
غزل
ذهن چون آید تهی از قیدو از بازیگری
نوکنی آنگه همی برخود جهان دیگری
ما به مکر ذهن سرگرمیم ، نبینیم فاجعه
پشت خوف آن نداریم بلکه برخود داوری
غفلتی جان می خورد هردم نبینیم حال خود
طعمه ایم هریک بلی ، من یاتوو ،یا دیگری
جهل پنهانی نموده هرکه را درخود اسیــــر
بخـــت یار آید مگر ، این دام ننگین بنگری
آتشی می سوزد اینجا هرکه را بی بازخواست
سرازاین غفلت نراندیم قـــرنها ، با برتری
ذهن چون آیینه ای بی رنگ وشفاف وتهیدرگذر پر می شود ازخوب وبد ازهردری
می شود زندان وزنجیری به ما آموخته ها
دام ازآن برخویش سازیم ما به صد ناباوری
کودکانند هریکی گنجینه ای خود بی غبار
نیست کودک رانشانی نیزاز«خودمحوری»
کودکان پاک وزلالند همچــــــــــــوآب وآینه
رخنه درآنان نکرده خــــــــــردی ویا برتری
ما به نقَش ذهن خود گردیم درهستی شکار
جزخیال و خوف نیست این نقش را درهرسری
ذهن را باید کنی محو از تخیل ، یک سخن
هست این درمان ما ، کولیک آن را مشتری
گرگدا باشیم و گرشاه ووزیر اینجا یکی ست
برده ی ذهن خودیم ، برخود نداریم داوری
***
گر سلاح سرکج آدم ، دو سو آید به کـــــار
نه بشر ماند ، نه حیوال و ، نه برجا کشوری
می کند یک جنگ خاکستر زمین را والسلام
خوانده ایم و ، می توان دریافت خود این کژروی
حاصل پیشرفت انسان چیست ...؟ نابودی خود
غیرازاین با خــــــــــود ندارد اینچنین بازیگری
می شویم قربانی یک وهم ما ، نــــــه بیشتر
سرچوپاک آید بخوانی از چه برخود نشتری
می شود لیکن زمین ، خاکستر جهلی که خود
آفریده آدمـــــی بر خویشتـــن با مهتـــــــــری
ناشناخته خویشتن را آدمی ، خود«آنچه هست»
ظن وبرهانی به او تحمیــــل کرده همســـــــری
هست انسان دیگرو ، راهــــش بود لیکن دگــــر
شبه یزدانی ، که خود برخود نمـــــوده قاصری
ذهن پاک آید گشایی پر بحیرت تا به عــــــرش
دم به دم درخود بجز نقش خـــــــدارا ننگـــری
هستی انسان همه آرامش و ، نوجویـــی اســت
می توان درعمق دید درخود ســرو این سروری
ذهـــــن ، باید پاک آید ، از تمام داده هــــــــا
نور جاری آنگه است ، آری بشر ، بی پیــــــروی
آنچه برما «هویت» سازد ، همان زنجیر ماست
ورنه سمی نیست هرگز علم وفن و دکتـــــــــری
آدمی ، خود دشمن خویش است > نمی یابد ولی
دشمن فرضی قرارش بـــرده با شورو شــــــری




