وفضاوزندانی سترگ گردیده است ، این افکارمرده ی دیگران است که خشت حفاظ وفضا وزندان آنها گردیده است . تمام افکاری را که آنها ازکتابهای تحصیلی « برای ساختاروساختمان هویتی وشخصیتی » خود کسب کرده اند ، خشت وخاک افکارمرده وبیروح وتکراری وکسالت آور وتفرقه افکن دیگران است وهرتجزیه وتحلیل به ظاهرنو را پزشک ، استاد دانشگاه ، قاضی ومعلم براساس افکارمرده ی القایی درخود انجام میدهد . تجزیه وتحلیلی را که افراد تحصیل کرده برای خود انجام میدهند ونتیجه های قطعی ومبرهن و به ظاهر نوبه نو را می گیرند ، نتیجه ی افکارمرده ومنسوخ شده ی دیگران است وهیچگاه فکری تازه وزنده وپویا درفرد نیست . ماباید برای دست یافتن به آگاهی فراعقلی درخود ، کارخانه ی فکرکهنه را درخود عمیقآ ، بدون تایید ورد آن بشناسیم وآن را درخود بطوربسیاروسیع ودقیق وعمیق مورد واکاوی قراردهیم ، آن را زیرمیکروسکوپ نقد هوشیارانه و درعین حال بیرحمانه ی خود بگذاریم ، همین واکاوی ونقد عمیق ودقیق وهوشیارانه ، افکارخویش است که میتواند چشم مارا به کهنگی واستمراروبی جان بودن افکارخود ، کارخانه ی کهنه ی فکرسازی خود  بگشاید وبازکند  ومارا ازاسارت آن نجا ت دهد . ماگرفتارافکارکهنه ومرده ای هستیم که آن افکار چون حلقه های متصل متناقض درهم جوش خورده ، زنجیره ی اسارت وبندگی وبردگی ما هستند ، وآن افکارمرده هستند که مارا ازنواندیشی وصاحب فکری نوبه نو وزنده بودن محروم کرده اند ، ووابستگی ما به زنجیره ی مرده ی افکاردیگران ، پاسخ غلط وخطا وانحرافی است که ما ناآگاهانه به چالش درونی خود می دهیم .

چرا انسان نمی خواهد خودرا ازاسارت افکاردیگران که عامل فلاکت و هلاکت او ، عامل عصبیت وکژاندیشی او ، عامل ستیزوجدال درونی وجنگهای خانمانسوزبیرونی او هستند خلاص ورها نماید ؟ چون انسان با جوشش افکاردرضمیروحافظه ی خویش است که احساس هویت وبودن وعدم پوچی وتهی وارگی می کند واین اصل واصالت وجوهره ی واقعی انسان است . ولی روند مستمرقرنها زندگی بشری ، وابستگی به افکاردیگران را به آدمی القا نموده است ، افکاری که با ذخیره شدن قرنها به صورت عقیده وایدئولوژی ومرام وباوروکتاب درآمده اند . وانسان با تکیه دادن وبا چسبندگی به افکارمرده ی دیگران است که احساس هویت وبودن وشخصیت وعدم پوچی می کند وخودرا ازکشف افکاردمادم تازه محروم می نماید . درصورتی که هویت اصیل وواقعی وملکوتی انسان ، کشف فکردمادم تازه درخویش است نه درزنجیره ی متناقض وناهمگون وتفرقه سازافکارمرده ی دیگران دست وپا زدن وخودرا شدیدآ وسرسختانه به افکاردیگران وابسته نمودن است . کسانی که توانسته اند با رهایی اززنجیره ی هلاکت بارفکردیگران خودرا آگاهانه با همت وجدیت خویش رها نمایند ، اینان باررسالت انسانی را به دوش داشته ودارند .

 

دوستان باسلام وبا عرض پوزش به دلیل خرابی کامپیوترفعلآ با مشکل روبرویم

 

 

 

یارب به خدایی خدایی

وانگه به کمال کبریایی

ازعشق به غایتی رسانم

کو ماند اگر که من نمانم

شاعروقتی این شعررا می سراید وهزاران ومیلیون ها نفربعداز او آن را باخود زمزمه می کنند ، باتسکین دادن به خویشتن ناآگاهانه دارند اختیاررا ازخود سلب کرده وبه تقدیرحواله می کنند . نفس تسکین انسان فرارازخویشتن وتقدیرخودرا به نیرویی ماورای خویشتن سپردن است ، خودرا فراموش کردن وبه سرزمینی واهی خودرا متصل کردن است

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

 

یکی ازتوانایی های باالقوه و شگفت انگیزوشگرف انسان که متاسفانه درزمان معاصربه فراموشی سپرده شده ویا اکثرآ هیچگونه آگاهی نسبت به آن ندارند ، آرامش ذهن یا تشتت ونا آرامی ذهن است . ذهن آرام وبی دغدغه درآدمی قابل دیدن ومشاهده کردن است وآدمی میتواند بدون خودباختگی به ذهن ، خودرا ازاسارت ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود نجات بدهد واختیارخودرا آگاهانه خود دردست داشته باشد . ولی ذهن ناآرام ودچاراعتشاش درفرد قابل مشاهده نیست وآدمی اختیارخودرا نیزکاملآ به ذهن متشتت وناآرام خود ازدست میدهد .

بدون تعصب درباره ی خوب یا بد بودن ، بدون تایید ویا رد موسیقی ، نواری را گذاشته وترانه ای را گوش می دهیم . سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی کارخون آشامی است  . درزمان معاصرموسیقی یکی ازفریب انگیزترین موضوعاتی ست که باعث خود فراموشی وخودگریزی اغلب افراد می شود وسوال این است ؛ آیا موسیقی عامل تزکیه وتطهیرنفس درآدمی می تواند باشد یاخیر ؟

ساعت 10 صبح مورخه 18/6/88  ذهن آرام است وکمترصاحب خودرا دچارقضاوت وپیشداوری ولغزش وانحراف  می کند به همین دلیل می توان ماهیت واعمال ذهن را درخود به روشنی مشاهده کرد ودید و آن اعمال را درخود با عمل مشاهده وبصیرت ، بیرنگ وخنثی نمود وخودرا ازخودباختگی به سراب ذهن خود برحذرداشت .

گلهای رنگارنگ برنامه شماره 491 این برنامه با صدای  سیما بینا ، ایرج ، گلپایگانی و... تنظیم گردیده ... غزل آواز ؛ حافظ ، سعدی . گوینده آذرپژوهش ....

فریب نکهت گل خوردم وندانستم

که هرنفس به مشامی کند هم آغوشی

کجا شد آنهمه مهری که داشتی که اکنون

به خاطرت نرسم گرشوم فراموشی

و؛

ای نخل آرزو لب لعلت طبیب کیست

پرورده ای عجب رطبی تا نصیب کیست

هرجا که عاشقی ست فلک درکمین اوست

آه این حسود سنگدل آخر رقیب کیست

و .....

ذهن افراد اصولآ طرف صبح شاید دراغلب افراد به دلیل چندین ساعت خواب طولانی شب و کمترگرفتارمشغله های فکری شدن انسان  ، آرام ترازعصرها وشب هاست . و شاید یکی ازعلت هایی که سحرگهان موقعیت نمادین وممتازی درادبیات مشرق زمین بخصوص ادبیات فارسی یافته نیزهمین باشد .  موسیقی ملایم نیزیکی ازترفند وشگرد هایش این است که ذهن را آرام وتلطیف می کند ولی موسیقی مهیج برعکس ذهن را دچارآشفتگی ونتیجتآ ناآرامی بیشترمی سازد که همین یکی ازفریب انگیزترین شگردهای  موسیقی ست . آهنگ وشعروترانه را وقتی درغروب و شباهنگام گوش می دهیم ، اشعارنغزوموسیقی روان وملایم آن ، با صدای حزن انگیزخواننده ماراناخودآگاهانه گرفتارمی نماید ، قدرت مشاهده ی ذهن را ازما می گیرد وسرسخت درسراب خود اسیرمی کند . ابتدا شعر؛ فریب نکهت گل خوردم وندانستم / که هرنفس به مشامی کند هم آغوشی ....  هزاران دلیل خودباختگی درشعرودرآهنگ ودرصدای خواننده پنهان است که به دلیل عدم آگاهی لازم ، آن را نمی بینیم .  دلیل اصلی نیزدرخود ما شکل گرفته وفربه وچاق گردیده است که نسبت  به ساختاروماهیت این مرکزخدعه وفریب درونی درخود نسبت به شگرد ودسیسه پردازی ها ی آن هیچ آگاهی نداریم . بی وفایی معشوقه ها بخصوص درزمان معاصر ( اعم ازدختروپسرویا مرد وزن که دلیل نهفته ی روانی « خود فراموشی - خودگریزی »  دارد که فعلآ به آن نمی پردازیم ) وشکست های متوالی یکایک آدمیان درعرصه ی عشق و شکست های بی شماروغیرقابل جبران درزندگی فردی و اجتماعی ، وبی وفایی معشوقه های آرمانی وخیالی ، هریک انگیزه وسوژه هایی قوی هستند که مارا تنها با شنیدن شعر، آن هم با نوای فریبنده ی موسیقی وصدای خواننده ی آن دربند خود گرفتارکنند که می کنند . ماوقتی شعروترانه را گوش می دهیم با یادآوری و تازه کردن خاطره ی شکست های خود احساس هویت می کنیم ، احساس بودن می کنیم ، احساس آرامش می کنیم ( چون برای خود دراین خودباختگی هویت پیدا می کنیم ) و... اما کسی که نسبت به ترفندهای ذهن خود آگاهی داشته باشد وتوانایی مشاهده ی ذهن رادرخویشتن تقویت نموده باشد ، می تواند پرسه زنی های ذهن را درخود با مشاهده تحت کنترل داشته وذهن خودرا ازپرسه زنی باز دارد وبه روشنی درخود ببیند که ذهن شرطی ست که آدمی را گرفتارتشتت وناآرامی خود می نماید وهرترفند ذهن مردابی ست که ناآگاهانه آدمی درآن گرفتارمی شود وگفتیم اصولآ بعدازبیداری شب ، صبح زود یا قبل ازظهر، ذهن به دلیل  چندین ساعت متوالی خواب شب وگرفتارمشغله های روزمره ی  فکری نشدن ویا کمترشدن آدمی ، آرام ترازعصروشب هاست ومشاهده ی ذهن را صبح زود وقبل ازظهر ، آدمی با سهولت بیشتری می تواند درخود تجربه کند ( مشاهده وکنترل ذهن درتمام ساعات شبانه روزبرای آدمی غیرممکن نیست ، اما کسانی که درابتدای راه خودشناسی باشند صبح زود برای شان این امردست یافتنی تراست )

 موسیقی عامل وباعث تزکیه وتطهیرانسان نمی تواند باشد کاری که موسیقی درانسان ناخودآگاهانه انجام میدهد تلطیف وآرام کردن ذهن است ، ذهن را موسیقی به آرامشی زودگذرمیرساند .

موسیقی آرامش دهنده هست ویا بهتراست بگوییم موسیقی باترفندی مارا گرفتارآرامشی تصنعی وپنداری می کند ( بااین آرامش است که ما احساس هویت می کنیم ، خودرا صاحب شخصیت می یابیم ، ازپوچی خودرا رها می بینیم ) ولی هرگونه موسیقی مارا با واقعیت وجودی خویش بیگانه می نماید ، موسیقی آدمی را گرفتارخوابی فریبنده می سازد وهیچگاه پل ارتباط انسان با هویت واقعی اش نیست  بلکه سدی قوی میان انسان وهویت واقعی وشخصیت حقیقی اش می شود .

موسیقی موضوعی بسیارفریبنده است که آدمی را خواب می کند ولی باعث بیداری انسان هرگزنمی شود .

بیداری انسان چیست وکدام است  ؟ انسان تا ناآگاهانه اسیروگرفتارذهن شرطی خود باشد موجودی گیج و منگ وخواب آلوده است ، وبیداری واقعی انسان زمانی دروی محقق می شود وانسان ازخواب بیدارمی گردد و بیداری نیزامری قابل لمس وقابل مشاهده برای اومی شود ، که آگاهانه ازذهن شرطی خودرا خلاص ورها نماید . ذهن عارضه ای زائد دروجود انسان است که مخل تفکر وبصیرت وعمل سالم اوست . انسان تازمانی که گرفتاروخودباخته ی ذهن شرطی خود باشد دچارخواب آلودگی ست و به دلیل خواب آلودگی ست که خودرا برای انجام بدترین و فجیع ترین اعمال برعلیه خود ودیگران برحق می داند . انسان تازمانی که درمحاصره ی ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود باشد ، چون ربات موجودی برنامه ریزی شده است وتشخیص باطل ودرست برایش دشوارویاغیرممکن است وخوب وبد را ذهن شرطی برای او تعیین میکند . آنچه را ذهن شرطی برای او خوب می پندارد آدمی آن را خوب می داند وبرعکس آنچه را ذهن بد تصورمیکند آدمی نیزآن را بد می داند چون سرسپرده وخودباخته ی ذهن شرطی خویش است . مشکل اینجاست که اغلب ما خودرا فردی بیداروهوشیاروصاحب تفکری سالم می دانیم  و جرات وشهامت نگاه بی غل وعش کردن به خودرا ازدست داده ایم ، جرات نداریم به اعمال وافکارخود نگاهی نقادانه بیاندازیم بلکه با نگاهی ناسالم ودرپرده خودرا می بینیم وخودرا مبراوسالم وخالص تصورمی کنیم ، هیچگاه شهامت آیینه بودن دربرابرخودرا نداریم واگرکسی هم روبروی ما بخواهد آیینه ی اعمال مان باشد با بی رحمی آن را درهم می شکنیم ونابود می کنیم . عمل ما جزخودگریزی وفرارازخویش نیست واین اعمال ما محصول خواب آلودگی ماست . ذهن شرطی ازنگاه کردن بی غل وغش ما به خود ، وحشت دارد ، می ترسد ، دچاررعب وهراس  ووحشت می شود . چون نگاه بی غل وغش و صاف وعاری وبی شائبه ما به خود است که باعث زوال ونابودی ذهن شرطی می شود . تمام تلاش وتقلای ذهن شرطی ، تمام به کارگیری دسیسه وشگرد ذهن شرطی حفظ و بقای خود است . آیا می دانیم همین ذهن شرطی که جز خیال وتوهم وهوا نیست ، هویت وشخصیت ماست . یعنی ما ذهن شرطی وتوهمی را برای خود هویت وشخصیت تصورمی کنیم وبه همین دلیل شهامت وجرات درهم شکستن آن را ازخود دورکرده ایم .

بیداری انسان همان آزادی بی قیدوشرط اوازذهن شرطی خویشتن است ودراین آزادی ست که آدمی احساس سروروآرامش وراحتی وکمال وخلاقیت میکند درغیراینصورت درکلافی پیچیده ازتوهم وخیال ورویا دست وپا می زند وعمر خودرا برای رسیدن به مقاصد کورومبهم ازدست میدهد درصورتیکه آدمی به دلیل بیگانگی با خویشتن خویش « بیگانگی با تمامیت خود» است که ناآگاهانه با تمسک به هرچیزاعم ازاعتقاد ومرام وباورویا هرگونه تعلقاتی ، ناآرامی وتنش های درونی خودرا فرومی نشاند که این نفس رهایی ازناآرامی ودغدغه های درونی اونیست .

آری . آدمی باید ازکارخانه ی تعبیرسازی واتوریته پردازی ذهن ، خودرا آگاهانه خلاص ورها نماید تامعنی آرامش را بفهمد ، تارنج وغم رابشناسد ، تازندگی واقعی اش را به چنگ بیاورد وانسان را به معنی واقعی دریابد وبه حقیقت وجودی خویش ووجود «خدا» بطور عینی وشهودی واقف شود .

دوستان علاقه مند می توانند ازکلمات کوتاه وب

کـــــاوش روان

ازهمین نویسنده نیز دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 1 بعد از ظهر |

با عرض سلام و ارادت خدمت آقای ناظمی
من خیلی از مقالات ارزشمند شما را خوانده ام و سعی می کنم مطالب راپیگیری کنم.
فرمایشات شما قدم بزرگی در کمک به افرادی مثل من که درد را احساس می کنند می باشد .ولی به نظر من ما در این مرحله به علت عمق مشکل نیاز به کمک های عملی هم داریم یعنی اگر شما بتوانید طعم بودن (بی ذهنی) را به کسی بچشانید شاید از هزار کتاب هم برای او مفید تر باشد چون درک بی واسطه و واقعی و ساده و سرشار از سرور است.
تکنیکهای عملی زیادی ( ریلکسیشن - مدیتیشن - هیپنوتیزم و...) وجود دارند که به صورت عملی میتوانند در جهت سبک کردن ذهن کار کردهای بسیار موثری داشته باشند. اگر شما ویا سایر بزرگواران که در این راه قدم گذاشتید می توانستید این تکنیکها را هم به صحبت هایتان اضافه کنید فکر می کنم بسیار تاثیر گذارتر می شد.
لطفا در صورت امکان راهنمایی بفرمایید . تشکر

 

سلام دوست خوب

شما به مطلب مهم وکلیدی اشاره کرده اید (  اگر شما بتوانید طعم بودن (بی ذهنی) را به کسی بچشانید شاید از هزار کتاب هم برای او مفید تر باشد چون درک بی واسطه و واقعی و ساده و سرشار از سرور است.). بله . شاید این یکی ازمهمترین وگشاینده ترین نکات  خودشناسی وکشف ناشناخته ها باشد امااگر انتقال ناشناخته ها وکشف واقعیت به دیگران  امری آسان وحتی میسربود بعدازگذشت قرن ها تا به عصرحاضروتا به امروز بشریت کورکورانه جنگ هفتادودوملت را با خود نداشت و لااقل درصلح وآرامش که حق اولیه اوست زندگی می کرد ولی می بینیم این ستیزوجدال بشریت است که برادراک بی واسطه وناب حقیقت پیشی گرفته است  که نتیجه اش را هم روزبه روزدرتمام جهان می بینیم . اگرشما گرمای جانبخش خورشید را لمس می کنید اگر درآب فرحبخشی وروح نوازی آب را می چشید آیا می توانید احساس گرمی خورشید وسردی وروح نوازی آب را به دیگران انتقال دهید ؟ آیا می توانید خرسندی وسروری را که ازدیدن پروانه نصیب خود می نمایید با دیگران قسمت کنید ؟.... کسانی که به درک واقعی خویش نائل می شوند تنها می توانند ازموانع عدم ادراک بحثی وکلامی داشته باشند ونه بیشتر ... ما انسان ها تاریخ بسیارپرفرازونشیب وپرافت وخیزی داریم . مگر واقعیت مکررو تلخ  تاریخ برای نسل های آینده تلنگری ویا تیشه ای برای بیداری آنها باشد که می بینیم تا به امروزنبوده است و بشرهمچنان جنگ وویرانی وخشونت وستیزرا برپیکره ی زندگی خود به اکراه متصل کرده است و همچنان تاریخ خونین وسرخ گذشتگان را برای خود سرنوشت ساخته است ...

درمورد تکنیک های عملی ریلکسیشن – مدیتیشن – هیپنوتیزم و... به چند مطلب ازکریشنامورتی که درکتاب ( مدیتیشن ) جمع آوری شده اشاره می شود :

« انسان برای گریزازستیزها وجدال های درونی ، انواع مختلفی ازمدیتیشن را ابداع نموده که تمامی آن برخواست ها وآرزوهایش پایه ریزی شده ودرکامیابی آنها اصرارمی ورزد ودررسیدن به آنها تقلا وکشمکش به خرج میدهد . این جد وجهد آگاهانه وحساب شده همیشه درمحدوده ی ذهن شرطی او صورت می پذیرد . جایی که رهایی وجود ندارد . همه تلاش وکوشش او برای انجام مدیتیشن ، نفی مدیتیشن است . مدیتیشن یعنی پایان فکر، تنها آن وقت است که بعدی متفاوت که فراسوی زمان است وجود دارد .

... یکی ازبزرگترین هنرها درزندگی مدیتیشن است – شاید یکی ازبزرگترین هنرهایی ست که انسان نمی تواند ازدیگری بیاموزد . زیبایی اش درهمین است . هیچ تکنیکی درکارنیست . بنابراین صاحب اختیاری هم ندارد . وقتی خودت را زیرنظرداری ، خودت را می فهمی ، نوع راه رفتن ، چگونه خوردن ، چگونه گفتنت را مراقبی یعنی یاوه گویی ، نفرت ، حسادت ها ، اگرازوجود همه آنها درخودت باخبری ، بدون آنکه آنهارا به دلخواه انتخاب کنی ، این می شود بخشی ازمدیتیشن . بنابراین مدیتیشن حتی زمانی که دراتوبوسی نشسته اید ویا اینکه درجنگل روشن ویا تاریکی راه می روید می تواند صورت گیرد ، حتی هنگامی که به آوای پرندگان گوش فرامیدهید ویا به چهره ی زن وفرزند خویش می نگرید ..... بدون مدیتیشن قلب ها همچون بیابانی ست ویرانه ..»

 

روش های مدیتیشن یک تکنیک عملی ست ، یک  فن وشیوه است ، که با تمرین مداوم آن ممکن است آدمی رنگ هایی محدود ازسرزمینی بی منتها ولایتناهی  را درک کند ولی تکرارمدیتیشن جز استمرار ذهن نیست . مدیتیشن یعنی بیدار وهوشیارومراقب بودن . مراقب چه چیزبودن ؟.... دربرابرتمام افعال واعمال وحرکات خویش بیدارومراقب بودن . مدیتیشن خودآگاهی ست . حال آنکه مدیتیشن های تکنیکی وعملی فرارازخویشتن است . ناآگاهانه ازخویشتن فرارکردن است . سرپوش برروی اعمال وحرکات « خودمحورانه » وکورکورانه ی خود گذاشتن وتکرارمداوم ولاینقطع آن اعمال وحرکات است .. فرض کنید درزیردرختی با زن وبچه ی خود نشسته ایم  ، ناگهان متوجه می شویم زنبورهایی روی درخت لانه دارند ویا مورچه هایی درکناردرخت به ما هجوم کرده اند . فرهنگ وباوروزبان شرطی وبرنامه ریزی شده به ما آموخته والقاء نموده که باید زنبورها را یا مورچه هارا نابود کنیم تا زن وبچه مان درآسایش باشند و بی رحمانه به زنبورومورچه ها حمله کرده وآنهارا ازسرراه خود برمی داریم تا مزاحمتی برای مان وجود نداشته باشد ، اما کسی که طعم خودآگاهی را چشیده ودرک نموده است ، سعی میکند بدون حمله کردن به زنبورها ، بدون نابود کردن آن موجودات ، خودو خانواده اش را ازگزند زنبورها دورنگاه دارد . این مثال را به عنوان نمونه ذکرکردم وگرنه فرهنگ کلیه جوامع بشری اینگونه است و فرهنگی ست که زاده ی ناآگاهی انسان است نه محصول خود آگاهی وبیداری آنها . زندگی انسان ها جز جنگ وجدال وبیرحمی وقصاوت نیست و ناخودآگاهی انسان هاست که با فلسفه باقی متمادی قرن ها جدال بیر حمانه ی خودرا ، برای خود زندگی تصورنموده اند . ... اگرعمیقآ توجه کنیم می بینیم مدیتیشن عملی خاص نیست ، روش وتکنیک عملی خاصی نیست ، بلکه بطورمداوم بیداروهوشیارومراقب بودن است .  

« مدیتیشن یعنی پایان فکر، تنها آن وقت است که بعدی متفاوت که فراسوی زمان است وجود دارد »  نکته ی مهم واساسی و جالبی را بازازکریشنامورتی آوردم ، شاید ثقیل ترین و دیرفهم ترین مطلب ومعنایی باشد که اغلب قبل ازنفوذ به اعماق آن ، گرفتارتعبیرذهنی خود می شویم همین مفهوم باشد . غیبت فکر ، پایان فکریعنی چه ؟... مگرآدمی میتواند فکررا درخود پایان بدهد ، فکررا درضمیرخود غایب کند ؟....مگرفکر شاگرد مدرسه است که ازرفتن به کلاس خودداری نماید ؟....

ماباید ابتدا به این امر مهم وسرنوشت سازوبسیارکلیدی کاملآ آگاهانه وقوف بابیم که فکرما انسان ها بطوراعم پدیده ای  شرطی وبرنامه ریزی شده است و وجود اجتناب ناپذیرفکرشرطی و فکرآشفته ومغشوش درانسان ازاو موجودی شرطی وبرنامه ریزی شده ویک «ربات» ساخته است ، همانگونه که یک ربات نسبت به اعمال وافعال وحرکات خود شعوروآگاهی ندارد ، انسان نیزنسبت به اعمال وافکاروحرکات خویش آگاهی ندارد ، البته درک این مهم بسیاردشواراست ، چون آدمی چندان اصراری برای شناخت واقعی خود ندارد و دخل وتصرف ذهن شرطی ، ذهن بیمار ومغشوش وآشفته انسان ، درافکارواعمال آدمیان است که ازآنها موجوداتی یک دنده ولجوج وولنگاردربرابرخود به مفهوم واقعی ساخته است . مازمانی میتوانیم با «واقعیت وجودی خود » ارتباط برقرارکنیم که ازاسارت ذهن شرطی ، فکرشرطی وبیماروآشفته خودرا خلاص کرده باشیم . با غیبت فکرشرطی وبیماراست که چشم ما به تمامیت وجودمان گشوده می شود وتازه مفهوم واقعی زندگی ، انسان وخدارا درک می کنیم . مادرمقابل ذهن شرطی خود ، موجوداتی خودباخته هستیم که تحت اختیارواقتداربی چند وچون فکرویا ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود هستیم . ماباید این واقعیت تردید ناپذیررا درخود عمیقآ درک کنیم . باغیبت ذهن شرطی ست که چشم ما به آفاق دیگری گشوده می شود . فکربیماروشرطی ست که مارا ازدیدن تمامیت خویش ، تمامیت هستی وخدا برحذرمی دارد وگرفتارنیت های فاسد وپلید وخشونت باروجنگ آفرین خود می نماید . غیبت فکریعنی رهایی ازتنش های کورذهن وفکرشرطی خود ، بااین رهایی ست که انسان تولدی تازه می یابد واز خوابی سنگین و هلاکت بارکه سالها نه بلکه قرنها گرفتارآن است به یک باره بیدارمی شود .

مدیتیشن یعنی رسیدن به خودآگاهی وکشف تمامیت خویش ... و «....بدون مدیتیشن قلب ها همچون بیابانی ست ویرانه ..» .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

 

 

 آیا موسیقی می تواند پل ارتباط انسان تا بی نهایت وتا کشف ناشناخته ها باشد ؟

 

آهنگی را گوش می دهیم به نام گلهای رنگارنگ برنامه  505  باصدای خانم پوران وآقای اکبرگلپایگانی

خانم آذر پژوهش با صدای گرم خود شعری را می خوانند ؛

چون کعبه ی وصل تو مقام است صفارا

درکعبه خدارا بپرستید ، خدارا

بی مطرب وساقی نشود مجلس ما گرم

ازبلبل وگل یافت چمن برگ ونوارا

وبعد خانم پوران با صدای دل نشین خود ترانه ی زیررا می خوانند ؛

یارب ، دراین غوغای هستی

دنیای عشق و شورومستی

دستی نگیرد دست من

دستی نگیرد دست من

والی آخر .....

 

اشعارنغزشاعرانی چون طبیب اصفهانی ، اهلی شیرازی و خانم همامیرافشار با صدای گرم خانم آذرپژوهش وصدای فریبنده ی خانم پوران وآقای گلپایگانی  ، تمام اینها انگیزه هایی برای آرامش ودگرگونی روانی ما هستند . با گوش دادن به برنامه گل ها احساس نوعی آرامش می کنیم ، اما این آرامش خلسه ای ست که ما ناخودآگاهانه گرفتارآن می شویم واین خلسه تیره وکرخت شدن ذهن است که بطور ناخودآگاه درما بوجود می آید – البته کاربه خوب وبد موضوع نداریم و بحث ما برسرگوش دادن یا گوش ندادن به صدای خواننده نیست – درزندگی پر فرازونشیب وپرازتنش وفشارعصرحاضرکه یکایک ما درپشت کوهی سترگ ازفشارهای روحی وروانی قرارداریم ، لاجرم باید برای داشتن آرامش به دنبال ملجا وپناهگاهی برای آرام نمودن ، تنش ها واسترس واضطراب و نگرانی های خود باشیم چون زندگی درعصرحاضربه دلیل فشارهای قوی و سحرکننده ی عوامل بیرونی ودرونی ازما موجوداتی بسیارشکننده وسست و آسیب پذیروآسیب رسان  ساخته است واگرتکیه گاهی برای درمان تنش ها وآلام خود دست وپا نکنیم تردیدی نیست که ازپا درمی آییم .  یا باید مذهبی باشیم وبا فرامین واعمال مذهبی خود ، به آرامش دست بیابیم ویا مذهبی نیستیم به پناهگاههای دیگری دست می اندازیم ، تا ازنگرانی هاو تنش واضطراب ها خودرا موقتآ خلاص نماییم . عدد ملجاء وپناهگاه افراد درروی زمین به تعداد نفوس روی زمین است . گروهی ترانه گوش میدهند ، گروهی ترانه خوان می شوند ، گروهی با تماشای یکایک ورزش ها ، بخصوص درزمان معاصرکه ورزش حرف اول را نیزدریکایک کشورها میزند ، خودرا ازفشار تنش ها  ی درونی خود موقتآ بی خبر می نمایند ، گروهی ورزشکارمی شوند ، بعضی کبوتربازمی شوند ، بعضی به جمع آوری کلکسیون های متفاوت روی می آورند ، گروهی به دنبال پست ومقام وثروت می روند و..و...که هرکدام به شکلی زندگی خودرا می گذرانند . حال ما به تجزیه وتحلیل مورد اول یعنی همان گوش دادن به گلها می پردازیم ؛

وقتی اشعاربالا را با صدای گوینده وخواننده ی آن می شنویم ویا زمزمه می کنیم ، ناخودآگاهانه دچاردگرگونی روانی و خلسه ای می شویم که مارا درظاهر به آرامش می رساند . اما عمیقآ که به این موضوع توجه کنیم می بینیم ما دچارخلسه ای روانی وروحی می شویم ونفس خلسه ای که مارا گرفتارمی کند ، آرامش نیست ، بلکه بی خبری ما ازخود و گریزناخودآگاهانه ی ما از« عدم آرامش » است ، یعنی ما موجوداتی نا آرامیم وبا گریزازنا آرامی خویش ، خودرا گرفتارخلسه ی آرامش می کنیم ، آیا ماهیت وکیفیت این عمل ما ، آرامش است ؟ خیر. عمل فریبنده ی ما گریزازعدم آرامش و«گریزازخویشتن » است . ما با وضعیت روانی خود که تنش عدم آرامش وناامنی وناآرامی ست ، نمیمانیم بلکه باگوش دادن به یک آهنگ به عنوان مثال همین برنامه گل ها ، ناخودآگاهانه سرپوش واستتاری برروی عدم آرامش ، خود می پوشانیم وخودرا ازخود بی خبرنگاه می داریم ونام این عمل وترفند روانی وبسیار تا بسیارظریف خودرا ، آرامش می گذاریم . درصورتی که آرامش هیچگاه دراین واکنش وعکس العمل ویا تنش روانی ما وجود ندارد ، وگریزازخود وگریزاز عدم آرامش ، آرامش تصوری ماست . بعضی را معنی وشعرترانه  جذب وسحر خود میکند ، بعضی را آهنگ ملایم موسیقی ، وبعضی را صدای خواننده ولی هرکدام ازاین تحریکات و پاسخ دادن به آنها ، سرپوش گذاشتن برروی ناآرامی و تنش های درونی ست .

ما شعروترانه را گوش می دهیم ، نشانی از شادمانی وسروردراین شعروترانه وصدای حزن آور نیست ، با گوش دادن به ترانه وآهنگ دچارحزن واندوه می شویم – با احساس حزن واندوه است که احساس هویت می کنیم ، احساس بودن می کنیم ، حزن واندوه ونگرانی وتاثراست که به ما هویت می دهد وبرعکس این موضوع یعنی گوش دادن به آهنگ وترانه های مهیج بازهمین عمل را درما بوجود می آورد ، این دفعه با بوجود آوردن شادمانی کاذب ، مارا گرفتارنموده وسرپوشی برروی ناآرامی وتنش درونی ما می گذارد -اگرآگاهانه وبسیارعمیق درخود خیره شویم ، می بینیم ؛ این درون ناآرام وملتهب ونگران ماست که باشنیدن ترانه وصداوآهنگ ، مارا به ورطه ی حزن واندوه روانه می کند . ازما موجودی نگران ومتاثر می سازد ، یا برعکس مارا گرفتاریک شادمانی کاذب چون حباب وسایه می نماید . ما دکلمه را می شنویم ، آهنگ وترانه را گوش می دهیم ، اما ناآرامی وتنش های درونی ماست که مارا گرفتارمهلکه ی حزن واندوه و حباب شادمانی کاذب ترانه وآهنگ می نماید . حزن واندوه ونگرانی وتاثردردرون ماست که ریشه کرده ورشد یافته وتقویت شده ودکلمه و ترانه وآهنگ ، اندوه وتاثروناآرامی درونی مارا به یاد مان آورده ومارا درچنگال خود اسیرمی کند . موسیقی هیچگاه مارا با اصل وماهیت واقعی مان پیوند نمی دهد ، هیچگاه پل ارتباط میان ما وهویت واقعی مان نیست ، بلکه مارا همیشه اسیرحباب وسایه نموده وبا خود گرفتار سراب ها می نماید و سدی میان ما با حقیقت وجودی ماست . موسیقی خاطره هارا برای ما زنده می کند ومارا با یاد اتفاقات و خاطره های دیروزین و مرده سرگرم میکند . واگردرظاهر مارا به آرامش می رساند این آرامش نیست بلکه گریزازناآرامی وآشفتگی است . موسیقی خاطره هارا به یاد ما آورده واسیرمان میکند . وخاطره واقعیت حال واکنون وزنده نیست بلکه اتفاقی ست که دیروزین ومرده است . 

موسیقی چه آرام ویا مهیج آن ، آدمی را با ماهیت واقعی خویش بیگانه می نماید وهیچگاه عامل وباعث آرامش واقعی انسان نیست بلکه ابزاری برای استتارومخفی نمودن نا آرامی وااضطراب وآشفتگی و نگرانی انسان است . انسان باید برای کشف ماهیت واقعی خویش و رسیدن به آرامش واقعی و کشف ناشناخته ها ، علت وانگیزه ی ناآرامی واضطراب ونگرانی خود را درخویشتن باآگاهی پیدا نموده وخودرا ازاسارت این نیروی شرور درونی رها نماید ، و بارخنه به اعماق خویشتن است که می توانیم ازتمام آلام ورنج واضطراب ونگرانی ها خودرا خلاص نماییم . مااگرآگاهی لازم را نسبت به خویشتن ، وماهیت ذهن وعملکرد ورویکرد وبازتاب وفعل وانفعالات ذهن درخود داشته باشیم ، هنگام گوش دادن به یک آهنگ ملایم ویا مهیج اگرکاملآ بیداروهوشیارباشیم ، به روشنی می بینیم که باتحریک بیرونی ( شعروترانه وصدای خواننده وآهنگ ) با نقطه ی تلاقی آنها ؛ واکنش وبازتاب های ذهنی ما ، چگونه هرکدام ازعامل های ذکر شده درپرانتز ، و فعل وانفعالات مداوم وبی وقفه ی ذهن درما ، مارا چون موج به سمت خود می کشانند ولی با بیداری لازم می توانیم ازخودباختگی وچسبندگی به آن عوامل ( بیرونی ودرونی ) خودرا کاملآ برحذرداریم ، وزمانی نیزکه دربیداری وهوشیاری لازم نیستیم ، شعروترانه و صدای خواننده وآهنگ مارا مثل ؛ کاه وباد اسیرخود نموده وبه ناکجا آباد می کشاند . ناکجا آبادی که ذهن شرطی وعوامل بیرونی مارا گرفتارآن می کنند خاطره ای ازتجارب گذشته است که به دلیل عدم هوشیاری وبیداری لازم ناخوداگاهانه گرفتارآن می شویم واین آرامش واقعی ونفس حقیقت نیست بلکه سایه و حباب وبدلی ازآرامش است که واقعیت ندارد وبا بیداربودن وهوشیاری مداوم می توانیم متوجه این فریب درونی درخود بشویم . که با هوشیاری وبیداری مداوم میتوانیم خودرا ازخودباختگی به فریب ذهنی خویش  خلاص ورها نموده وبا ماهیت واقعی آرامش وکشف ناشناخته ها  ارتباط برقرارکنیم .کسانی که خودرا تزکیه وتطهیرنموده وبیداری و هوشیاری را بطوردمادم درخود تجربه نمایند نیازبه موسیقی ابزاری ندارند ، برای آنان سمفونی طبیعت لحظه به لحظه ودمادم تازه تازه ترین وفرح بخش ترین آهنگ های روح نواز را هدیه شان میکند .

ماانسان ها دربند وگرفتارچنین آشفتگی و مهلکه وفساد درونی هستیم که اغلب نمی خواهیم چیزی درباره ی آشفتگی خود و این فعل وانفعالات کوردرونی خود بدانیم ودراین سیاهچال بند آمده وگرفتارشده کورکورانه وبی اختیار به دنبال پیروزی ، موفقیت وشادکامی  ، روزتا شب وشب تا به صبح می دویم و می دویم وهیچگاه نیزبه مقصد نمی رسیم . اگربتوانیم ، آگاهانه وبسیارعمیق ودقیق به فعل وانفعالات درونی خود خیره شده وهرفعل وانفعال درونی را درخود تحت مشاهده ونظاره ی خود درآوریم ، می توانیم با عمل مشاهده خودرا ازواکنش وبازتاب و فعل وانفعالات کورخود که مارا سرسختانه گرفتار می نماید برحذرداریم . علت این اعمال ورویکردها ی درونی ما ، که اعمالی متناقض ودرتعارض و بطورمداوم متغایر با هم هستند ومارا نیزگرفتارتناقض وتعارض می نمایند ، باورهایی ست که ما سالها آن را ناآگاهانه وناخودآگاهانه درضمیرخود ضبط وانباشت کرده ایم وزمانی که ترانه ای غمگین را گوش می دهیم ، باورثبت شده ی درضمیرما که بصورت کدی اختصاصی درآمده است ، وکیفآ حزن واندوه است ، مارا گرفتارخود می نماید – باگوش دادن ترانه ای محزون ، حزن واندوه ثبت شده ی درذهن به یاد ما آمده ومارا گرفتارخود می نماید . تمام ماهیت وفعل ونفعال ذهن ما همین است ، ذهن حجمی ازباورهای ضدونقیض ، غمگین وشاد ، خوب وبد ، صلح وجنگ و...و...گردیده است که با دیدن یک حادثه ، شنیدن یک حرف ، یک ترانه ، مارا بطور بی اختیارگرفتارخود می کند وعملکرد ذهن وماهیت وساختارآن به دلیل شرطی بودن ذهن ما ، بگونه ایست که بااین فعل وانفعالات درونی به ما هویت می بخشد ، به ما شخصیت میدهد .

دوستان علاقه مند می توانند ازکلمات کوتاه وب

کـــــاوش روان

ازهمین نویسنده نیز دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

انسان موجودی ست آزاد وغایت آرزو ونیازانسان آزادی اوست اما نه آن آزادی که درجوامع مدرن امروزازآن به نام دموکراسی نام می برند و یا درجوامع  شرق که با توجیهات گمراه کننده پدیده ای کاذب به نام آزادی برای حفظ قدرت خود  می آفرینند و مردم را اسیرآن می کنند . دموکراسی نیزازانسان ابزاری دراختیارخود می سازد واین نفس آزادی انسان نیست ، ازاینکه آن کشورها – کشورهای توسعه یافته - ازما پیشرفته ترند وازاینکه ازما ازنظرزمانی نیزجلوترند تردیدی نیست . امااگرعمیقآ توجه کنیم می بینیم درجوامع برخوردارازدموکراسی رسانه ها وصاحبان سرمایه است که ازانسان ابزاری فاقدهویت می سازند ، و صاحبان رسانه ها نیزخود ابزارهایی  بی اراده دراختیارعقیده اند ، وسرمایه داران ابزا ری دراختیارثروت وپول اند . آزادی واقعی انسان ونیازواقعی او که موجب آرامش وتعالی و کمال آدمی می گردد ، رهایی بی چند و چون  و آگاهانه ی انسان ازاسارت خویشتن است . دراین آزادی ست که انسان به هویت واقعی خویش دست می یابد ، وعلت وانگیزه ای برای گم راهی وانحراف و خطای انسان وبرای عدم آرامش ورنج واضطراب وکینه توزی او وجود ندارد . رهایی انسان ازاسارت خویشتن ، بیداری ورسیدن انسان به خودآگاهی ست و رسیدن به خود آگاهی غایت آرزو ونیاز، و آزادی وکمال وتعالی اوست . خودآگاهی درفرهنگ مشرق زمین مفهومی تازه ونوبنیاد نیست بلکه ریشه ای بسیاردیرینه دارد ولی درفرهنگ غرب من نسبت به فرهنگ غرب آگاهی کافی را ندارم ولی درمورد خودآگاهی تجربه ی کافی را دارم و بایقین وتجربه می گویم ؛ خودآگاهی مرزرسیدن به آرامش انسان است .

 

انسان بدون شناخت واقعی خود کورمادرزادی ست که درمرداب گرفتا ر شده است وراهی نیزبرای نجات وی وجود ندارد مگر آنکه با شناخت واقعی خود « شناخت ماهیت ذهن ومشاهد ه ی عملکرد فکر درخویشتن » خودرا ازاسارت ذهن شرطی خویش آگاهانه رها نموده باشد

 

انسان اگر خودرا به مفهوم واقعی نشناخته وخودرا ازاسارت ذهن شرطی خویش نجات نداده باشد اگر دربالاترین مقام وموقعیت های اجتماعی نیزباشد ناآگاهانه عمرش را برباد داده است

 

انسان موجودی ست که به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ، فریب خورده ی ذهن شرطی خویشتن است وزمانی می تواند برافکارواعمال خود تسلط کامل داشته باشد که آگاهانه با شناخت واقعی خود مهارذهن را درخویشتن دراختیارخود گرفته باشد

 

اغلب می گوییم ؛ زندگی فریبنده است ، زندگی جنگ است . اما اینگونه نیست این انسان است که خودرا درمخمصه ای درفشاروخفقان قرارداده است که جز به فریب و جدال  و جنگ  زندگی پاسخ نمی دهد . البته فریب زندگی نیزمحصول ذهن به بن بست رسیده ی انسان است نه ماهیت واقعی زندگی

 

ذهن انسان صحنه گردان خبره وماهری ست که آدمی را با هرعلم وآگاهی ودرهرسطح ومقامی چون عروسک تحت اختیاروهدایت بی چند وچون خود دارد  ، آیا می توانیم ذهن را درخویشتن با عمل مشاهده ی خود تحت کنترل خود درآوریم وخودرا موجودی آزاد ورها ازاسارت ذهن شرطی خود نگاه داریم

 

هرتمایل وآرزوی ما یک تنش درونی یا بازتاب وواکنش ذهنی ست .  ما تصویری ازتمایلات وآرزوها را درذهن خود ناخودآگاهانه  ثبت کرده ایم که درمواقع دیدن آن تمایلات وآرزوها دراشیاء وعوامل بیرونی درما تنشی ازاضطراب ونگرانی به دلیل همان تصاویرذهنی بوجود می آید وتصورمی کنیم چنگ انداختن به آن عوامل است که موجب آرامش ما می شود ، درصورتیکه با چنگ انداختن به عوامل بیرونی ما سرپوشی برروی تنش درونی خود می گذاریم وموقتآ ازآزار ، تنش – جراجت درونی خود - خلاص می شویم ،  تنها با شناخت واقعی خویشتن ورهایی ازریشه وعلت تصاویرذهنی ست که مارا به آرامش واقعی می رساند  

 

جدال ورویارویی ما انسان ها با یکدیگر ، به دلیل عدم آگاهی ما ازماهیت واقعی خود وعدم آگاهی ازریشه وعلت ومادرجدال وستیزدرخودمان است . به دلیل ناآگاهی ما ریشه وعلت جدال نهفته درخودماست که عامل رویارویی وجدال ما با یکدیگر می گردد

 

 

تفاوت نسل های امروزبا نسل های گذشته درسواد ودانش آنهاست ، اغلب مردم درگذشته بی سواد وبهره ای ازدانش وآگاهی نداشتند ولی مردم امروزاکثریت تحصیل کرده هستند . آنچه ما پشت سرداریم واقعیت تاریخ پرفرازونشیب تمامی انسان هاست . اما چرا نسل های امروزبه گذشته نگاه نمی کنند وهمچنان کورکورانه وبا جدال وبیرحمی زندگی می کنند ؟ درصورتیکه حق آنها یک زندگی سرشارازآرامش وصلح است . ما جنگ را ازنیاکان خود به ارث برده ایم وآن را امری گریزناپذیراززندگی خود تلقی میکنیم ، اما ماهیت جنگ یعنی سوختن زندگی ، چرااین ارث کریه را برگرده ی خود تحمیل می کنیم ولی فکررا درخود به کارنمی اندازیم ؟ به ماهیت وعمق جنگ رخنه ونفوذ نمی کنیم وهمچنان آن را جزء جدایی ناپذیرزندگی خود می پنداریم ، ودرآن تردید نمی کنیم

 

انسان ها موجوداتی سرگردان درمحدوده ی عقل وعشقند . غالب مردم  ، با سواد وبی سواد وعامی وخاص ازمحدوده ی عقل فراترنمی روند وفضایی ماورای عقل را ادراک وتجربه نمی کنند ولی معدود افرادی ازفضای عقل فراتررفته وحریم نامحدود عشق را تجربه می کنند . درحریم لایتناهی عشق است که تمام تناقضات وتعارضات و محدودیت های بشری که ساخته وپرداخته ی عقل آنهاست درهم شکسته وفرو می ریزد وانسان وارد فضای لامکانی می شود که  حقیقت برای او قابل درک ومشاهده است . عشقی راکه عقل ناقص برای  انسان ساخته ویا می آفریند عشق واقعی نیست وتنها با غیبت کامل فکراست که عشق درانسان متجلی می گردد

 

تنها عشق است که ستیزوجدال وتفرقه وجدایی را نمی شناسد ، ومارا گرفتارفریب ودروغ وتقلب و ریا نمی نماید

 

بزرگترین بلیه بشرگرفتارآفت «خودبزرگ بینی » شدن است ، انسان  به دلیل  عدم شناخت خود و عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ، دچارغرور«خودبزرگ بینی » گردیده وهمین غروراورا گرفتارانحراف گریزازخویش و بیگانگی با خود  می نماید واین معضلی ست که با کسب مدارج دانش وتحصیل ، بیشتروبیشترگریبان بشرامروز را می گیرد وتنها انسان بیداروهوشیاراست که اگربه بالاترین مقام و موقعیت اجتماعی ویا به بالاترین مدرک تحصیلی  نیزبرسد گرفتارغرورگریزازخویشتن نمی شود وانسان آگاه وبیدارکسی ست که خود را به مفهوم واقعی شناخته باشد

دوستان علاقه مند می توانند ازکلمات کوتاه وب

کـــــاوش روان

ازهمین نویسنده نیز دیدن فرمایند

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

  

 

عمرانسان یک سفراست ازآمدن تا رفتن ...سفری حیرت باروشگفت انگیز . گروهی همان ابتدا سفررا درک می کنند و سعی می کنند بیداروهوشیارمانده و به خواب زمستانی فرو نروند و عمرشان را براساس  درک واقعیت وکشف ناشناخته ها استوار نمایند اگرچه اندک انسان ها باشند ، اما اغلب ازاین سفربازمیمانند وعمرخودرا بدون سیروسفرازدست میدهند اگرچه بیشترین انسان ها هستند .

حافظ می گوید ؛

گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

سخن حافظ برای کسانی ست که گرفتارودرحصاردنیای شرطی خویشتن اند ، واز زندان منیت وخودمحوری رها نگردیده اند ، برای کسانی ست که گرفتارهواوهوس وبادند و گرنه کسانی که به مقصد رسیده اند نه دیگرخطری درراهشان است ونه مقصد برای شان بعید ، چون خود به مقصد رسیده وعین مقصدند . کسانی که به مقصد بیداری وخودآگاهی می رسند ، سعی می کنند دیگران را نیزازجهان نوروآگاهی که به روی آنها گشوده شده بهره مند نمایند وتمام تلاش شان را برای بیداری مردم صرف می کنند .  بودا وقتی به خودآگاهی رسید ، درب بهشت را به روی خود گشوده دید . ازاو خواستند که به بهشت وارد شود ، بودا نگاهی به جمعیت پیرامون خود کرد وبه خود اجازه نداد که به بهشت وارد شود و گفت زمانی به بهشت وارد می شوم که آخرین نفرازاین جمعیتی باشم که سرگردان برروی زمین اند  .

انسان ، بیدارمتولد می شود وعوامل احاطه یافته براو وخواب آلودگی پیرامونیان وی ، اورا دچارخواب آلودگی می نمایند وعمرخود را با تحمل مشقت وسختی ها درخواب آلودگی می گذراند وبعد می میرد ، بدون آنکه هیچگاه چشمش گشوده شود . این ماحصل عمریک انسان است .

انسان بطورکلی نمی داند که خودرا گرفتارچه بدبختی وتیره روزی و مصیبتی کرده است وگناهی هم ندارد ، چون قرنهاست که زندگی بشری درفضای مسموم وویرانگر وتباه کننده ی بی خبری از خویش می گذرد . بی خبری انسان از«خویشتن» ، بی خبری انسان ازماهیت وساختارواقعی خود . قرنهاست که تمام تلاش انسان صرف «شدن» می گردد . شدن یعنی تغییرماهیت دادن ، تغییرماهیت کمی وکیفی دادن ، خودرا متحول ودگرگون ساختن ، خودرا به مقصد رساندن ، خودرا به برتری وامتیاز رساندن و...و... تحول ودگرگونی امری «مرضی» وغیرواقعی وتحمیل شده برگرده ی انسان است و انسان نیازی به دگرگونی ومتحول شدن ندارد – البته بحث اینجا بحثی روانی ست نه فیزیکی -  انسان وقتی دگرگون شدن را هدف خود می پندارد ، ناخودآگاهانه دچار انحرافی فکری می گردد که برای فکرشرطی او قابل درک نیست . علت ومسبب این انحراف ودچارکج روی شدن «ذهن شرطی » انسان است که اورا ازاصل وماهیت اصیل وواقعی خویش دور می کند .  برای رهایی ازاین چالش ویرانگر و هلاکت بار، باید ذهن را درخویشتن ، با مطالعه ی عمیق کتابی ودرونی درخود ، شناخت ونسبت به ذهن آگاهی کافی را کسب نمود . ذهن را با تمام افعال ورویکرد آن درخویشتن با آگاهی واشعارکامل به آن ، تحت مشاهده ی مستقیم درآورد ، باید ذهن را با واکنش وعمل وعکس العمل های مداوم وبی وقفه ی آن درخویشتن مشاهده نمود . ذهن چالشی درماست که مارا ناخودآگاهانه با هرعمل وعکس العمل وواکنش خود گرفتارمی نماید . هرعمل وعکس العمل ذهن ، خود تعبیروتفسیروتوجیه وپیشداوری ذهن است که  فرصت مشاهده ی خودرا ازما می گیرد ومارا بی وقفه گرفتارتعابیروتفاسیروتوجیهات وپیشداوری های غلط وانحرافی وغیرواقعی خود می نماید . اما عمل مشاهده درخویشتن است که مچ ذهن را برای ما می گشاید ، باتمرین سکوت وخیره شدن درعمل وعکس العمل و بازیهای مداوم فکردرخود ، می توانیم عمل مشاهده را درخود تقویت کنیم وبامشاهده ی درخود ، می توانیم چالش های مداوم ذهن را درخود بیرنگ وخنثی وخودرا ازاسارت ذهن رها نماییم . واین عمل برای کسانی که مصمم وجدی هستند وکنجکاوانه می خواهند خودرا به مفهوم واقعی – آنچه هستند - بشناسند ، وتشنه ی آگاهی درمورد خویشتن هستند ، امکان پذیراست .

ما ناآگاهانه وناخواسته گرفتار ذهن شرطی درخود شده ایم ، واین ذهن است که مارا ازدرک واقعیت وکشف سفرحیرت انگیزوبانشاط و مصفای زندگی برحذر داشته است . ما ناخودآگاهانه گرفتارمردابی شده ایم که این مرداب مارا ازلمس واقعیت زندگی جدا ورنج واندوه ومرارت را نصیب مان کرده است . مردابی متعفن ، مارا ازسفراقیانوس بیکران هستی وعشق وحقیقت بازداشته است و برای شناورشدن دراقیانوس هستی ودرک حیرت انگیزوشگفت دمادم ناشناخته ها ، باید خودرا ازاسارت مرداب کاملآ رها نماییم .  دل بستگی های کذایی وتوهمی ست که ماراازدرک ناشناخته ها وکشف دمادم ناشناخته ها بازداشته است ، و آنچه مارا ازدل کندن باز میدارد ، همان تعبیروتفسیروتوجیه وپیشداوری های سمی ذهن است که جرات وشهامت را درما می کشد ومارا همچنان دردام مخوف دل بستگی ها نگاه می دارد . برای رهایی ازدل بستگی ها ، باید تکلیف مان را ابتدا با « ذهن شرطی» که تمام دام وبند ما وعامل ومادر تمام مصیبت های ما ست روشن کنیم . ذهن را نیزدرخود می توان با عمل مشاهده ی ناب « بدون حضورذهن که با ترفندهای خود آدمی را همچنان گرفتارخود نگاه می دارد » خنثی نمود وازعمل بازداشت .

این واقعیت رانمی توان به هیچکس تفهیم والقاء نمود – چون تفهیم والقاء نیزدامی ست که برای خود ودیگران تنیده ایم -  مگر کسانی که به اعماق خویش نفوذ کرده باشند ، کسانی که نیروی ناشناخته ی درون خودرا کشف کرده باشند ، بااین آگاهی ست که دریافته ودرمی یابیم که زندگی جدای ازچالش کور وفریبنده ی مقایسه ورقابت ، جدای ازستیزومجادله و رنج واندوه وملالت ها ماهیت وساختار دیگری نیزدارد .  وبااین کشف وکسب آگاهی ست که می بینیم تمام مذاهب وادیان یک هدف مشترک دارند که هنوزبرای غالب مردم مجهول وناشناخته است وآن نیزکشف حقیقت است .

 

دوستان علاقه مند می توانند ازکلمات کوتاه وب

کـــــاوش روان

ازهمین نویسنده نیز دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 6 بعد از ظهر |

 

دوست خوب مان سوال کرده اند ؛

سلام
جناب ناظمی
شما فرموده اید:"باید سراپا سوخت

ودرخاکسترخویش ازنو تولد یافت "

آیا بعد از این سوختن چیز دیگری بجا می ماند..

 

آری دوست خوب . تنها بعدازتمام وکمال سوختن ،  ازخاکسترماست که هویت واقعی واصیل ما به ظهوروتجلی می رسد  . هویت شناخته شده ی ما فرزند ونتیجه ی دانستگی های ماست که هویتی بدلی وغیرواقعی را اینگونه برگرده ی خود تحمیل نموده وآن را درخود با افتخاررشد وبقا می دهیم . دانستگی های ما ازبدو تولد وحتی وراثتی * همه وهمه اکتسابی هستند و هویت ما ماحصل دانستگی های ماست واز سوختن و خاکستراین دانستگی های متولد شده والقاء شده ی به ما ، شخصیت ویا ماهیت ویا هویت واقعی ما به ظهورمی رسد و تجلی می یابد . ما صفات واقعی وخدادادی را درخویشتن ازیاد برده وآن صفات را به گرداب فراموشی سپرده ایم وبا تمسک به دانستگی ها وعوامل اکتسابی ست که برای خود صفت می سازیم ، که تنها مشکل بشریت درهمه ادوارواعصارهمین بوده وهست . ازسوختن مهراس ، دانستگی های القایی را بیرحمانه ازصفحه ی ضمیر وحافظه ی خویش بیرون بریز، بعدازاین مرگ و سوختن دانستگی هاست که به تولدی دوباره دست می یابیم  و این تولد واقعی انسان است . ما متولد می شویم درنوزادی ودوران کودکی ست که حافظه وضمیرما چون آیینه ای صیقل یافته وچون خورشیدی متبلوراست ، درنوزادی وکودکی ست که ضمیروحافظه ی ما مطهروپاک ودرخشان است . اما عدم آگاهی خانواده وجامعه است که آیینه ی درون مارا تیره وکدرمی کند ، خورشید درون مارا با ابرهای القایی وتحمیلی می پوشانند وناآگاهانه ازما یک ابزارمکانیکی می سازند وفرهنگ ، مارا وظیفه مند حفظ شخصیت القایی و مکانیکی خود می نماید واین تمام خدمت ویرانگری ست که پدرومادرها به فرزند بی گناه خود و جامعه وی به او القاء می نماید . یک کودک رشک وکینه وحسد را نمی شناسد و تحت انقیاد حسدوآزوکینه نیست . یک کودک دشمن ودوست را نمی فهمد ، وبطورناخودآگاهانه وناآگاهانه انسان را یک پارچه ومبرای ازتقسیم بندی های جبهه گیرانه می بیند . کودک رنج وغم واندوه را نمی شناسد . کودک سودوزیان را نمی شناسد ، کودک مقایسه ورقابت و«شدن» را نمی فهمد . اما خانواده وجامعه وفرهنگ وباورهاست که انسان هارا به خوب وبد تقسیم بندی نموده وبه کودک معصوم وبی گناه القاء می نمایند . وقتی خانواده ی کودک او را چون «ربات» برنامه ریزی کردند ، کودک بیچاره بعدازاین برنامه ریزی وشرطی شدن است که انسان هارا متفاوت ومنفک ازهم درقالب های متفاوت می شناسد ، یکی برایش دوست است ودیگری دشمن ، یکی برایش خوب است ودیگری بد . با این برنامه ریزی شدن است که کودک ناخودآگاهانه ونا آگاهانه گرفتارکینه ورشک وحسد می شود ، یکی را دوست می دارد وبه وی الفت می ورزد وازدیگری می ترسد واورا دشمن قهار خویش تصورمی کند . وآیا زندگی بشربطور کلی جزدرقالب همین تقسیم بندی قرارگرفته است ؟ ... وقتی باتزکیه ی درون « سوختن و پاک نمودن حافظه وضمیرخویش از دانستگی های القایی وغیرواقعی درخود » به ماورای این تقسیم بندی قدم بگذاریم ، می بینیم که انسان ، بقول خودش این اشرف مخلوقات چه بلایی برسرخودش آورده وجبرآ زندگی اش را با ، بیم وهراس واضطراب چگونه با خشونت وبیرحمی بربادمیدهد . درصورتی که زندگی واقعی انسان جز آرامش وکشف ناشناخته ها نیست و نفس وماهیت ناشناخته هاست که دمادم به انسان سروروفرخندگی وشادمانی ونشاط  غیرقابل توصیفی را می بخشد ، اما قرنهاست که آدمی ازشناخت واقعی خود عاجز گردیده وبرای خود صدها وهزاران فلسفه پرپیچ وخم وخشونت آفرین وویرانگر و مرگ بار را ساخته است . له له کنان آنهم به بهایی بسیارگزاف وغیرقابل تحمل به دنبال آرامش خیالی وموهوم خود می گردد و مگر آرامش خیالی را میتوان به دست آورد ؟ ما سردی وخنکی ونشاط وفرحبخشی آب را وقتی دراستخرودریا درحال آب تنی کردن هستیم ، میتوا نیم تجربه کنیم ، درکویرفقط خیال دریاست که مارا گرفتارلذتی توهمی وغیرواقعی و کاذب می نماید . باید عمیقآ درک کنیم که یکایک ما چنین بلایی را سرخود آورده ایم ، ماازچشمه ودریا جدا شده ایم ودرکویری تفتان و سوزان با تمام بلایا ومصیبتی که گرفتارآن هستیم ، لذت کاذب شنای دردریارا برای خود باتصوروخیال بوجود آورده ایم . درک عمیق این موضوع کلافی که مارا درخود پیچیده ودرخود استحاله کرده را به یک باره درما ازهم متلاشی می کند و مارا به مقام بالای رهایی می رساند ، اما برای رسیدن به رهایی ، ابتدا باید «ذهن» را درخود که حجمی درهم تنیده ازدانستگی واطلاعات اکتسابی و ضدونقیض ماست را درخود با تزکیه وتطهیرآن سبک نماییم . با آرامش ذهن است که میتوان کلاف وحصار خودرا با نگاه یا با چشم بصیرت خویش ازهم گشود وخودرا نجات داد . این سوختن ست که ازخاکسترآن ، شخصیت واقعی ما ، ماهیت وهویت حقیقی ما به ظهوروتجلی وکمال می رسد و چشم مان را به آفاقی دیگر می گشاید که تا زمانی که دراسارت وزندانی ذهن خود هستیم ، درک افق های دیگربرای ما وبرای هیچ انسانی قابل وصول نیست .

 

 

* بعضی ازخصوصیات وصفات غیرواقعی که درما ریشه ای وذاتی نیستند ، بطوروراثتی ازنظر فیزیکی ، جسمانی وازنظرروانی جبرآ از طریق پدرومادر به ما انتقال می یابند که تغییراین صفات درابتدا برای انسان دشواراست اما با آگاهی یافتن کامل نسبت به ماهیت واقعی خود و با رهایی ازچنبره ی فلاکت بارذهن ، میتوان آن صفات خوب یا بد را درخود ترمیم کرد .

 

دوستان علاقه مند به مطالب خودشناسی می توانند ازوبلاگ

کـــــاوش روان 

ازهمین نویسنده با کلیک روی آن دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

 

ماهرعملی را برمعیارخوب وبد بودن آن انتخاب می کنیم ویا برعکس انتخاب نمی کنیم . فلان عمل را انجام می دهیم چون آن را خوب می پنداریم وفلان عمل راانجام نمی دهیم چون انجام آن عمل رابد تصورمی کنیم . آیا می توانیم هرفعل وعمل وهرموضوع را بدون گرفتارخوبیت ویا بدیت شدن آن عمل وسوژه مشاهده کنیم ؟ ما وقتی عملی را برمبنای خوب بودن ویا بدبودن آن عمل می نگریم دچار شکسته بینی وکثرت نگری وتفرقه می شویم وتمامیت آن فعل وعمل را نمی توانیم ببینیم .

گرفتارتعبیرمنفی ومثبت شدن درهرسوژه ، یا هرفعل وعمل ، و موضوعی به دام شکسته بینی وکوراندیشی افتادن است .  اگر بتوانیم هرعمل خودرا قبل از گرفتارتعبیرخوب وبد ، یا منفی ومثبت بودن آن شدن  ، درخود نظاره گر باشیم می توانیم به ژرفا واعماق آن موضوع وفعل و عمل ،  رخنه نموده وازشکسته بینی و تفرقه گرایی خودرا نجات بدهیم . یک سوژه ، یک موضوع ، یا یک عمل  را ببینیم وبه دام تعبیرمنفی ومثبت ماحصل ذهن خود نیافتیم ، ازتعبیرذهن خود که چالشی محصورکننده است  فراتربرویم و فراتررا نگاه کنیم درآن صورت گرفتارشکسته بینی ، دوئیت نگری ونقصان درنگرش به سوژه ، یا موضوع وافعال و اعمال نمی شویم . درغیراینصورت ناخودآگاهانه گرفتارچالش ذهن کورخود شده ایم وازدرک واقعیت ویا حقیقت هرسوژه یا موضوع یا فعل وعمل محروم می گردیم .

آیا می توانیم ؛  وقتی ازخیابان عبورمی کنیم ، آنگاه که مقابل چشم مان هزاران سوژه وعامل رژه رونده را می بینیم ، فقط نظاره گر سوژه وعامل ها باشیم وگرفتار پیش داوری های مثبت ویا منفی ویا خوب وبد ذهن خود نشویم ؟

 آیا می توانیم وقتی درمنزل نشسته ایم وتلویزیون روشن است وهرلحظه تصویری را نمایش میدهد ویا خبری را پخش می کند ویا فیلمی هیجان انگیزرا نشان میدهد ، دربرابرتمامی این حوادث تصویری فقط نظاره گر باشیم وخودرا از به دام افتادن به چالش های متفاوت که همه « ذهن ساخته / خود ساخته » هستند برحذرداریم ؟

آیا میتوانیم  درمقابل هزاران نگاه متفاوت که هرلحظه چشمانمان را درتیررس شکاروصید خود دارند ، بینای عیب وحسن خویش  باشیم نه پاسخ دهنده ی نگاههای تشنه ی دیگران ؟ « نگاه انسان وقتی تشنه باشد درنگاه دیگران ، درتصاویردرمنظره ها ، درحوادث ورخدادها به دنبال خوراک برای سیراب واشباع کردن خود می گردد ».

آیا می توان درمقابل هرگفتگو وشنیدن سخن وسخن رانی ، بدون جبهه گیری های خصمانه یا سازشکارانه ، بدون هرگونه واکنش وعکس العمل ، تنها مستمعی  جویای واقعیت بود ؟

آیا می توان لحظه به لحظه بیداروهوشیاربود ویکایک وریزریز اعمال وافعال وافکارضدونقیض وتفکرات سالم وناسالم خودرا تحت نظارت وکنترل خود داشت ؟

اگربگوییم غیرممکن است ، گرفتارپیش داوریهای  ذهن شرطی  وبیمار خود شده ایم ودرچالش کورذهن خود به دام افتاده ایم  و هرگز نمی توانیم واقعیت « آنچه هست » را دراین بازارآشفته وروزگار  پرآشوب ودروغ و جنجال درخویشتن کشف کنیم .

کاری دشوار است ، اما غیرممکن نیست . محک روشن نگری انسان نیزهمین است .

دوست من ؛  اینجا مکان پنجه درپنجه افکندن ، وزورآ زمایی نمودن ، وتصفیه حساب های خرد وکلان شخصی نیست . اگرما اینگونه ایم واینگونه زندگی می کنیم ، دراثرناآگاهی و تربیت والقاء خانواده وگذرزمان ، « ترسی »  برما غالب ومحیط گردیده که جرات درهم شکستن ، کلاف ترس رادرخود ازدست داده ایم وناخودآگاهانه همان ترس ودلهره است که مارا تحت اختیاروهدایت کورخود دارد . این ترس جهنمی چون آفت وسمی ست که درخت وگیاه را تدریجی نابود میکند ولی اکثریت نسبت به آن آگاهی نداریم ، وآن را سرسختانه درخود استمرارمی دهیم و حفظ می کنیم وبه فرزندان خویش انتقال می دهیم . که ماحصل و نتیجه ی آن « ترس » ووحشت ، زندگی بسیارمخاطره بار وپر تهدید انسان معاصربا پیشرفت های محیرالعقول اوست  . درصورتی که اینجا حریم صلح وآرامش ودرک خویشتن وکشف ناشناخته هاست . اگرتشنه ی شناخت خویش باشیم ، اگر تشنه ی کشف واقعیت وناشناخته ها هستیم ، رسیدن به مقصد « آگاهی » برای ما دشوارنیست . باید به دنبال راه شناخت واقعی خود « آنچه هستیم » باشیم . بد نیست بگوییم ؛ ذهن ما بسیارتنبل وسست وپررخوت بارآمده و درزباله ی کهنه ها  وول می خورد وعادت مستمر به همین تنبلی ست که قدرت درک تازه ها راازما گرفته است .

تمام جنجال ودعوا وگردافکنی وهیاهوی ما برسرشناخته شده هاست ، ما سرچیزی نزاع وجدال داریم که آن را می شناسیم و هرکدام آن را برای احساس پوچی ننمودن درانحصارومالکیت خود درمی آوریم . پس باید ازمالکیت انقطاع ناپذیرخود دفاع کنیم . اما درفراز وما ورای تمام این جدال ها وسربه دیوارکوبیدن وتیغ بروی یک دیگر کشیدن ها ، سرزمین ومرز وحریم دیگری نیزوجود دارد که آن جهان لایتناهی و بی پایان وبی جدال ناشناخته هاست ، که با کشف آن سرزمین بی مرز وبی تناقض وبی ابهام ، می بینیم جدال وستیزوکلنجارخشونت بار ما برای هیچ و پوچ ، وبرای باد هوابوده است ، وجهان واقعی انسان این جهان مجازی وتوهمی نیست . اما چرا نمی توانیم هرکدام دیگری ودیگران را تحمل کنیم ، وتا نابودی یک دیگرقدم بر می داریم ؟  مگرکسانی باشند که تایید کننده ی اندیشه وتفکرما باشند که آنها مورد تایید وصلح وسازش مقطعی ما هستند  . ولی آیا تایید وقبول دیگران ، رد ونفی خویشتن نیست ؟  « اگر من دشمن عقیدتی خود را بخواهم تایید وقبول کنم ، خود را نفی کرده ام » ونیزرد ونفی دیگران ، تایید وقبول خود است ؟ دشواری و خطرسازی همین جاست که آدمی هرگز نمی تواند خودرا نفی کند وباید به هربها وقیمتی خودرا تایید کند وبه اثبات برساند . وقتی نتوانیم دیگری را تایید کنیم ، خودرا درتقابل با او قرارمیدهیم و تمام این فرآیند ،  نفس وماهیت و کم وکیف تمام زندگی یکایک ما گردیده است . ماباید «خود» را به اثبات برسانیم ، «خود» را تداوم واستمراربدهیم . «خود» را به کرسی بنشانیم ، «خود» را درراس قراردهیم . واین «خود» جز یک توهم وخیال ،جز یک کذب محض ودروغ تمام عیارنیست .«خود» ماهیت ذهنی ماست ، «خود» یک کلاف است که ناآگاهانه دردام آن گرفتار شده ایم . «خود» هرلحظه درما ، ماسک وصورتکی برچهره می زند ، گاه اهل مسجد است وگه اهل میخانه ، گاه بخشنده وسخی ست وگاه تشنه ی مال وثروت وحریص قدرت و... بازیگروکارگردان وفیلم نامه نویس و صحنه ساز وصحنه پرداز این سیاه بازی ها «خود» است که مارا فریب میدهد . ماوقتی به دام پیش داوریهای ذهنی خود می افتیم وبه خوب وبد هرسوژه ویا موضوع یا عمل پای بند می شویم ازدرک واقعیت آن سوژه وموضوع وفعل وعمل ، عدول کرده ایم . 

اگرمردم یک کشور اززندان ذهن خود فراترنمی روند واز چالش تاریک وکورتعبیرات ذهن فراتررا نمی نگرند این اکثریت ویا توده ی متراکم دال برحقیقت بودن افعال واعمال وحرکات آنها نیست ، باید به این واقعیت وقوف بیابیم که ذهن ، درآدمی طعمه ایست که هرکسی را در دام چالش خود گرفتار می سازد ،  وهرکسی را ازدرک واقعیت خویش محروم می نماید  . درهرکشوری براساس فرهنگ وباورهای خود باارزش دادن به بارمثبت هرموضوع وفعل وپدیده ای ، آن را عمل انسانی وواقعی خود می انگارند وتصورمی کنند ، درکشوری دیگر چه بسا ارزشهای مثبت آن کشوراز باری مثبت برخوردارنباشند ، شاید بعضی ازاعمال بعدی منفی هم داشته باشند ویا درزمان ها ی دیگر درهمان کشورممکن است بسیاری ازآن اعمالی وافکاری که امروزبعدی مثبت یا منفی دارند درزمان های دیگر کاملآ برعکس امروز باشند . اگربتوانیم ماهیت این موضوع را درک کنیم وگرفتاربارارزشی ( منفی و مثبت ؛ یا خوب و بد ) افعال وموضوع وپدیده ها و عقاید نشویم ، بلکه دربرابر تمام عوامل وسوژه وموضوعات نظاره گری بی طرف ومبرای ازپیش قضاوت های ذهنی خود باشیم ، دراین صورت خودرا ازلغزش به دام شکسته بینی ودوئیت نگری وکثرت گرایی و کوراندیشی رها نموده ایم وگرنه از درک واقعیت هرسوژه ، موضوع وهرپدیده ای خودرا محروم کرده ایم که دراین حالت ناخودآگاهانه به دام تعبیرات مسموم که همان پیش داوریهای ذهن مان هستند افتاده ایم .   

 

دوستان علاقه مند به مطالب خودشناسی می توانند ازوبلاگ

کـــــاوش روان 

ازهمین نویسنده با کلیک روی آن دیدن فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 1 قبل از ظهر |

 

 

برای درک ناشناخته ها باید اززندگی عادی وروزمره ی خویش فراتر رفت و یکی ازتوانایی های مغزی وهوشی انسان نیزهمین است .  ادراک و تجربه ی کم وبیش ناشناخته ها برای هرانسانی امکان ناپذیر نیست . یکی ازدغدغه های انسان درک ناشناخته ها ودرکنارآن قبول یا رد زندگی عادی وروزمره ی خویشتن است . کسانی که به مرزناشناخته ها می رسند وبا ادراک دمادم ناشناخته ها زندگی شناخته شده ی بشری و زندگی خودرا ، دردایره ی بسته ی قالب ها وارزشها ی قراردادی  نگاه می کنند ، کفی را برروی آب می بینند که غالب مردم به این کف دل بسته اند وهمچنان  با بازی گرماگرم با این کف مشغول هستند واینگونه نیزعمر می گذرانند ،  بدون آنکه هیچوقت ازخواب بیدار شوند ونسبت به جهان ناشناخته ی درونی خویش هیچ آگاهی کسب نمایند واین روندی ست که با تمام تمدن های بشری و جنگهای عقیدتی و طبقاتی ، زندگی انسان هارا شکل داده است . اما دشواری برای افرادی که تیزهوش تر وکنجکاوترهستند ازهمینجاست و براستی چه باید کرد ؟ آیا باید با کف وحباب های فریبنده ی زندگی قراردادی خو کرد یا نه ، باید خودرا اززندان زندگی ارزشی رهانمود وبه اعماق دریای ناشناخته قدم گذاشت تا دروگهرهای دیگری را صید کرد ؟ زندگی قراردادی بشری یک فرآیند شناخته شده است که با تما م رنج وآلام وتیره روزی ها وبا بالا رفتن ازسروکول یک دیگر مردم دردایره ی تنگاتنگ مسابقه ورقابت گرفتار شدن ، بیشتر انسان ها همچنان به زندگی عادی وروزمره ی خود ادامه میدهند ، اما آنچه درماورای تمام این اعمال وحرکات شناخته شده برای انسان وجود دارد ، کشف و ورود به حریم بیکران ناشناخته هاست . یک نوجوان ویک جوان با هزاران آرزو به امید فردایی بهتربه دنبال تحصیل می روند ، یک جوان به دنبال شغل می رود وآنچه برای اینان آرزوست داشتن فردایی بهتراست ودرحریم شناخته ها برای بهترشدن ، برای رسیدن ، برای زندگی ایده آل داشتن ، برای کسب وانباشتن همچنان صد اسبه به پیش میرانند ،  وآنچه آنهارا مجدانه به جلومیراند ، مقایسه ورقابت برای  دست یافتن به انگیزه و علت های دنیای شناخته شده برای آنان است ، اما درسرزمین ناشناخته ها ، نه مرزی وجود دارد ، نه مقایسه وجود دارد ونه رقابت برای شدن ، برای رسیدن ، برای انباشتن ، نه علت وانگیزه ای ازدیروز درآن حریم هست ونه انگیزه وعلتی برای فردا ، آنچه قابل اکتشاف وشهود ودست یابی ا ست ، حال واکنون است که با به عدم پیوستن وتولد تازه ، تجربه ای برای فردا نیست . درحال نه دیروز وجود دارد ونه فردا، نه یک لحظه وساعت قبل ونه لحظه ی آینده وساعات نیامده ، کشف حال بدون گرفتارگذشته وآینده است . تجربه ی دیروز برای بهترشدن فردا محصول « زمان » قراردادی ، ساعت وروزو هفته وماه وسال ، که فکرشرطی  وبیمارگونه ی انسان برای او خلق کرده است . جهان وپدیده های شناخته شده برای انسان ، همه قابل لمس وقابل مشاهده وبه چنگ آوردن است ، ازعشق انسان به انسان گرفته تا دیگر تمایلات ریزودرشت بشری ، اما جهان ناشناخته سرزمین ومکان ویا پدیده ای قابل لمس وقابل شهود برای اغلب مردم نیست و تنها با درک وکشف ناشناخته هاست که می بینیم جهان شناخته شده ی بشری مجموع تمایلات انسان هاست که برای او جهان مجازی را تشکیل داده است . جهان شناخته شده ی بشری ، جهانی ست متناقض ودرتعارض باالفعل ، تقابل هرتمایل با تمایل دیگر ، که این تضاد شرآفرین نقطه ی آغاز وابتدایش درون آشفته انسان است که این آشفتگی ناخودآگاهانه ازدرون به بیرون سرریزمی شود ودنیای متناقض بیرون را برای توده ی  انسان ها می سازد .  اما جهان ناشناخته جهانی ست فاقد ومبرای ازتمایلات درونی انسان و فاقد هرگونه علت وانگیزه ونتیجتآ مبرای ازتعارض وتناقض ، دنیای شناخته شده پدیده ای است ازدیروز وازگذشته و کهنه وتکراری وبسیارکسالت آور وملالت بار . دنیای شناخته شده ی بشری که بازتاب تضادها وتناقضات درونی اوست ، دنیایی ست لبریز ازسیتزوجدال ومناقشه ورقابت ، وتازمانی که انسان گرفتاردنیای شناخته شده ی خویش باشد جدال وکشمکش های او پایان پذیرنیست . صلح بین افراد دریک خانوده تا یک کشوروصلح ظاهری هرکشوربا کشوردیگرپوششی ست برروی تمایلات جنگ طلبانه ی انسان ها که درژرف واعماق خود هیچگاه صلح به معنای واقعی نیستند . این وضعیت متناقض ودرتعارض ونا به سامان است که قرنها سرنوشت انسان را ساخته است وهنوز هم معدود کسانی جهان ناشناخته را درخویشتن کشف وبه ظهوررسانده اند .

 

دوستان علافه مند می توانند مطالب وب

کـــــــاوش روان

ازهمین نویسنده را نیزبا کلیک روی آن مطالعه فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 12 بعد از ظهر |

 

 

 

تنها خودفراموشی ، آفت زندگی بشروجوامع بشری است .

مشکل انسان این است که دچار «خودفراموشی» شده است . کسانی برای انسان مشکلی نمی بینند .  آنان  مشکلی هم ندارند ، و انسان را همین که هست می بینند .  اما هستند کسانی که انسان را گرفتار مشکل می بینند و مشکل را نیزبرای خودو انسان بسیار جدی می بینند ؛ آنها که انسان را گرفتار مشکل خویش می بینند اینان گروهی هستند که لحظاتی با خیره شدن عمیق درخود درروابط با دیگران ودراعمال ورفتارهای اجتماعی کلیه جوامع بشری  ازخود فراموشی رها می شوند وبه نیروی دیگری درخویشتن پیوند می یابند  و به برکت این نیرووانرژی سرشار ونامحدود ا ست که مشکل را درخویش وبرای انسان می بینند ، اما نمی توانند بطوردائم وپیوسته با این انرژی درونی خویش درارتباط باشند ، وبعدازهر ارتباط دوباره گرفتاردنیای نمادها یا گرفتاردنیای ارزشی وقراردادی وبیرونی خود می شوند . اینان می بینند ولی واقعیت را هرگز نمی توانند برای انتقال به دیگران به زبان بیاورند ، مگرآنکه هرکس با رخنه به اعماق خویش بتواند خودرا ازسراب هایی که ناخودآگاهانه گرفتارآنها شده وآن سراب ها را برای خود ودیگران دنیای واقعی تصورمی کند ،  به روشنی درخویشتن ببیند .  دنیای درون درآدمی دنیای « هوشیاری وخودآگاهی»  ست ودنیای بیرونی دنیای نمادها وارزش هاست ، دنیای خودساخته وقالبی وقراردادی ست  . زمانی هم که این گروه درمحاصره ی  دنیای پنداری وارزشی خویش ویا دنیای نمادها هستند ، دنیای تجربه  شده ی درخویشتن « جهان هوشیاری » را کاملآ ازیاد می برند و دراین فراموشی ست که دنیای بیرون را دنیای واقعی خویش می انگارند ، اگرچه ممکن است این گروه افراد درهفته یا درماه درچندین دفعه لحظاتی  را با انرژی پنهان درونی خویش درارتباط قرارگیرند اما به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ، وعدم خودشناسی لازم نمی توانند آن انرژی درونی را باآگاهی وبه اراده ی خود دردست داشته باشند ونیزچیزی درباره ی آن نمی دانند . اما هستند افرادی که این انرژی درونی را درخود با کسب آگاهی لازم درمورد ماهیت آن نیرووقدرت درونی وشناخت واقعی خویش ، کشف کرده اند ونسبت به وجود نیرویی بیکران ولایزال درخویشتن وقوف واشعارکامل دارند .  این انرژی سرشاردرون ، کشف خودآگاهی ست ، هوشیاری ست که ماورای دانستگی ها واطلاعات ودنیای تفکرشرطی و محدود انسان قراردارد . مرز واقعی وجود انسان است که فرد ازآن عبورمی کند وبه ماهیت فراموش شده ی خویش چنگ می اندازد ولی خودفراموشی او باعث گردیده که این انرژی وقدرت وتوانایی بکررا درخویشتن اغلب انسان ها ازیاد ببرند . برای کشف گاهانه ی دنیای هوشیاری خویش ، هرکسی باید لاجرم آیینه ی درون را اززنگارهای فرسوده ی آن پاک نماید . این امری اجتناب ناپذیراست ، واولین قدم برای کشف واقعیت وجودی خود ویا تمامیت خویشتن است . مااگرآیینه ی خویشتن را به مفهوم واقعی درخود صیقل نداده باشیم ، جبرآ به دام ، غبارهای ذهنی خویش می افتیم . حتی اگرقوی ترین اراده وایمان را نیزداشته باشیم بدون رهایی ازغبارها ی ذهن ، بدون رهایی اززنگارهای آینه ی خویش ، هرگز نمی توانیم خودرا ازاسارت دنیای کاذب خود رها نماییم . اززیرکی ها ی ذهن ما همین قدربس که ذهن برای بقای «خود» که همان ذهن است وتصورما این است که آن «ماهیت واقعی» ماست ، برای اکثرمامردم ، دنیایی ایده آلی وتلطیف شده می سازد وهمچنان مارا گرفتاردنیای توهمی وتصوری خود می نماید که این مشکل اغلب ما انسان هاست . تنها راهی که ما می توانیم ازترفند ودسیسه های ذهن خودرها شویم این است که آیینه ی درونی خود را اززنگارهای فریب پاک وتطهیرنماییم . بعدازاین تطهیروتزکیه است که ساختمان وماهیت«  ذهن » درخود برای ما قابل مشاهده می گردد و همین مشاهده ، ناب ترین و خالص ترین عملی ست که ذهن را ازجوشش مداوم بازمی دارد .

 این کشف درونی  وفردی و شهودی ، هنوزازنظرعلمی قابل اثبات نیست اما قابل نفی هم نیست . برای کسانی که این نیرووقدرت غیرمعمول وشگفت را درخود کشف می نمایند وجود آن ،  یک واقعیت مسلم وغیرقابل انکاراست . ونیزگویای این حقیقت است که انسان برخوردارازیک انرژی بیکران ونامحدود درونی ست که این نیرو توانایی های بسیارخارق العاده وشگفت انگیزی دارد . توانایی خارق العاده این نیروآن است که برای آن هیچ مانع وسدی وجود ندارد . توانایی دیگراین نیروکشف ناشناخته هاست . درفرهنگ وباورانسا نها درتمام زمین ، انسان موجودی مضطرب و نگران وسرگردان است  ، وبه دلیل عدم شناخت واقعی  خود اضطراب ونگرانی ، وسرگردانی را تقدیرخود می پندارد اما با کشف این نیروست می بیند که انسان اصلآ موجودی مضطرب وسرگردان ونگران نیست .  بسیاری ازفلسفه ها انسان را موجودی متناقض ودرتعارض می بینند  ولی  با کشف همین نیروی نهفته درخویشتن است که می بینیم انسان موجودی متضاد ومتناقض ، ودرتعارض نیست بلکه وجودی بسیارروشن وشفاف دارد وموجودی مطلقآ مسالمت جوست . انسان زمانی ازتضاد وتناقض رها می شود که خودرا به مفهوم واقعی شناخته وانرژی سرشارنهفته درخودرا کشف نموده باشد . بطورکلی انسان موجودی نا آرام نیست . بلکه عامل ناآرامی وبیم و اضطراب ونگرانی وهمچنین سرگردانی انسان « ذهن شرطی» اوست . علت آن بیگانگی انسان با خویشتن خویش ، یا بیگانگی انسان با ماهیت واقعی خویشتن است .

خودفراموشی یعنی ازیاد بردن ماهیت اصیل وواقعی خویش ، ازیادبردن وبه فراموشی سپردن هویت اصیل خود . اما علت وانگیزه ی خودفراموشی را چگونه می توان درانسان مورد ارزیابی وتحقیق ومطالعه قرارداد ؟  گفتیم آنچه آدمی را به ورطه ی خود فراموشی وخودبیگانگی سوق داده واورا قویآ وسرسختانه گرفتاردنیای «خودفراموشی» نموده « ذهن شرطی» وبرنامه ریزی شده ی انسان است واین نیزمشکل امروزودیروزواین دهه ودهه ی قبل انسان و یک نسل ودو نسل بشر نیست بلکه قرنهاست که این آفت ، انسان را به سوی سراب هلاکت ونیستی سوق میدهد . انسان با ایمان عمیق به خویشتن وبا کاوش مصمم وجدی وموشکافانه ی درخود و پاک کردن غبارهای درونی درخویش با « خودشناسی » عمیق می تواند ، آفت های درونی ، که اورا سرسخت دراقتدارواختیارخود دارند را ببیند . تمام این آفات ، همان افکارسمی وبیمارو متناقض وبیگانه درانسان هستند که اورا ناخودآگاهانه درمحاصره ی کامل خود دارند .

انسان تازمانی که گرفتارآفت خودفراموشی درخویش باشد ، موجودی نا آرام ، ونگران ومضطرب است ، ونا آرامی واضطراب اورا به جان خود ودیگران می اندازد ، زندگی را به کام خود وسایرمردم تلخ وغیرقابل تحمل می کند . اورا موجودی ستیزه گر وستیزه جو می سازد . هرقدرخودفراموشی درانسان قوی تر باشد ، آدمی بیشترازصفات اصیل وانسانی خود فاصله می گیرد و برای خود ودیگران خطرناک ترمی شود .

 

دوستان علاقه مند می توانند مطالب تازه ی

کــــــــــــاوش روان

همین نویسنده را با کلیک روی آن مطالعه فرمایند

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 2 بعد از ظهر |