آ

مناظر زیبا و رمانتیک از طبیعت (20 عکس)

 

 

آهنگی از داریوش گوش می دادم به نام «تصویررویا». .مضمون شعر این.ترانه مرا به تامل واداشت در آن نقطه ای روشن را دیدم ، گفتم بد نیست درباره اش مقالی بنویسم ؛

داریوش می خواند ؛

شب از مهتاب سر میره / تمام ماه تو آبه / شبیه عکس یک رویاست / تو خوابیدی جهان خوابه / زمین دور تو می گرده / زمان دست تو افتاده / تماشاکن کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده /تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخنده / شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی / تورا آغوش می گیرم ؛ تنم سرریز آیا شه / جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه / تورو آغوش می گیرم هوا تاریک تر می شه / خدااز دست های تو به من نزدیک تر میشه / زمین دور تو می گرده / زمان دست تو افتاده / تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده / تمام خونه پر می شه از این تصویر رویایی / تماشا کن تماشا کن چه بیرحمانه زیبایی .....

داریوش خواننده ارجمند ناخودآگاهانه پیامی بسیار عمیق وانسانی والهی دراین ترانه اش دارد. داریوش در آهنگ خود هرکسی را به کشف «تمامیت خویش » «هویت واقعی خود» با غرق شدن درمهتاب شب دعوت می کند . این یک پارچگی وهویت انسان است که درتمام جوامع بشری اعم از غرب وشرق کاملآ به فراموشی سپرده شده است !....آیا درجوامع پیشرفته  ی غربی انسان به مفهوم وسیع آن ، به آن مقام یعنی هویت واقعی خویش دست یافته است ؟ که با پل مهتاب شب ، حضور واقعی خودرا کشف نموده وبه روشنی وبا یقین دریابد ؛ تمامیت انسان چیست ؟ هویت واقعی هرفردی چیست ؟ آیا غربی وشرقی دریافته است ، که «رقابت» مطرح دوران معاصر درمیان تمامی جوامع بشری که اسباب وعلت پیشرفت آنها نیز محسوب می گردد ، یک رقابت کور است ؟ .... آیا هرکسی دریافته است که با کشف «خود» به مقامی دست می یابد که به استغناء وبی نیازی مطلق می رسد وتمام محرک های آفریده شده بین جوامع را نیز جز یک بازی محرک آفرین نمی بیند ؟و...و.... هرچند که من با یقین می گویم ؛ خیر. ولی اگر پاسخی درغیاب بشنوم که بگوید ؛ آری . سوال من این است اگر آری . چرا انسان پیشرفته ی معاصر مخرب ترین سلاح هارا برای حفظ بقای خود آفریده است ؟ چرا همچنان وحشیانه به کشورهای ضعیف دیگر حمله می کند تا ثروت های نهفته ی هرکشور را به نفع خود با قلع وقمع میلیون ها همنوع به چنگ آورد  ؟ چرا بیرحمی هایی غیر قابل باور درجهان معاصر حاکم است ؟

پیام این آهنگ پیامی است که قرنها «مولوی» آن را سعی کرده با مسالمت وبا ملایمت وبا مدارا وگاه بانعره و فریاد ونفرین به ما تفهیم کند وبگوید ؛

« خویشتن نشناخت مسکین آدمی / ازفزونی آمدو شد درکمی / خویشتن را آدمی ارزان فروخت / بود اطلس خویش را بردلق دوخت»........

 اما می بینیم آدمی همچنان دل بسته واسیر برکمی وناچیزی خود سرسختانه درمیدان مخوف رقابت وستیز اسب خودرا می راند و گوشش به هیچ حرفی نیز بدهکار نیست . هرکسی  واقعیت اصیل وخدادادی خودرا به بوته ی نسیان وفراموشی سپرده وبه یک تصویر توهمی وخیالی ، ساخته ی پندار خود که فریبی بیش نیست سروجان باخته به آن درخود چنگ انداخته است . انسانی که کرات دیگر را به تصاحب خود درآورده ، کرات دیگر باز همچنان عرصه ی تاخت وتاز وجولان وی بر علیه همنوع خودش گردیده و چرا؟... برای آنکه هنوز ما درنیافته ایم ، خدایی که ازدست های او به ما نزدیک تر می شود ، چیست وکیست وکجاست ؟ ...برای آنکه هنوز هیچ کس زیبایی واقعی خود و زیبایی جهانی را که در آن زندگی می کند را درنیافته وکشف نکرده تا آن زیبایی الهی را به کراهت وزشتی وناهنجاری تبدیل نکند . شعر ترانه ی داریوش پیامی ست عمیق وانسانی که شاعر آن این ترانه را ناخودآگاهانه سروده وداریوش نیز آن را ناخودآگاهانه به صدای گرمش برای دیگران میخواند . اما در جهان پیشرفته ی معاصر کدام فرد ویا افراد چشم وگوش خودرا به معنای واقعی نه دراسارت کلام وواژه وبیان وتفکرو عقیده  توانسته اند از غبارها پاک کرده وبا چشمی پاک و گوشی مبرا بدون پرده این پیام متحول ساز الوهی را دریافت کنند ؟  وبا این بینش خود به فرشته خویی بدل شوند ؟ فرشتهسیرتانی شوند که خود پیام های ملکوتی را لحظه به لحظه دریافت کرده وبه گوش سایر همنوعان دراسارت خود انتقال دهند؟  لحظه به لحظه ی هستی برای  یکایک ما حامل پیام است ، از لحظه ی  طلوع خورشید جهان فروز وشنیدن نغمه ی حیات بخش پرندگان صبحدمان تا سکوت دل انگیز وسحر کننده ی مهتاب شباهنگام . ما با بیگانگی با طبیعت خود ، چشم مان را به روی خودمان بسته ایم ، تا خودمان را به معنای واقعی « آنچه هستیم » نبینیم وبه دلیل استحاله شدن در دل بستگی ها وتعلقات وعقاید وتفکرات واهی ، حاضر نیستیم «خود» واقعی مان را درخود کشف کنیم . وعمل وکار یکایک ما جز فرار بی توقف از خویشتن نیست . ودراین تلاقی ست که هرکسی ظرفیت واستعداد نورانی والهی خودرا که دریکایک افراد وجود دارد به دلیل عدم شناخت واقعی خود نا خودآگاهانه درخود از دست میدهیم  واسیر انباشته های ذهنی خود می گردیم .

 گوهر بی بدلی را که قرنها عرفای واقعی ما درخود کشف کرده  وسعی کرده اند تا حد توان پرده از آن برای دیگران نیزبردارند همین بوده است . جویباری جاری درانسان که قربانی ناآگاهی وبی خبری او ازخویشتن خویش می شود .هنوز اغلب این پیام انسانی را نمی خواهند ویا نمی توانند درک کنند وچرا ؟....ما بجای کشف واقعیت زندگی خود ، بجای کشف هویت واقعی خویش ، اسیر انباشته های ذهنی خود گردیده وزنده بودمان مان را صرف انباشت  و جدال وستیز بیهوده می کنیم . ما بجای آنکه به اعماق خود

رجوع کنیم اسیرغبارهای سطحی ذهن درخود می شویم وحاضر نیستیم درخلوت وجلوت  خود نیز به عمق وژرفای خود نگاه کنیم وهمچنان دمادم از خود فرار می کنیم وااین آیا غیراز «خودفریبی»  ست که اغلب اسیر آن شده ایم ؟....تمام آرامش انسان نهفته دردرون خود وی است که با کشف «خود» دمادم به آن آرامش بی پایان وبی منتها می تواند چنگ اندازد . ولی هرکس برای به دست آوردن آرامش به عوامل فریب دهنده ی بیرون چنگ انداخته ونفس آنچه را که آدمی به عوامل بیرونی به دست می آورد ، آرامش نیست  بلکه لذت کاذب وموقتی ست که با به چنگ آوردن هرچیز ، ترس و بیمی نگران کننده ومخرب بعداز آن گریبان فرد را می گیرد  که همین «ترس» وی را از تجربه همان لذت مصنوعی نیز محروم می کند .  آنچه را که می نویسم ویا می گویم ، داستان وخیالی شاعرانه وزاده  ی  پندار من نیست بلکه این واقعیت وجودی یکایک آدم هاست که این گوهر ناشناخته را یکایک درخود به فراموشی سپرده ایم و زمین زمانی مکان صلح و آرامش  وبرابری یکایک انسان ها برای هرکسی می گردد که هرکس این گوهر فراموش شده ی الهی را بدون اسیر تعصب و پندار شدن درخود کشف نماید وبعداز آن هرفردی با جهان دیگری روبرو می شود ولحظه به لحظه کشف می کند که اگر آدمی هزار سال عمر فیزیکی داشت این جهان مکشوف یک لحظه دراو کهنه نمی گردید . و آمی همچنان لحظه به لحظه آرزوی کشف وبه دست آوردن این جهان ناشناخته وتازه به تازه ونوبه نورا داشت . چرا می گویم ناشناخته ، چون این جهان لحظه به لحظه تازه  وبرای هرکسی ناشناخته است . صلح و آرامش تازمانی که هرکسی اسیرغبارهای درونی خود باشد هیچگاه وهیچ زمانی درپشت میزهای این سازمان وآن سازمان ملل برای انسان به دست نمی آید چون آأمی تا اسیر غبارهای درونی خود باشد با دیگران همیشه درستیزو جدال وپیکار خواهد بود .حال این افراد درزیر یک سقف خانوادگی باشند یا دریک سازمان جهانی هیچ فرقی نمی کند . یعنی هر فردی ناخودآگاهانه با دیگران درخانواده ویا درخیابان ، ویا درسازمان درجدال است ، چون نفسآ فرد خودرا موجودی جنگ طلب  وستیزه گر ساخته وشکل داده وبرنامه ریزی کرده است . این شرطیت هرکسی است که اورا درسیطره ی خود دارد .وراه رهایی از ستیزو جدال ، از خشم ورشک وآز به روی انسان بسته است . رهایی از جدال ونبرد وستیزو مبارزه و... زمانی برای هرکسی میسراست که خودرا از غبارهای درونی کاملآ رهایی بخشیده باشد ، هرکسی با رهایی از سلطه ی درونی خود به آرامشی حیرت انگیز دست می یابد که درکنار آن آرامش ، دمادم حقایق جهان هستی را نیز کشف می کند .

اری ، اگر هرکسی خورا روزی کشف کند یعنی به تمامیت خود دست بیابد و به «آنچه هست» وقوف بیابد ولحظه لحظه این گوهر نسیان گرفته را درخود به چنگ بیاورد ، نیروی خشونت وبیرحمی وقهر وجنگ افروزی وجنگ طلبی او به یک لحظه وبه یک آن ، تبدیل به نیروی سرشار دیگری می شود که این نیرو انرژی صلح و آرامش وآشتی ست ودر نفس این دگرگونی وانقلاب نجات بخش درونی ، آرامش واقعی انسان نهفته و پنهان است وهرکسی می تواند برای همیشه آن   را درخود به چنگ بیاورد . وهرکسی در می یابد که دشمن فرضی وتصوری درپیرامون وی برای او وجود ندارد واین «نفس سرکش/ ذهن» اوست که دشمن واقعی وغدار وبی رحم اوست . ودردرون وی اورا چون ابزاری بی اختیار درفرمان گریز ناپذیر خود دارد .وبه وی فرمان جنگ و ستیزو خصومت وعداوت را میدهد که جز فریبی بیش نیست . بد نیست به شعر مولوی توجه کنیم ؛

«حیله کرد انسان و حیله اش دام بود /آنکه جان پنداشت خون آشام بود / درببست و دشمن اندرخانه بود / حیله ی فرعون زین افسانه بود ».

بله دشمن واقعی دردرون ماست که سالها یعنی ازدوران کودکی شکل گرفته و جان یافته واین دشمن  - رونی دربیرون برای ما دشمن آفرینی می کند ،  این دشمن بیرونی دشمنی خیالی وتصوری ست - یک فریب  است  - ولی چون یکایک مردم اینگونه شرطی وبرنامه ریزی شده اند آمادگی تقابل با یکدیگر را دارند .واین انسان است که باید روزی دگرگون گردیده و انسان دیگری که مقامی دیگر دارد روزی درزمین جان بیابد . وقتی درون خودرا از غبارهایی که سالها  به شکل عقیده وباور وآرمان و...و... به خود القا وتحمیل کرده ایم  پاک و درون را پیراسته کنیم تازه در میابیم که عمر خودرا بیهوده صرف یک توهم وخیال نموده ایم  . که این تولد دوباره یکایک ماست .

تماشا کن سکوت تو ، عجب عمقی به شب داده . تمام خونه پر می شه از این تصویر رویایی ، تماشا کن تماشا کن چه بیرحمانه زیبایی . ... بلی . جهان لبریز از زیبایی ست ودر آن زشتی و کراهت وجودد ندارد ولی نگاه ما نگاهی نافذ و«خودمحور» وسود طلب شده وقدرت «مشاهده ناب» و نگاه خالص و بی رنگ را از ما گرفته . نگاه ما جز کینه وعداوت ودشمنی و جز آز ورشک وحسد ونتیجتآ جز رنج و بیم ونگرانی را نمی یابد و نمی فهمد. وهمه ی این بلیات است که برای ما دشمنی بیرونی را می آفریند. . این نگاه آلوده وبیمار است که باید از بیماری رهایی یابد . وقتی ما «استحاله» ی ذهن بیمار خود هستیم در پیرامون ما آنچه  وجود دارد جز کینه وعداوت ودشمنی ونتیجتآ جز ستیزو تقابل نیست .

نکته ای که یادآوری آن لازم وضروری است این است ، چون ما از زمان کودکی براساس باورها وعقاید ورسومات جامعه ی خود بزرگ شده ایم  و پیرامون ما آگاهی لازم وسرنوشت ساز وجود نداشته ما ناآگانه وناخودآگاهانه مرکزی ویا نقطه ای را درخود شکل داده ایم وبوجود آوورده ایم که آن «نقطه ی فریب» درماست و بسیاری از افراد نیز درتمام عمر سرگشته ی همین دایره ی فریب درخود هستند وهیچگاه رهایی برای آنان از این عامل فریب میسر نمی شود . همین نقطه ی فریب است که مارا اسیر و گرفتار واژه وکلمه وبیان ومعانی فریب دهنده می سازد .وقتی شعر مولوی را دردیوان شمس ویا مثنوی معنوی می خوانیم ، وقتی شعر عطار را می خوانیم ، وقتی کتابهای کریشنامورتی ویا جبران خیلیل جبران را می خوانیم ، ناخودآگاهانه با معانی فریب دهنده ی آثار این بزرگان دچار واسیر چالش فریب درخود می شویم ، مگر آنکه هوشیاری مداوم و بیداری  ممتد نصیب ما شده باشد که هنوز این موضوع دراکثریت شکل نگرفته است . نفس گفتار این بزرگان فریب دهنده نیست بلکه عامل قوی فریب درماست که مارا بی توقف اسیر خود می کند . واسیر واژه وبیان شدن ، اسیر عقیده ومرام وتفکر خود شدن ، بزرگترین ومخرب ترین دامی ست که مقابل یکایک ما قرار گرفته است . ما شعر مولوی را می خوانیم وقتی می گوید ؛

چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد / موسئی با موسئی درجنگ شد / چون به بیرنگی رسی ، کان داشتی / موسی وفرعون دارند آشتی »  ما قبل از آنکه به عمق وژرفای این شعر توجه کنیم اسیر تقابل عقیده ی متضاد موسی وفرعون می شویم . ما با عمق پیام سرنوشت ساز ودگرگون کننده مولوی ارتباط برقرار نمی کنیم  بلکه اسیر تعابیر ذهنی و فکری وعقیدتی در خود می شویم « اسیر ناخودآگاهانه ی دایره ی فریب درخود »  درصورتی که دوگانگی موسی وفرعون دوگانگی وتضاد شخصیتی ماست که از درون به بیرون سرریز می کند  ، شخصیت کاذبی که  از دوران کودکی در ما شکل گرفته . واین یکی از مصیبت هایی ست که ازکنار آن همیشه بی تفاوت عبور می کنیم .  تنها باتزکیه و پیرایش ذهن درخود  ، مامی توانیم خودرا ازاسارت فریب درخود رهایی ببخشیم . آنهم به صورت عملی وتجربی نه بیانی وگفتاری . ما باید آگاهانه بطور دمادم خودرا از هرگونه « قضاوت درونی » درخود خلاص کنیم  . چون همین قضاوت های کور درونی ست که زنجیر های اسارت ما هستند . قضاوت درونی مارا از پله ای به پله ی دیگر پرتاب می کند وبا خود باختگی به ذهن خود / همان دایره ی فریب سرسختانه از آن دفاع می کنیم . آری ای خواهر وبرادر هرکسی درهرگوشه ی از جهان صرف نظر از نژاد وفرهنگ وباور و آیین وعقیده وتفکر در «فضایی امنیتی » که برای خود کورکورانه ودرتوهم وخیال ساخته و آفریده زندانی ست . و به هربهایی سعی درحفظ وبقای این حصار امنتی خود دارد . ( چون بدون این حصار امنیتی ، این فضای امن ، هرکسی احساس ناامنی و نهایتآ بی هویتی و پوچی می کند ) و همین فضای بسته آدمی را درزندان خود نگاه داشته وعامل تمام خصومت ودشمنی هاست . وگرنه دشمنی میان مردم بی معناست ودشمن واقعی هرکس دردرون اوست که با خیال و راحت جولان می کند و فرد را نا آگاهانه دراسارت بی قدوشرط خودد دارد. وقتی می شنویم شب از مهتاب سر میره ، تمام ماه تو آبه .  شبیه عکس یک رویاست و... این رویا وعکس رویا نیست بلکه واقعیت جهان هستی است . واقعیت وجودی انسان است که دروی فراموش شده است . .تا زمانی که فرد به «خودآگاهی » وکشف تمامیت خود ، با رهایی از تمام بلیات درونی نرسیده باشد این ذهن حیله گر ومکار است که در مهتاب وسوسه انگیز شب اورا دراسارت خود ، به دنیالی خیالی و آرمانی ولی توهمی سرازیر می کند که باید یکایک خطر این « بلا » را بفمیم . آدمی تنها با رهایی از اسارت خویشتن است که بقول معروف «مچ ذهن» برای گشوده می شود و هرگز فریب آن را نمی خورد و خودرا درمرداب ذهنی خویش گرفتار  نمی کند . چون ذهن بطور ممتد وبی وقفه کارش دسیسه و حیله وفریب ونیرنگ برای حفظ «خود/ذهن» است ، باید اعمال وکردارهای ذهن بطور ممتد برای هرکسی قابل دیدن و«مشاهده» باشد در آن صورت است که فرد دردام مهلک ذهن خود گرفتار نمی شود . ونفس آرامش انسان « آرامش واقعی ولی فراموش شده ی او » یعنی رهایی مطلق از ذهن خود . دراین رهایی بدون فریب است که هرکس چشمش به دنیایی بی انتها ونامتناهی دیگری گشوده می شود که لحظه به لحظه دراختیار اوست .   

 

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 و ساعت 12 بعد از ظهر |
عکس های طبیعی زیبا و شگفت انگیز 2013

 

تانبینیم صاف وعریان ما «حضورخویشتن»

ره به وصل گل نداریم هیچگه دراین چمن

کار ما با خویش گشته همچنان دوزوکلک

می فریبیم ! ما به غفلت سالها بل خویشتن

 

می کنی حیرت بلی چون بشنوی این نکته را

«خودفریبی» کارماست ؟...آری ، به دام ننگ وعام

کس نمی بینددراین بازی عیار خویش را

می فریبدهرکسی خودرا همی ازخاص وعام

 

ترس وبیم است عامل این خودفریبی مان همه

می فریبیم خویشتن را ما ز« ترس و واهمه »

غربی و شرقی ویا دیندارو بی دین هرکجا

قرنها ما دشمن خویشیم نبینیم آن همه

 

هیچگه آیا شنیدی ؛ مکر ذهن خویش را ؟

یا به آن وجهی ندادی ، آنچه  دیدی بی سخن

ذهن ما دایره ی مکروفریب است درعمل

وان نمی خواهیم ببینیم ، ما به عمق خویشتن

 

ذهن ؟ آری . می فریبد هرکسی را خود به جد

( اولیا ء زین مکر جستند  همچو شهد )

ذهن ، جادویی ست نمی یابد به عمقش هرکسی

آن همه مکروفریب است خود به دام «خوب وبد»

 

ذهن چون گردد سبک ، بینی تو درخود ریشه ای

وان تمام «بود» توست  بی مکرونیرنگ و گزند

ذهن ، آری می فریبد هرکه را در طول عمر

با فریب ما خوش است عمری همی این نوشخند

 

هرکسی از اصل خود پرسی چرا افتاده دور؟

چیست اصل ما ؟ زکف دادیم آن را بی حضور

ریشه را دادیم و ، دل بستیم به فرجامی تهی

نیست مارا حاصلی جز رنج و درد و ، گمرهی

 

ما به خاشاکی شدیم سرگرم و ، خود غافل از آن

با «توهم» سرخوشیم هریک زخوفی بی امان

آنچه برما می رود ، یعنی همه از «ترس» ماست

نیست جرات دریکی ، تا آنکه خود بیند عیان .

 

چشم را بگشا که تا بینی « تمام خویشتن »

ما به جزء خویشتن سرگرم جسمیم ، مرد وزن

نیست آرامش از آن مارا ، چو ازخود غافلیم

جنگ و خون را کرده رسم ما ، بلی این «گول زن »

 

« آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست ؟»

یک «بدل» از خویش ساخته ، قرنها چون آدمی

هست انسان جلوه ای دیگر، که آن آرامش است

اصل  خود را برده از یاد ، وان نمی فهمد دمی

 

آدمی ، خود هست مکانی بلکه « امن»

«امنیت»  لیکن شده دراین جهان گم گشته اش

یک «خطایی» شکل می گیرد دراو

وان نیابد ، با تمام پشته اش

 

امنیت دراوست لیکن بی خبر

خود به بیرون در پی گم گشته است

تا که باشد این «خطا» میل بشر

تا ابد او ، هرکجا آشفته است .

 

گنج آسایش بود ذات بشر

در پی آن می دریم ما یکدگر

یک «گره» افتاده درکار همه

وانگردد ، سردهیم ما بیهده برخیروشر.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 و ساعت 7 بعد از ظهر |

 باز بشنو ؛

 تا بگویم نکته ای دیگر تورا

ذهن- مارا می فریبد . .........(وان نمی فهمیم چرا؟)

قصه نیست  این  شرح  حال آدم است .

 

بلکه انسان را تمام ماجرا.

 

ذهن را ما با هوس آمیختیم

شد همین خود قصه ی آلام ما

جنگ وکین را ذهن برما سفره کرد

رود خون جاری نماییم هرکجا.

 

کیست انسان ؟

چیست ذهن و

کیستیم ؟

هیچگه پرسیده ایم آیا یکی از خویشتن ؟

از چه آدم گشته گرگ خویشتن درهرکجا؟

 

آدمی شوری دگر دارد ورای عقل وفکر

اصل آدم -آن- بود

بی رنج و بی خوف ورجا

نیست چندان رغبتی  تاکشف سازیم خویشتن

 

چیست علت ، می گریزد هرکسی از وصل خویش

کرده خو هرکس نمی داند ، به کام مرگ درهرانجمن

 

«ترس» آیا علت بیگانگی هرکسی ست ؟

یا که هست انگیزه ای دیگر به عمق نسترن ؟

 

هرچه هست از -ذهن- ما زخم جنون را می خوریم

این « طلسم مرگ» را باید بیابی بهرخود

آنچه برما می رود یکسر بلی ، از ذهن ماست

کور وکر سازیم خودرا تا نبینیم قصه را .

 

 یک انرژی معمول درانسان وجود دارد که همان انرژی فکر ویا ذهن درافراد است که اگر فرد درخود عمیقا خیره شود می تواند این انرژی را مشاهده نماید . اما انرژی دیگری نیز درهرکس وجود دارد که انرژی معمول فکر/ذهن نیست . دیدن  انرژی فکر به سادگی برای اغلب افراد قابل حصول است ولی انرژی دومی که می گوییم یک انرژی نامحدود وبیکران درهرکسی است مشاهده این انرژی قدری دشوار است . ذهن /فکر درآدمی محدود وناقص ولی انرژی دوم نامحدود وبیکران است . انرژی فکر/ذهن در آدمی محدود است وهمه چیز را گسسته و شکسته وخرد شده  می بیند ولی انرژی نا محدود وبیکران درآدمی تمام چیز هارا بطور کامل ویک پارچه می بیند . انرژی ذهن/فکر اسیرتضاد وتناقض وتعارض است ماهیتآ فکر یک انرژی متضاد ومتناقض است ولی انرژی نامحدود در آدمی هرگز گرفتار تناقض وتضاد نمی شود . ذهن ماهیتآ درتضاد ودرتناقض است به همین دلیل ذهن همیشه ناآرام ومضطرب ونگران است وبا دیگران سرستیزوجدال را دارد ولی انرژی بیکران درآدمی هرگز درچالش تضاد وتناقض گرفتار نمی شود . ذهن/فکر محدود درفرد همیشه دربند رشک وآز وکینه است وجدال با دیگران نیز گاه به دلیل گرفتار رشک ووکینه بودن ذهن است ولی انرژی نامحدود درافراد هرگز گرفتار رشک وکینه وآز نمی شود . آدمی ناخودآگاهانه زندگی اش همیشه .با رنج واندوه وغم گره خورده است ورهایی از رنج وغم برایش غیرممکن ونامیسراست . علت تمام رنج و اندوه وملالت وبیم ونگرانی افراد ذهن/فکر در آنهاست . ذهن فرد هیچگاه نمی تواند از رنج وغم واندوه رها شود . گاهی ممکن است خود ذهن دنیایی آرمانی وخیالی برای فرد بسازد وحتی اورا بری از رشک واز وکینه نشان دهد ، بری از رنج و غم نشان دهد منتها این یکی از دسیسه های ذهن است که فرد را می فریبد . ذهن ماهیتآ ونفسا درتناقض وتضاد ورنج واندوه وغم است ماهیتآ رشک وکینه وآز است  . ذهن بستر همه ی این بلیات وناآرامی ها  درهرفردی است ورهایی ازاین بستر برای فرد غیرممکن است .چون بستر ذهن/فکر ، شکسته بینی وتجزیه کنندگی وتضاد وتناقض ، ورشک وآزوکینه است وفرد تازمانی که گرفتار ذهن/فکر خود باشد رهایی از آنها برایش امکان پذیرنیست . واین دنیایی معمول وتوهمی ست که ذهن /فکر برای هرکسی می سازد و گاه یک عمر اورا ناآگاهانه درآن زندانی میکند .. هیچگاه دنیای «ذهن ساخته» دنیای عاری از تضاد و تناقض وعاری از رشک وکینه وآز و بدوراز رنج واندوه وغم برای انسان نیست . دنیای شادمانی واقعی انسان نیست . دنیای وجدوسروروشعف وی نیست . اما هرکسی زمانی میتواند انرژی بیکران وتجزیه ناپذیر وعاری از تضاو تناقض وعاری از رشک وکینه وترس وبیم ونگرانی و... را درخود کشف نماید که از دنیای ذهن/فکر بطور مطلق رهایی یافته باشد .در آن هنگام است که انسان وارد دنیایی بیکران وملکوتی می شود . ماندن با این انرژی بیکران ونامحدود ورهایی مطلق وهمیشگی از ذهن برای افراد امکان پذیرنیست . فرد تازنده است وزندگی می کند با آگاهی یافتن کامل از ماهیت فکرذهن ومشاهده ی آن میتواند از اسارت ذهن خودرا خلاص نموده وانرژی بیکران درونی را درخود کشف کند . با آگاهی یافتن ومشاهده ، کشف انرژی بیکران برای هرکسی امکان پذیر می شود . ولی فرد ممکن است در روز چند ساعت بطور متوالی دردنیای بیکران درونی خود سیرکند ولی دوباره به مرداب ذهن با ز می گردد . واین رفت وبرگشت برای او همیشه وجود دارد .  انرژی بیکران درون انسان همان ودیعه ی  الهی ست که دریکایک افراد وجود دارد ولی هنوز اکثریت افراد درهرکشوری نسبت به ماهیت واقعی ذهن /فکر و یا انرژی نامحدود درونی خود آگاهی لازم  را ندارند و معدودی درهرکشوری وارد آن فضای ملکوتی  درونی درخود می شوند درآن سیرمیکنند وبا کشف نوبه نوی جهانی دیگر گهرهای فراوانی به دست آورده ودوباره به سرزمین محدود ذهن باز می گردند  .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 
 
خانه هایی در دل طبیعت زیبا ( تصاویر آرامش بخش )
 
غزلی نو 

 

 

تا نیابی خویشتن عمرت زکف دادی تو آسان

 

کو قماری دست تو تا بردوباختی باشدت آن؟

می دهی از کف تو گنجی را که تنها بهره ی توست

بهره ی دیگر نداری گرچه گفتندت فراوان

آمدیم و می رویم نوری ورای صبح در چنگ

بی خبر لیکن از آنیم چون بخوابیم در گلستان

وزنه ی آورده درکف می فریبد هرکسی را

شاه باشیم یا گدا فرقی ندارد طعمه چندان

خواب سنگینی گرفته این زمین را سخت درچنگ

کس نمی خواهد رهاند خویش را از سلطه ی آن

هرکسی گوید سخن از ظن خودبا یارواغیار

سود خود لیکن نبیند کس درآن مستورو پنهان

«ذهن سرکش » می فریبد هرکه از امی ودانا

می کند این بی هنر فیلسوف دانا نیز نادان

گرتوانی «بنگری» درعمق خود یک لحظه آن را

بعداز آن برآن امیری آوری اش تحت فرمان

پرده ایست بر چشم ما با«دیدن»  اما می شود محو

بعداز آن بینی جهانی فوق استدلال وبرهان

دره ی بین بشرها گشته این معجون صد تو

«مرز یکتایی» ازاین ویرانه گر گردیده ویران

می شود دیگر بشر چون خویشتن برهاند از آن

از ملک برترشود  یابد چو «اصل خویش انسان »

 

 

 

مناظر زیبا و رمانتیک از طبیعت (20 عکس)

غزل

 

بخواب و برنمی داریم سراز خواب

نمی دانیم چه هست  ِ دنیای مهتاب

به ظلمت آنچنان خو کرده ایم ما

همه از آفتابیم سخت بی تاب

به واژه سرخوشیم هریک ندانیم

چه با خود می کنیم یک عمر درخواب

نه راهی دورو نایاب است درپیش

ببین آری  « چه هستی » . خویش دریاب

«خدایی تو» .  بکن خودرا تو پیدا

به غیراز آن ملال است و خورو خواب

تویی گرمیلیاردر. گرکه خود شاه

توهم کرده سرگرمت به تالاب

خوریم ما خون یکدیگر به مستی

همین غایت شده مارا به مرداب

نه از دیروز و امروزیم مضطر

هزاران سال خون نوشیم به گرداب

چه از کف می دهیم هرگز ندانیم

اساس عمر ماست غفلت . تودریاب

دم رفتن ببینی  : «خویشتن » را

ولی دیراست دیگر ان دم ناب

کنون باید گشایی چشم و . بندی

تو چشمت تا نبینی زرو سیماب

تمام عمر ما بیداری ماست

وگرنه مرگ را جستیم شاداب

نمودی  گم تو در خود گوهر خویش

شوی گوهر فشان چون برکنی خواب

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه چهارم تیر 1393 و ساعت 8 بعد از ظهر |
اقبال لاهوری  دو بیت شعر می گوید  بااین مضمون ؛

که را جویی ، چرا درپیچ و تابی

که او پیدا و ، تو زیر نقابی

تلاش او کنی ، جز خود نبینی

تلاش خود کنی ، جز او نیابی

شاید صد تعبیر ونفسیرمتناقض ومتضاد درباره ی این دو بیت نوشته شده باشد  اما نیاز نیست که آن را با تعبیر دیگران برای خود مان معنی کنیم . بیاییم صادقانه « با خود مان » به عمق این دو بیت رجوع کنیم و معنی شعررا خودمان درک کنیم ( چون وقتی  به تعبیر دیگری ودیگران رجوع می کنیم داریم با چشم دیگران یک سوژه ، یک موضوع ویا یک هدف را نگاه می کنیم نه با چشم خود مان ، وقتی با چشم ونگاه دیگران به موضوعی نگاه می کنیم از آن یک بدل برای خود ساخته ایم واز اصل موضوع «آنچه هست» جدا شده ایم  ، وقتی خودمان چشم داریم وقدرت مشاهده ونگاه کردن داریم چرا با چشم دیگران چیزی را ببینیم ؟... اقبال نکته ی پنهانی نمی گوید که نیاز به چراغ جادو برای درک آن نکته داشته باشیم . اقبال می گوید ؛ که را جویی ، چرا درپیچ و تابی ؟.... می گوید به دنبال چه کسی ، یا چه مقصد وهدفی هستی که به آن نمی رسی و به دلیل نرسیدن به مقصود دچار پیچ و تاب نا امنی ونا ایمنی و بیم ورنج و اندوه هستی  ؟ ... سریعآ اقبال پاسخ می دهد ؛ که او پیدا و تو زیر نقابی ....می گوید آنچه به دنبالش می گردی ، گمشده و ناپیدا نیست ، «او» روشن تراز خورشید مقابل چشمان توست . بیاییم درهمین بیت عمیق تر وعمیق تر بشویم ، یعنی به ژرفا وعمق بیت رجوع کنیم ، آن چیست که چون خورشید مقابل وروبروی ماست ولی ما آن را نمی بینیم ؟.... وبه گفته ی اقبال او درنقاب پنهان نیست بلکه این ماییم که چون «کبک دربرف » ، خود را درنقاب پیچیده ایم .آیا معنای این بیت ودرک آن دشوارو غیرممکن است؟... می گوییم خیر ، درک معنی این بیت دشوار نیست بلکه بسیار سهل وآسان است ، پس ما گرفتار مشکل دیگری هستیم وبرای فرارازمشکل خود ، به تعابیر دیگران رجوع می کنیم ، ودرنفس عمل به خودمان آرامشی کاذب وتصنعی می دهیم . یعنی ما ازدرک معنی بیت فرار نمی کنیم بلکه از خودمان ، ناخودآگاهانه فرار می کنیم . ودرک عمیق تنها همین بیت کافی ست که « با مشاهده ای ناب وبی غرض و بی انگیزه ی فرار ازخود » در من ، ودر تو ، ویا او انقلابی عمیق ودگرگون ساز بوجود آورد ، اما هرکدام ازما چندان اصراری برای « دیدن واقعی خود» نداریم ، وناخودآگاهانه بطور مستمروبی توقف از خود فرارمی کنیم ونفس این فرار از خود عامل وعلت نا آرامی وناامنی ونگرانی مداوم ماست . در بیت دوم می گوید ؛

تلاش او کنی جز خود نبینی

تلاش خود کنی جز او نیابی

تلاش یعنی جستجو وکوشش ، می گوید اگر تلاش او کنی ،  یعنی اگر درجستجوی او باشی جز خود را نمی بینی وجز دردام خود «خودمحوری» نخواهی لغزید . واگر تلاش خود کنی ، « یعنی اگر درجستجوی خود باشی » جز اورا نمی یابی . انسان گمشده ای ،  دربیرون از خویش ندارد و دربیرون به دنبال هرچه باشد  حتی « خدا» گرفتار فریب وسرابی ست که نتیجه اش جز برباد دادن بیهوده ی عمر آنهم با نگرانی وناامنی واضطراب وبیم نیست . حکایت انسان ، حکایت پرنده ایست تشنه وسرگشته و سرگردان که به دنبال آب ، به الماسی فریبنده بر می خورد  وبرای رفع تشنگی به آن الماس نوک می زند تا عمر خودرا میدهد . آیا الماس ،  آبی ست که نیاز تشنگی پرنده است ؟ یا تنها آبی زلال است که تشنگی را فرومی نشاند ؟...  انسان همان پرنده ی نگران ومضطرب است که بجای آب  ، به «الماس داشته ها» دل بسته وبه آنها نوک می زندتا عطشش را فرو بنشاند . وآیا الماس داشته ها ، تشنگی را درکسی فرومی نشاند ؟ می دانیم خیر. چرا انسان معاصر موجودی اینگونه نگران وسردرگم و سرگردان شده است ، وچرا اینگونه احساس پوچی وبی هویتی می کند ؟ « این نظر بسیاری از اندیشه مندان غربی وشرفی ست » . چون آدمی بجای یافتن چشمه ی زلال آب ،  به کوهی از الماس چشم ودل بسته و ناخودآگاهانه « با تمام رشد حیرت انگیزعلمی خویش » ، الماس را آب ، وپاسخ تشنگی خود می داند وهرقدر انباشت می کند « انباشت ثروت ، انباشت علم و...و... »  تشنگی اش بیشتر وبیشتر می شود ، وهمین تشنگی ازاو موجودی درزمان معاصر بسیار بی رحم ساخته است ونگرانی واضطراب انسان نه آنکه پایانی ندارد بلکه ، اگر اورا با نیاکان مقایسه کنیم درمی یابیم ، که نگرانی ، اضطراب وسرگردانی اش صدها برابر انسان های گذشته گردیده است . مشکل اساسی اینجاست وقتی فرد به دنبال گمشده ی بیرونی خود می گردد با جدایی از خویشتن خویش ناخودآگاهانه دردایره ای گرفتار می شود که ماحصل آن جز ترس و بیم ونگرانی ، واندوه ورنج برای وی نیست ، نفس کلام یعنی با جدایی از خویشتن است که آدمی آرامش وراحتی وطمانینه ی خودرا از دست می دهد ودرسرابی بی پایان وفاقد هدف دست و پا می زند وهرگز نیز نسبت به این موضوع واین «خطا ی پندار» آگاهی لازم را به چنگ نمی آورد و تنها یک عمر گرفتار نگرانی و سرگردانی ورنج وغم واندوه عمر می گذراند  . وهمین نیز مشکل پنهان وتنها مشکل انسان است که به دلیل عدم آگاهی از خویشتن ، هنوز آدمی درمانی برای این درد وزخم جانگداز خود نیافته است .

اگرروزی آدمی دریابد که گمشده ی او الماس داشته ها نیست ، بلکه گمشده ی هرکس خود اوست ،  وهرکس باید درخودش به دنبال گمشده ی خودش بگردد نه دربیرون به دنبال آن  ، ازآن روزاست که همه چیز درجهان تغییر خواهد کرد ، چون انسان به گمشده ی خویش دست یافته است . وبا تغییر انسان است که جهان تغییر خواهد کرد ودیگر انسان نگران ومضطرب نیست ، انسان دچار بیم وهراس نیست . آدمی با تلاش وجستجوی بی وقفه ی درخود می تواند به گمشده اش که جز «او» نیست دست یابد . آری . گمشده ی انسان ، دراقیانوس وجود خود اوست که پنهان است و با کنکاش درخود ، وشناخت واقعی خود ، می توان دراین اقیانوس بیکران به گوهر گمشده ی خود دست یافت وبه آرامش رسید . وپایان رنج و نا آرامی و اضطراب ونگرانی انسان دست یافتن به «گوهر» درون خویشتن است .واین دو بیت اقبال لاهوری ،  نه نقشه ی راه تعالی وکمال انسان ، بلکه داروی تمام دردهای بی درمان آدمی ست .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه سی ام آذر 1392 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

 این متن را با تعمق وکلمه . کلمه بخوانید

همه چیزرا می شنویم ، می بینیم و میخوانیم . چون قدرت عمیق درک آن را نداریم ، آن را تایید یا رد می کنیم ( نفس موضوع یعنی قدرت رفتن به ورای تفکر خودرا نداریم ، به همین دلیل در چالش فکرخود زندانی می شویم ). حال بیاییم با شنیدن یک موضوع ، با دیدن ویا با خواندن یک موضوع آن را نه رد ونه تایید کنیم ، بلکه کاملآ بدون هرگونه قضاوت و داوری با آن موضوع بمانیم و عمیقآ آن را مشاهده کنیم « یعنی شفاف و روشن موضوع را ببینیم .بدون اسیر تفکر ،واژه و هر ایده ویا ایدئولوژی»شدن  

 دراین صورت خواهیم دید که اتفاق دیگری برای ما خواهد افتاد که این اتفاق ، می تواند اتفاقی میمون وخجسته ومبارک برای ما باشد . وآن رهایی از زنجیر اسارت ذهنی (تفکر) خویشتن است .

*****

جریحه دار مکن خویشتن  ، ببین آرام

زمین بهشت برین می شود تورا هر گام

«خدا» وغایت و گمگشته ی همه این است

دگر به واژه خوشیم ورنه  ، همچنان ناکام

زاصل خویش جداگشته ایم ندانیم . اف

به ریشه تیشه زنیم. خیمه را زده بربام

اگرچه واژه بود گُنگ رسم ما این است

به قعر «واژه» فتادیم هـــریکی در دام

کلام وواژه شده ، بند بند عضــــــــو ما

ازاین « هلاکت محضیم » هرنفس آرام

به عمق خویش کنی رخنه بنگری روشن

سراب جهل شده قصد ما ازاین فــــــــرجام

چه قرنها گذشته عبث برمسافر این راه

لجوج ترشده با عقـــــــل خود به دام نام

بغیـــرِ  باخـــت ندارد به کــف دراین بازی

چـه سرنوشت ملولی نهاده درپی اش ارقام

نه گوشی و نه حضوری ست درجهان کس را

به گفتگو نشود رسم اودگربه این حضوررام

اساس خلقت آدم ،  بود دگر دراین گیتـــــی

به راه کج سر خود کرده قرن ها همــــــگام

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه هفتم آذر 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 

 ساحل دریا

چنانیم محو رویا ، نفس هستی را نفهمیم ما

کنیم  ما زندگی را  ، بی خبر قربانــــیِ رویـا

اساس هستی انسان ، دمادم شوروآگاهی ست

به جنگی بی امان سرخوش نموده  قرنها اما

سخن گفتند ومی گوییم هـزاران سال ،بی شک نیز

که اما .  سر رهاند ه قرنها، از خلسه و رویا ؟

بشررا کرده خوفـــــی  ، سرگران  با خویش

به یک خواب زمستانی سپرده سردراین بلوا

هجومـــی ، کرده هرکس صید تاب خـــــــــود

سراز آن برگرفتن نیست ، کار هر کسی آیا  ؟

جهانی غرق حرمان وخیال است همچنان،  آری

یکی گردد ازاین خیل جمـــاعت ، سال ها بینـا

جدالی کور ، کرده  بلکه عالم را اسیر خـــــود

بدامان آفریده بی خبـــــر ، چنگیز و هیتلرهـــا

***

چو«خود» را واشکافی بنگری این نقطه ی مبهم

زهر خیل جماعت بنگرد ، یک تن چرا « آن » را ؟

به گردابی درافتادیم ، رهایی لیک آسان  نیست

به خــوابـی هرطرف رانیم ، دمادم کشتی خودرا

قبول و رد آن  هرگز ،  نبگشاید «گره» از کس

«بصیرت» بایدت، گردی رها از چنته ی رویا

به چنگ ماست آری ، هرنفس این ساحر جـادو

به صد پیرایه می بندیم ،که تاخود ننگریم آن را

 

«تمایل» های ما ، خودهریکی ، از اوســـــــت؟

نه ، اوعیــن تمایل هست لیکن  در کــلاف مــا

بشر با یک تمایل ، می کند خودرا چنان افسون

نبیند روی آرامش ، بـــود تا اینچنین دنیــــــــا

نمی بیند ، چه با خود می کند او هر نفس اما ،

خورد او چوب پیشرفتش، به هردوروزمان اما

کلافی را تنیده گرد خود ، از آدم و حـــــــــوا

رها باید نماید ، خـویشتن ازاین کلاف امــــا

اساس  صلح انسانی ،گشایشهای این بنداست

بماند ورنه صد ها قرن،باهمنوع کشی برجا

گره درماست باید واشود ، آری من و تو ،او

کــلافی، کرده سرگردان بشررا قرنها اینجــا

***

رها سازی اگرخودرا تواز «دانسته های» خویش

جهان دیگری والله. نماید روبه تو ،  آنـگاه

نداری بعداز آن درسینه رنج وبیم واندوهی

همه غایات انسان است همین دنیای بی همتا

به چنگ توست ،دانی خود همه گمگشته ات ، آری

بیا درخویش پیدا کن جهانی فوق این دنیا .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه بیست و پنجم آبان 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 

 

 زیباترین منظره طبیعت دریاچه  Beautiful landscape

نیست جرات ؛ تاکه برداریم سریکدم زخواب

ورنه می بینیم ؛  به گرد خویشتن ، هریک سراب .

نیست مطلق کورونابینا بشر ، تا ننگرد ؛

«خویشتن » را . بیند او برخویشتن گاهی نقاب .

«ترس» لیکن ، کرده اورا استحاله آنچنان ؛

جرات ازکف می دهد ؛  بیند چو خودرا  ، همچو آب .

«خیره» گردد چون به عمق خویش ، می بیند همی ؛

هرکسی خودرا ،  مبرا ازهمه خاشاک و، خارو ، از حباب.

گرببینی ؛  «فکر» را بی شک از آن گردی رها

باخته ایم خودرا ، به این جادو ، از آن گشتیم خراب

« فکرباطل» دم به دم ، زنجیر سخت پای ماست

کورمان سازد ، همین زنجیره ی باطل ... بیاب

اصل خودرا می دهیم برباد ، کز آن غافلیم

نیست فرقی بین ما بی اصل وریشه ، با دواب .

 

فکر ؟ -

یعنی ؛ یک «تمایل» دربشر ( نفی اش مکن )؛

خیره شو ، تابنگری آن را ،  جهان بینی دگر در آفتاب

فکر ، مارا کرده درظلمت  به چنگ  خود اسیر

ظلمت است ، باید ببینیش... (بی سوال وبی جواب)

می کند « ابهام »  هرکس را بدام خود اسیر

نفس «دیدن» نوکند هرلحظه آن را با صواب

از«تعلق» ها ولی ، باید دمادم ، بود رها

ورنه این چسبندگی ، ماراکند درخود به خواب .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

  

ای کاش ،

بینیم خویشتن .

وین خواب پرخوف ولجن

دنیا شود آنگه دگر

در چشم تو ،

در چشم من.

 

 خوابی گرفته این جهان

خوف است و مرگ است همچنان

نیست رغبتی اما به کس

تا چشم بگشاید به آن

 

هرکس بخواند خویشتن؛

بیدار بیدار جهان

غافل که او بازیچه است

خودرا نمی بیند عیان .

دردام «ذهن» خویشتن

گردیده ایم ما ناتوان.

 

گردیده قبرستان زمین

با مرگ گشتیم ما قرین

هرکس به ظن خویشتن

گشتیم بخود نقش آفرین.

 

گشتیم چو از دریا جدا

خود آفریدیم آن صنم

معشوقه ای پراسم ورسم

درباجه ، یا کنج حـــرم

 

افسانه پرداختیم به خود

باشیم ؛ آرام وسبک

ازاین عذاب اولین ،

وقعی ندید لیکن زمین

«سرمایه»و«سود» آمدش

وانگه «مقامی» آتشین

 

درخود ندیدیم لحظه ای

هریک به چنگ غفلتیم

بگذشته از آن قرن ها

آتش شده از آن به پا

 

معشوقه ی با اسم ورسم

اواز حریم خویشتن

بیرون فکنده بلکه پا

تا بی نهایت هریکی

مفتون آنیم همچنان .

 

ما برده ی ذهن خودیم

زان ناتوان ، سردرگمیم

دردام تزویر و ریا

از رستگاری مانده ایم .

 

ای کاش ،  بینیم خویشتن

وین خواب پرخوف ولجن

دنیا شود آنگه دگر

درچشم تو

درچشم  من .

دعوا و این جنجال ها ،

یکسرهمه از قدرت است

از آن زمین درنکبت است .

گر باز گردد چشم من

سوزدزبنیان دیو ظن

دودی از آن گیرد فضا

آنگه جهان بینیم دگر

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

 

  نفس و شیطان هردو یک تن بوده اند

دردوصورت خویش را بنموده اند

                                                                                 مولانا

 

 

سخن ، سربسته می گوییم هنوز ؛

بعداز هزاران سال .

چـــــرا؟...

چون نیست گوشی باز 

که تا خودرا نلغزاند ، عبث دردام قیل وقال

 

به مردابی تهی افتا ده  ایم هریک

نمی بینیم ولی این دام دامن سوز

خوشیم دردامن جنجال وهرآشوب . 

 

(زتنهایی ملولم من .

یکی کو  تا کند فهم سخن اینجا ؟ )

 

شنیدیم ؛

قصه ی «شیطان و آدم»  ، سال ها هریک .

و«سیبی» را ، -

که آن افکند ابلیس بلکه خود دردامن  آشفته ی «حوا».

 

چه هست این راز سرگردان؟

به مردابی چنین کوچانده آدم  ، قرنها خودرا.

 

فریب است آنچنان سنگین ؛

به مردابی دگر غلتد ، مدد خواهد چواو ازعقل پرتشویش .

 

ندارد خود برون رفتی به صد تدبیرعقل از آن

به پشت این گِرِه ، افتاده عقل کور سرگردان .

 

غرض از کار شیطان چیست ؟

وشیطان کیست ؟

 

گشاییم این گره ، گر هریکی برخویش

گشودیم بهرخود ما «راز شیطان» را.

 

به ما آید گشوده ، صد کلاف بی نشان ، آنگاه.

 

به دام مکر شیطان ما فتادیم هریکی پابند.

به مکرش همچنانیم سرخوش و خرّم.

بلــــی؛

شیطان «خود» است ، درژرف ما پنهان.

 

بیاییم بی غرض ، درخود بکاویم همچنان آن را.

«گره» درما نموده ، قرنها مارا به دام خویش سرگردان.

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 و ساعت 1 بعد از ظهر |