X
تبلیغات
خـــــــود - شناسی


 

 

غزل 

 

ذهن چون آید تهی از قیدو از بازیگری

نوکنی آنگه همی برخود جهان دیگری

ما به مکر ذهن سرگرمیم ، نبینیم فاجعه

پشت خوف آن نداریم بلکه برخود داوری

غفلتی جان می خورد هردم نبینیم حال خود

طعمه ایم هریک بلی ، من یاتوو ،یا دیگری

جهل پنهانی نموده هرکه را درخود اسیــــر

بخـــت یار آید مگر ، این دام ننگین بنگری

آتشی می سوزد اینجا هرکه را بی بازخواست

سرازاین غفلت نراندیم قـــرنها ، با برتری

 ذهن چون آیینه ای بی رنگ وشفاف وتهی

درگذر پر می شود ازخوب وبد ازهردری

می شود زندان وزنجیری به ما آموخته ها

دام ازآن برخویش سازیم ما به صد ناباوری

کودکانند هریکی گنجینه ای خود بی غبار

نیست کودک رانشانی نیزاز«خودمحوری»

کودکان پاک وزلالند همچــــــــــــوآب وآینه

رخنه درآنان نکرده خــــــــــردی ویا برتری

ما به نقَش ذهن خود گردیم درهستی شکار

جزخیال و خوف نیست این نقش را درهرسری

ذهن را باید کنی محو از تخیل ، یک سخن

هست این درمان ما ، کولیک آن را مشتری

گرگدا باشیم و گرشاه ووزیر اینجا یکی ست

برده ی ذهن خودیم ، برخود نداریم داوری 

***

گر سلاح  سرکج آدم ، دو سو آید به کـــــار

نه بشر ماند ، نه حیوال و  ، نه برجا کشوری

می کند یک جنگ خاکستر زمین را والسلام

خوانده ایم و ، می توان دریافت خود این کژروی

حاصل پیشرفت انسان چیست ...؟ نابودی خود

غیرازاین با خــــــــــود ندارد اینچنین بازیگری

می شویم قربانی یک وهم ما ، نــــــه بیشتر

سرچوپاک آید بخوانی از چه برخود نشتری

می شود لیکن زمین ، خاکستر جهلی که خود

آفریده آدمـــــی بر خویشتـــن با مهتـــــــــری

ناشناخته خویشتن را آدمی ، خود«آنچه هست»

ظن وبرهانی به او تحمیــــل کرده همســـــــری

هست انسان دیگرو ، راهــــش بود لیکن دگــــر

شبه یزدانی ، که خود برخود نمـــــوده قاصری

ذهن پاک آید گشایی پر بحیرت تا به عــــــرش

دم به دم درخود بجز نقش خـــــــدارا ننگـــری

هستی انسان همه آرامش و ، نوجویـــی اســت

می توان درعمق دید درخود ســرو این سروری

ذهـــــن ، باید پاک آید ، از تمام داده هــــــــا

نور جاری آنگه است ، آری بشر ، بی پیــــــروی

آنچه برما «هویت» سازد ، همان زنجیر ماست

ورنه سمی نیست هرگز علم وفن و دکتـــــــــری

آدمی ، خود دشمن خویش است > نمی یابد ولی

دشمن فرضی قرارش بـــرده با شورو شــــــری

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

غزل  ۱

 

بازیگریم از خویشتن ، اما نمی دانیم

درپای صحنه صورتی پیدا وپنهآنیم

برخود شکستیم گرچه ما خود صورتک هارا

ازصورتی دیگر ولی درخود گریزانیم

ازخود کنی حیرت چو بینی خویشتن عریان

درپرده می بینیم خودرا. ماپرستویی خرامانیم

از خویش دور افتاده ایم خودرا نمی یابیم

اسب هوس هریک به ظن خویش می رلنیم

هرسو دوانیم مرکب خود بی خبراز خویش

سرچشمه ایم ازوصل خود اما نمی دانیم

برخویش سازیم   ،  سرزمینی آرمانی را

سرسخت گردیم غیرآنرا چون به کام خود نمی رانیم

رخ می کشیم درخاک وخون از خود نمی پرسیم

سرگشته و درد آشنا خود درچه میدانیم

گرذهن پاک آید دگر بینی قرارخویش

زآشفتگی ذهن ، ما آشفته ای سردرگریبانیم

آرام آید گرتورا این صفحه ی مغشوش

آرامشی ، خود بنگری ، ماماورای این هوسرانیم

ازذهن خود ما گشته ایم ازسرزمین شورخود محروم

درقعر تاریکی ازاین بیگانه ما دربندوزندانیم

 

 

 

 

*) غزل۲

 

 

«ذهن» مارا می دهد هردم همی بازیگری

ننگریم این فاجعه -درخود نبینیم ساحری

یک بدل درما گرفته جان ، بود وهم وخیال

ننگریم آن هرکه باشیم ، دیده ایمش سرسری

ما همه بازیچه ی ذهن خودیم ریزودرشت

چشم باز آید اگر ، بینی که را فرمانبری

جز فریب و خدعه نیست خود پیشه ی این ناخلف

دایه ای ،  بازهر خود مارا نماید مادری

از یلای ذهن خود هریک بلی مستاصلیم

آنکه می بیند رهاند خود ازاین خواب آوری

یک بلای بی امان را جان وسر دادیم همه

چشم نگشاییم بران ، ازکف دهد چون دلبری

کورکورانه به وهمی ما یکایک  سرخوشیم

با شهامت باید این غول درون را بنگری

ازفریب ذهن درخود ما همه مستاصلیم

فربه می سازیم آن را ما به هر خشک وتری

آنکه بیند خویشتن بیــــــــــــدار ازاین قافله

ذهن را باید دهد درخود طلاق از همسری

هست جهان درخواب و بیداری نمی پاید به خویش

حاصل خوابش بود ، این ظلمت و ناباوری

هست خیالی محور فعل جهان ، درخود ببین

جلوه ای دیگر جهان دارد . ندارد مشتری

گردهی ازکف جهانرا پیش گوهر هیچ نیست

بیم  ازکف دادن اما ، داده مارا کهتری

چشم جوهر بین خودرا گرنمایی برقرار

بنگری آن دولتی ، کان هست مارا برتری

 

***

 

میدهد «قدرت» بقا این نقطه ی موهوم را

برتری آن یافته ، باید که آن  را بردری

ذهن پوشالی بود ، بادیدن آید بلکه محــو

یک خیال خام مارا می نماید مهتـــــــــــری

همچو فایل کامپیوتر پرشده از خوب وبد

مشت الفاظی نمایدمان دمادم رهبری

مشکل هرنسل هست این نانجیب پرفریب

دیده اند و بنگرند آن را به صد افسونگری

یک بلا نازل شده مارا هم از اسلاف ما

بنگریش آید بفرمانت ، تو اورا ســـروری

گرقلیلی دیده اند این فتنه را درخویشتن

بوده هرعصری چنین ، مانده بجا بازیگری

ناخن از حیرت به دندان گیری ازاین وهم شوم

روشنت آید دراینجا جلوه  ی پیغمبــــــــــــــری

میکنی حیرت زخود ، آری چومی بینی عیان

قاضی اعمال خویش و مجرم و ، خود داوری

گربلند آمد سخن برمــــــــــــــن ببخشایید همه

گنجه ی گوهر شدم ، سرراندم از «خودمحوری»

ذهن و«خود »یک شمه اند ، باید که پاک آیی ازآن

چون زخود آیی رها ، از بحــــــرودریاهم سری

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

 باتبریک وتهنیت سال نو به یکایک دوستانی که بااین نوشته ها مانوسند

 

 

 

 

درگذرگاه عشق ،

زاده شدم .

درسبزه زار  بی زوال شرف و یقین .

دیگر بار

( با آبستگی و

زایمان پرشکوه خود .

بی حضور قابله وماماو پزشک

درزایشگاه پرتبلور حضور خویش.)

 

باتهنیت باد

از سبزه و باغ و گل و درخت.

 

نه بادردی که

بازایمان من ، مادرم را می بود.

بااشتیاق  عطش ناکی که

اقیانوس را

با خویش ، قطره می نگریست.

 

ازسیه چال

به بیکرانه ی نور درفتادم.

آنجا که دیگر

نه تاریکی بود

ونه سایه

ونه فاصله .

هر شقایق  آنجا

هیاتی دیگر می یافت

شمایلی که هرگز آن نبود.

 

درهرقدم جوب هایی از شیر جاری بود.

وهیچ رنج اندوهی

درکرانه ی دلها پدیدار نمی شد

دست ها  ، بی مجادله

وبی انتظار سود درهم گره می خورد.

 

کلمه ها دیگر ازتهاجم بازایستاده بود

وسایه ای خودرا به عابران مسافرتحمیل نمی کرد.

وهرچشمی

یقین نگاه خودرا

شادمانه و شگفتانه ،

درخویشتن پاس می داشت.

 

(هنوز

درحیرت ازآنم

که چگونه پرندگان

زندگی مبرای خودرا

بااندوه ورنج

درترازویی به حسرت وآز

مبادله می کنند.

وبافقدان تالم بار آن

تیغ های برهنه را به یاری می طلبند.

وچشم ها ، چه بیهوده ،

نابینایی را درخویش استمرار می دهند.)

 

دل بستگی ؛

آغاز تباهی ست.

زان پیشتر

خودرا بازرهان

از طلسم احضا رخویش.

ورنه؛

دروغ وحیله را به ناچاری.

(حتی دربستر صداقت وشرف ویقین  )

 

مگو؛  خویشتن را بازشناخته ام

که این باز حقه ایست.

 

سنگ را صیقل داد باید درخویش

( یک وهم ساده نیست)

کوهی گران بود درپیش پای ما.

(هم سنگ خاره است

هم لعل لعل زمرد به عمق آن )

 

باید رها شوی

از سفر پرستوه سنگ.

جز فیروزه و عقیق وزمرد ، نباشدت

سنگپاره ای دگر ، در آستین.

 

هریک اسیر حیله ی بی حاصل خودیم

چون بنگریم  ؛ برخویش غبطه می خوریم.

 

ستوه پرنده

همه از خویشتن است.

سرباخته به سنگ

( اینجا کسی برنده نیست)

گر صد بدخشان بودش ،

درهرقدم  به چنگ

لعلی دگر بود ؛ درژرفنای ما.

 

رنج وستوه نیست

شهر سعادت است

این منزل یقین.

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 

 

ماخود بهاریم ، خویشتن راکرده ایم گم

درحسرت صبح بهاران سرگرانیم

درخون کشیم خودرا عبث ازوحشت خویش

نوریم و درظلمت اسیرو ناتوانیم

 

ازخود چه می دانیم ؟ نمودیم رخنه درخود

هربند بند خویش بینیم صاف وروشن

ازگوشت وپوست واستخوان تاعمق خودرا

بینیم چو گنجشکی که بیند دانه ارزن

 

لیکن چه می دانیم زخود ، از«آنچه هستیم »

ازآنچه ازکف میدهیم آسان زآفات

ما محمل نوریم وسازیم خویشتن را

غافل زخود هرلحظه قربانی ظلمات

 

ماریشه را درخود نکردیم هیچ دنبال

بربرگ وشاخه بلکه هریک دل سپردیم

هست ریشه اصل ما نهادیمش درخاک

ما برگ وشاخه بهرخود قوت نهادیم

 

دانیم زخود مانکته های ریز بسیار

ازجسم وتن یا ازروان ثبت مرقوم

لیکن ز ریشه دانش انسان ضعیف است

ماندیم ازآن ازکشف ریشه هرچه محروم

 

اما توانی ریشه را درخودکنی کشف

نوربصربرهرکه این کشف وشهود است

آگاهی ذاتی بود این گنج مستور

خورشید رخشانی دمادم درصعود است

 

اینجا رهانی خویشتن ازوهم ورویا

اینجا بهار دیگری بینی نمایان

آرامش انسان دراینجا هست مشهود

اینجا رسد هرظلم وتاریکی به پایان

 

درخود جهان دیگری را می کنی کشف

آری ، جهانی کان همه وجدوحضوراست

انسان دراینجا تازه یابد معنی خویش

ازهربلایی آدمی اینجا به دوراست

 

مستغنی آید هرکسی ازخوب وازبد

گردد رها اینجا بشرازظلم وبیداد

باریشه ی خود دم به دم درارتباط است

اینجا به استغنا رسی مسرورودلشاد

 

اینجا بخوانی دم به دم تو رازهایی

درعالم خاکی کسی را برملا نیست

درعالم خاکیم اگرچه همچنان ما

اینجا هوای دیگری هرلحظه جاری ست

 

حیرت بود یکسرجهان بکرانسان

باتو سخن گوید دمادم شاخه وبرگ

هرلحظه می بینی جهانی تازه تررا

اینجا نمی بینی نشان ازوحشت مرگ

 

این قصه وافسانه نیست ، خودوصف حال است

انسان به آوایی دگر خود کرده مشغول

آرام وآسایش ازآن هرگز ندارد

ازجوهر خود گشته اودرخویش معزول

 

هرکس سخن گوید زانسان، وزکمالش

لیکن «گره» را کس نمی بیند نمایان

انسان اگرچه صاحب عقل سلیم است

لیکن گره خورده عبث پندار انسان

 

باید رها گردد بشراز«جعل پندار»

بیند پس ازآن تا جهانرا صاف واکمل

ماسایه ی فعل خودیم گرخوب وگر بد

بیمی نموده آدمی را اینچنین جعل

 

ما خودبهاریم ، خویشتن را کرده ایم گم

کوروشتابان خود به دنبال بهاریم

فقدان هرعلت همه سوزوتب ماست

ازآن به عمر خود چومرغ بی قراریم

 

ما نوبهاریم کرده ایم گم لیک خودرا

نالان همه ازسوزدلگیر زمستان

مازخمی خارخودیم ، بی رای اغیار

ازماست برما ، زخم و هم دارو ودرمان

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

گرشناسد آدمی خــــــودرا ، گذارد پابرون

هرچــــه با تعجیل او ازعرصه ی بازیگری

آدمی بازیچه ی خویش است لیکن بی خبر

چشم بسته ، کرده خودرا تا به افسونگری

 

ذهن می پیچد به خود مارا نمی فهمیم یکی

می دواند هرطرف چون مرغکی بی اختیار

مامطیع ذهن خویشیم وچه می دانیم ازآن ؟

خود چه باما می کند بامکرخود این بیقرار

 

ازملک تا رعیت ، درخواب غفلت مانده ایم

خود به یک خوابیم ؛ امی یا که دانشمند نیز

آدمی ازاصل ذات خویشتن بیرون شــــــــده

وان نمی فهمد ، زنیم بریکدگر ما تیـــغ تیــز

 

گرنگردیم ما رها یک لحظه ازاین خواب شوم

عمررا درخویشتن ، هــریک به یغما داده ایم

برهوایی بسته ایم دل هرچه با آن سرخویشیم

حال را ،  ازکف همه از خــــــوف فردا داده ایم

 

ذهن ما ، آیینه ای خالی ززنگار خـــــــطاست

درزمان کودکی ، لیکن بود آن بی غبـــــــــار

آنچه را درذهـــن می ریزیم یکایک دام ماست

بی تعصب باید ازذهنت کنی ، درخود فـــــــرار

 

ذهن باید پاک گردد ، پاک پاک ازرفتــــــــه ها

بعدازآن با ذات پاک خویش گـــــــردی هم صدا

اصل ما لاهوتی و ، عاری زقید وفتنه اســــت

ما به ذهن مُرده کردیم ، خویشتن را مبتــــــلا

 

گرتوانی خودرها سازی ، سبک ازقیـــد ذهـن

خـــود ، به آفاقــــــــــی دگر نائل شــــــــــوی

آدمی ، دارد مــــــــکانی فوق « خـــــویش»

آن مکان را ، بعــــــــد از آن همـــــدل شوی

 

ازخطا ، گردی دراین گلشـــــــــــن رهـــــــــا

با خدای خویشتن ، گردی دراینجــــا همنـــوا

قصه وافسانه نیست ،بل آنچه می گویم به تو

ای بشرشبه خــدایی ، گُــم نمودی خویش را

 

ساده می گویم تورا ای همزبان ازآن سخــن

فــوق پنداری . بلی - باید بیابـــــــی خویشتن

ما به وهمی گشته ایم،از خویشتن هریک جدا

فوق دریاییم و ، سرگرمیم یکایک با لجـــــن

 

خواب ننگینی عبث مارا به خود مشغول کرد

برنمــــــــی داریم دریغا صددریغا ، سر ازآن

قرن ها انسان چنین درخواب غفلت مــی زید

کرده خودرا برسرخوابی ، ولیکــــن نا توان

 

چشم بگشایــی اگـرروزی ، ببینی خویشتــــن

بعداز آن اشعار یابی ، خود چه هستی درچمن

هم گلی هم گلستانی ، هم تو هستی با غبــــان

لیکن از بی حاصلی ، درخاک راندی خویشتن

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

 

 

 

خواهی رهی ازبند خود

بشکن حصار واژه را

زندانی بند خودی

درقیدوبند واژه ها

 

دانی ؛ زبان زندان ماست

وان می فریبد خاص وعام

زنجیر پای هرکسی ست

آری . همین لفظ و کلام

 

بگشایی ار چشم خرد

بینی به خود بازیگری

نیست اختیاری درکفت

بینی ، چوعریان بنگری

 

دیدم هزاران باربیش

محصور واژه خویشتن

چشمم گشودم ، لیک بر

لحظات عمرم درکفن

 

لحظات نابی هم ولی

ازقید واژه رسته ام

این لحظه های بی مثل

تا بیکران پیوسته ام

 

دیدم ورای جسم وتن

درخویش دنیایی شگرف

بامن زبان دیگری -

گویدسخن،بی صوت وحرف

 

هرلحظه ای دردست خود

ما خود یکی بازیگریم

باید ببینیم فعل خویش

کزآن سبک جان دربریم

 

ما درکلافی تو به تو

عمری گرفتار خودیم

بیماروازآن غافلیم

ما سخت بیمار خودیم

 

باید ببینیم این فسون

درلحظه ی بازیگری

آن لحظه مارا می خورد

خود درهوای دلبری

 

باید نگاهی ناب را

درخود کنیم ما وقف آن

اوزیرک است ومی خورد

مارا به نیرنگی نهان

 

هردم نهد برروی ما

مکرش نقابی تازه را

هرلحظه شکلی مان دهد

ضدونقیض وخوش ادا

 

افسونمان شیرین کند

دامانمان رنگین کنـد

تا چشم نگشاییم به او

او خوابمان سنگین کند

 

این کهنه کارپردغل

دوزوفریب است وکلک

بازی دهد او هرکه را

دروازه است اورا الک

 

هستی به یغما میدهد

ازهرکسی این خوش لقا

یعنی دهد برباد عمر

امی ودانشمند را

 

ازچنگ این بیدادگر

سررارهاندن ساده نیست

خنثی نماید تاکسی ؛

نیرنگ او ، آماده نیست

 

دردام خویشیم ما همه

افسون بیم وواهمه

او می فریبد هرکه را

درسیل خود همچون رمه

 

«تنزیل» آدم این بود

یک تن اگر گلچین شود

ازخیل خیل جمعیت ؛

یک تن مبارک بین شود

 

دیدم ورای فکرما

خود عالمی لاهوتی است

آن سرزمین لایزال

آسان نمی آید به دست

 

باید کند تطهیروپاک

ذهن دغل را هرکسی

ورنه نباشد درجهان

کس را بلی فریاد رسی

 

تطهیر سازی خویشتن

درکوره گر ، ازخوب وبد

بینی به چشم خود عیان

تا بیکران «نوراحد»

 

بیدار باشیم ، ما اگر

خود دم به دم ، گردیم رها

ورنه بخواب و، داده ایم

ازکف تمام عمر را 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

شانه خالی کن ؛

ازتلاقی های ناموزون سنگ وگوشت

ازمماس آهن واحساس .

 

قله ها ی پیشِ رو ؛   

جز سوسویی کوروسترون نیست

« زنده بودن درمصاف رنج ،

                            غیرمُردن نیست

 

آنچه می بینی به سقف شب

خوشه ی کذبی بود ؛ (قندیل رنج وغم )

نورجادویی ؛  

             بود جانش فزون برلب .

بشکند با یک تلنگر ؛

بنگری ؛

چون ناب و خالص آن فضارا هم .

 

شور آگاهی تورا باید ؛

بشکنی تا آن طلسم مُرده را درخویش

ورنه جز ظلمت نپاید ، آنچه می بینی ؛

پشت سر، یا راست وچپ و ، پیش .

 

-         زندگی ،

شوقی ، ورای رنج و غم ،

                        جاری ست .

 

آنچه تسکین میدهد مارا ؛

رود سرشاری ست

لیک ،

  جزاندوه ورنج و ، درد فرقت نیست  -

 

زندگی  ،

یکسر همه آرامش و،

                         شوروشکوه و،

                                  وصل وبیداری ست .

 

ما بخوابی سرنهادیم ، قرنها .اما  

می خورد این خواب سنگین ، چون خوره –

                                            روح وروان ما .

درمیان اینهمه جنجال و،

                         های وهوی

نیست کس را صبح بیداری  .

هرکه در اردوی غم ، درهول بیداری ست .

 

شام یلدا را سحرگاهی نمی بینیم

هرشبی را گرچه روزروشنی ست درپی 

ظلمت جانسوز مارا لیک فردا نیست .

 

و...

     تمام حیرتم این است .

***

پرده را ازروبرو بردار

عینک تاریک چشمان را

رودجاری را ببین ، آنگه ؛

آبش آن ، این آبگند پرتعفن نیست .

 

خویشتن را کن رها ، از پنجه ی ظلمات

غیرتاریکی نبینی ، ورنه از آفات

 

ماهمه ،  بازیگریم اینجا

 دست پنهان فریبی ، میدهد بازی عبث مارا .

***

خانه روشن بود

لحظه ها آبستن خورشید

نورسرشاری همه تا بیکران دشت می بارید

روشنی درهرکجای شهر پیدا بود

 

مردمان را شوروشوق زندگی تا بیکران می  بود   

صفحه ها ، ممزوج هم ، خالی زنیش ونوش

می گذشت ازمانع وهرسد ،

هرکه  ، با پرزور عقل و هوش .

 

ازانارستان ، همه مردم انارعشق می چیدند

باغ  دانایی ،

هرکجایی خود  تفرجگاه مردم  بود .

زندگی ، شوری ورای حس جاری داشت .

یک ندای آسمانی بود .

صلح وآرامش زمین را همچنان درحیطه پنهان  داشت

 

نه خلافی ،

 نه کلافی بود

نه شتابی ،

نه سرابی بود

نه بدل افکن نقابی بود

زندگی با عدل خود هرلحظه جاری بود .

دامن اندیشه هاازخیروشرَ و ، خوب وبد پیوسته خالی بود .

 

باخدای خویش هرکس ، رازوسرّی داشت

وزمین آکنده بود از پاکی و،

                           ازیکدلی ،

                                    از عشق

یک زبان بودند ، قناری ها همه درباغ

همدلی ،

دلهای زاغ وعندلیب و فاخته وفوج کبوتررا -

                                        به هم هردم گره می زد .

 

وحشتی ازغرش ابرو ، هجوم ممتد باران نبود کس را

هرپرنده زیربام آسمان سرخوش سفرمی کرد

هرعقابی با کبوتر همقدم می شد

حس پاکی را زکس ، یک لحظه صیادی نمی آزرد

 

زندگی ، مارا شکوهی آسمانی داشت

لحظه لحظه ،

       درمیان سینه هامان ،

                 بذر عشق وشور را می کاشت .

غم دمادم کیمیا بود ، دربهار سینه ی مردم

زخم هجران وجدایی بود ، لیکن گَم

***

دیگر آن ایام شوروخوشدلی ها مُرد

کرد غروب ،

خورشید آرامش

تیرگی یکسرجهان بگرفت

 

خواب مسمومی زمین را خودتصرف کرد .

کوزه ی پرشورخاطرشد زباد آرزو لبریز

زندگی ها شد سرابی بی شکوه وسخت ماتم خیز

رنج جانکاهی ، عبث  -

                          مارا  زره آمد .

زندگی مان شد حبابی ، پرزخوف وهول وغفلت نیز

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

 باسلامی گرم وصمیمانه به یکایک دوستان که مدتها با نبودنم همچنان به وب سرزنده اند

 

خواهی ، اگر ازخویش توهرنکته بدانی

باید که کنی هرچه تو ، اندیشه تکانی

ذهن است یکی سطل زباله پرو لبریز

هرقافیه اش بندمـــن وتوست ، چه دانی ؟

از ذهن چو عریان شوی ، آید خردی نو

آن لحظه شود فاش تو ، اسرار جهانی

اندیشه بود ، ماحصل ،  زوجت الفاظ

زنجیر بشر گشته ، همین عامل فانی

گربنگری اندیشه  ، شود رام ومطیعت

ورنه بود ارباب تو ، این بند نهانی

ماازکف اندیشه ،  همه زارو ملولیم

آن ، سد تووجان شده از قبل جـــوانی

اندیشه بود ، عامل مهجوری گل ها

ازریشه جدا کرده بشر را ، به نشانی

اندیشه مداواگر زخــم من وتو نیست

برخویش دهد تکیه ، جهان را به تبانی

از واژه بپرهیزو ، سبک کن سرخودرا

ازآن به خطا  ، برده ی هر ظن وگمانی

درتوست نمایان  ، همه الطاف خدایی

اندیشه ، حجابت شده ، ازخویش ندانی

 می شوی ورق را و ، ببین جلوه ی یزدان

درهرنفس ست با تو ، چوباخویش بمانی

درپرده ی خویشی توزخود فانی ومستور

از پرده رها شو،که به مقصد رسی آنی

آرامش ابناء بشر ،  گشته چنان گـُـم

گوییم ؛ خوشا  نی لبک و بزم شبانی

درقرن شررخیزاتم ، گم شده مقصود

راهی به عیان نیست بشررا، به عیانی

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

مارا زقفس نیست دمی میل رهایی

گوییم چه سخن اینهمه ازوصل وجدایی؟

دروصلت خاری شده ایم بسکه زگل دور

ازخاطرمان رفته دگر شوق رهایی

بت را چه کنی اینهمه خود سجده , خدایا؛

روشن به تو خود نیست که تو شبه خدایی ؟

راهی تو ، ولی برسرصدراهه شدی گـُـــم

خودرا بنگر ، تا که ببینی تو کجایی

بیرون زتو گرنقش خــدا هست فریب است

درتوست نشان ها ، که توانی بنمایی

آوازخوش از قاعده بیرون کندت سر

می بند توهرگوش و ، مجو خود شنوایی

گشتی تو ، کــروکــور به آوای درونت

هرلحظه رسد ازگل وازشاخه نــدایی

درتوست همه گمشده ات ، گُم شدی ازخویش

دردی وتو درمان ، زچه دنبال دوایی ؟

گروصل خدا می طلبی ، خانه تهی کن

هرره که روی برسرانـــدوه وبـــلایی

گفتم به خدا می رسی ، ازخویش مکن دل

تو قبله و، تو کعبه و ، تو قبله نمایی

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

 

 

مکر را بینی اگر ، برخویشتن فرمانده ای

ورنه درپشت هیاهویی عبث درمانده ای .

یک سخن گویم نه بیش از«کودک مجهول» خویش ؛

نیش آن بنگر ، ببین ؛ مـرده تو ، یا که زنده ای

داده این آشفته سر ؛ بازی همه نوع بشر

گرخدا جویی تو هم ، این ناخلف را بنده ای

سرمزن برسنگ زین اسب چموش بد لگام

با ش آرام وببین ؛ این بد قلق با خنده ای

نفس خوانندش ، ولیکن نیست موجودی جدا ازفکرما

فکرما با خوب وبد ، دام است . دام گنده ای .

اصل ما آفت ندارد ، آنچه مارا سرمدی ست

برهوا دل داد ی و از نورخود دل کنده ای

ظلمت است درهرنفس قصد وغرض خفاش را

روشنی بینی اگر با او ، بود پابنده ای

از حقیقت می هراسد لعبت صد رنگ ما

هم بت و هم بت گراست ، یک غفلت یک دنده ای

گوهر خودرا بیاب آن گنج زردردست توست

کورکردی خویشتن ، چشمت گشا تابنده ای

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 7 بعد از ظهر |