باز بشنو ؛

 تا بگویم نکته ای دیگر تورا

ذهن- مارا می فریبد . .........(وان نمی فهمیم چرا؟)

قصه نیست  این  شرح  حال آدم است .

 

بلکه انسان را تمام ماجرا.

 

ذهن را ما با هوس آمیختیم

شد همین خود قصه ی آلام ما

جنگ وکین را ذهن برما سفره کرد

رود خون جاری نماییم هرکجا.

 

کیست انسان ؟

چیست ذهن و

کیستیم ؟

هیچگه پرسیده ایم آیا یکی از خویشتن ؟

از چه آدم گشته گرگ خویشتن درهرکجا؟

 

آدمی شوری دگر دارد ورای عقل وفکر

اصل آدم -آن- بود

بی رنج و بی خوف ورجا

نیست چندان رغبتی  تاکشف سازیم خویشتن

 

چیست علت ، می گریزد هرکسی از وصل خویش

کرده خو هرکس نمی داند ، به کام مرگ درهرانجمن

 

«ترس» آیا علت بیگانگی هرکسی ست ؟

یا که هست انگیزه ای دیگر به عمق نسترن ؟

 

هرچه هست از -ذهن- ما زخم جنون را می خوریم

این « طلسم مرگ» را باید بیابی بهرخود

آنچه برما می رود یکسر بلی ، از ذهن ماست

کور وکر سازیم خودرا تا نبینیم قصه را .

 

 یک انرژی معمول درانسان وجود دارد که همان انرژی فکر ویا ذهن درافراد است که اگر فرد درخود عمیقا خیره شود می تواند این انرژی را مشاهده نماید . اما انرژی دیگری نیز درهرکس وجود دارد که انرژی معمول فکر/ذهن نیست . دیدن  انرژی فکر به سادگی برای اغلب افراد قابل حصول است ولی انرژی دومی که می گوییم یک انرژی نامحدود وبیکران درهرکسی است مشاهده این انرژی قدری دشوار است . ذهن /فکر درآدمی محدود وناقص ولی انرژی دوم نامحدود وبیکران است . انرژی فکر/ذهن در آدمی محدود است وهمه چیز را گسسته و شکسته وخرد شده  می بیند ولی انرژی نا محدود وبیکران درآدمی تمام چیز هارا بطور کامل ویک پارچه می بیند . انرژی ذهن/فکر اسیرتضاد وتناقض وتعارض است ماهیتآ فکر یک انرژی متضاد ومتناقض است ولی انرژی نامحدود در آدمی هرگز گرفتار تناقض وتضاد نمی شود . ذهن ماهیتآ درتضاد ودرتناقض است به همین دلیل ذهن همیشه ناآرام ومضطرب ونگران است وبا دیگران سرستیزوجدال را دارد ولی انرژی بیکران درآدمی هرگز درچالش تضاد وتناقض گرفتار نمی شود . ذهن/فکر محدود درفرد همیشه دربند رشک وآز وکینه است وجدال با دیگران نیز گاه به دلیل گرفتار رشک ووکینه بودن ذهن است ولی انرژی نامحدود درافراد هرگز گرفتار رشک وکینه وآز نمی شود . آدمی ناخودآگاهانه زندگی اش همیشه .با رنج واندوه وغم گره خورده است ورهایی از رنج وغم برایش غیرممکن ونامیسراست . علت تمام رنج و اندوه وملالت وبیم ونگرانی افراد ذهن/فکر در آنهاست . ذهن فرد هیچگاه نمی تواند از رنج وغم واندوه رها شود . گاهی ممکن است خود ذهن دنیایی آرمانی وخیالی برای فرد بسازد وحتی اورا بری از رشک واز وکینه نشان دهد ، بری از رنج و غم نشان دهد منتها این یکی از دسیسه های ذهن است که فرد را می فریبد . ذهن ماهیتآ ونفسا درتناقض وتضاد ورنج واندوه وغم است ماهیتآ رشک وکینه وآز است  . ذهن بستر همه ی این بلیات وناآرامی ها  درهرفردی است ورهایی ازاین بستر برای فرد غیرممکن است .چون بستر ذهن/فکر ، شکسته بینی وتجزیه کنندگی وتضاد وتناقض ، ورشک وآزوکینه است وفرد تازمانی که گرفتار ذهن/فکر خود باشد رهایی از آنها برایش امکان پذیرنیست . واین دنیایی معمول وتوهمی ست که ذهن /فکر برای هرکسی می سازد و گاه یک عمر اورا ناآگاهانه درآن زندانی میکند .. هیچگاه دنیای «ذهن ساخته» دنیای عاری از تضاد و تناقض وعاری از رشک وکینه وآز و بدوراز رنج واندوه وغم برای انسان نیست . دنیای شادمانی واقعی انسان نیست . دنیای وجدوسروروشعف وی نیست . اما هرکسی زمانی میتواند انرژی بیکران وتجزیه ناپذیر وعاری از تضاو تناقض وعاری از رشک وکینه وترس وبیم ونگرانی و... را درخود کشف نماید که از دنیای ذهن/فکر بطور مطلق رهایی یافته باشد .در آن هنگام است که انسان وارد دنیایی بیکران وملکوتی می شود . ماندن با این انرژی بیکران ونامحدود ورهایی مطلق وهمیشگی از ذهن برای افراد امکان پذیرنیست . فرد تازنده است وزندگی می کند با آگاهی یافتن کامل از ماهیت فکرذهن ومشاهده ی آن میتواند از اسارت ذهن خودرا خلاص نموده وانرژی بیکران درونی را درخود کشف کند . با آگاهی یافتن ومشاهده ، کشف انرژی بیکران برای هرکسی امکان پذیر می شود . ولی فرد ممکن است در روز چند ساعت بطور متوالی دردنیای بیکران درونی خود سیرکند ولی دوباره به مرداب ذهن با ز می گردد . واین رفت وبرگشت برای او همیشه وجود دارد .  انرژی بیکران درون انسان همان ودیعه ی  الهی ست که دریکایک افراد وجود دارد ولی هنوز اکثریت افراد درهرکشوری نسبت به ماهیت واقعی ذهن /فکر و یا انرژی نامحدود درونی خود آگاهی لازم  را ندارند و معدودی درهرکشوری وارد آن فضای ملکوتی  درونی درخود می شوند درآن سیرمیکنند وبا کشف نوبه نوی جهانی دیگر گهرهای فراوانی به دست آورده ودوباره به سرزمین محدود ذهن باز می گردند  .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 
 
خانه هایی در دل طبیعت زیبا ( تصاویر آرامش بخش )
 
غزلی نو 

 

 

تا نیابی خویشتن عمرت زکف دادی تو آسان

 

کو قماری دست تو تا بردوباختی باشدت آن؟

می دهی از کف تو گنجی را که تنها بهره ی توست

بهره ی دیگر نداری گرچه گفتندت فراوان

آمدیم و می رویم نوری ورای صبح در چنگ

بی خبر لیکن از آنیم چون بخوابیم در گلستان

وزنه ی آورده درکف می فریبد هرکسی را

شاه باشیم یا گدا فرقی ندارد طعمه چندان

خواب سنگینی گرفته این زمین را سخت درچنگ

کس نمی خواهد رهاند خویش را از سلطه ی آن

هرکسی گوید سخن از ظن خودبا یارواغیار

سود خود لیکن نبیند کس درآن مستورو پنهان

«ذهن سرکش » می فریبد هرکه از امی ودانا

می کند این بی هنر فیلسوف دانا نیز نادان

گرتوانی «بنگری» درعمق خود یک لحظه آن را

بعداز آن برآن امیری آوری اش تحت فرمان

پرده ایست بر چشم ما با«دیدن»  اما می شود محو

بعداز آن بینی جهانی فوق استدلال وبرهان

دره ی بین بشرها گشته این معجون صد تو

«مرز یکتایی» ازاین ویرانه گر گردیده ویران

می شود دیگر بشر چون خویشتن برهاند از آن

از ملک برترشود  یابد چو «اصل خویش انسان »

 

 

 

مناظر زیبا و رمانتیک از طبیعت (20 عکس)

غزل

 

بخواب و برنمی داریم سراز خواب

نمی دانیم چه هست  ِ دنیای مهتاب

به ظلمت آنچنان خو کرده ایم ما

همه از آفتابیم سخت بی تاب

به واژه سرخوشیم هریک ندانیم

چه با خود می کنیم یک عمر درخواب

نه راهی دورو نایاب است درپیش

ببین آری  « چه هستی » . خویش دریاب

«خدایی تو» .  بکن خودرا تو پیدا

به غیراز آن ملال است و خورو خواب

تویی گرمیلیاردر. گرکه خود شاه

توهم کرده سرگرمت به تالاب

خوریم ما خون یکدیگر به مستی

همین غایت شده مارا به مرداب

نه از دیروز و امروزیم مضطر

هزاران سال خون نوشیم به گرداب

چه از کف می دهیم هرگز ندانیم

اساس عمر ماست غفلت . تودریاب

دم رفتن ببینی  : «خویشتن » را

ولی دیراست دیگر ان دم ناب

کنون باید گشایی چشم و . بندی

تو چشمت تا نبینی زرو سیماب

تمام عمر ما بیداری ماست

وگرنه مرگ را جستیم شاداب

نمودی  گم تو در خود گوهر خویش

شوی گوهر فشان چون برکنی خواب

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در چهارشنبه چهارم تیر 1393 و ساعت 8 بعد از ظهر |
اقبال لاهوری  دو بیت شعر می گوید  بااین مضمون ؛

که را جویی ، چرا درپیچ و تابی

که او پیدا و ، تو زیر نقابی

تلاش او کنی ، جز خود نبینی

تلاش خود کنی ، جز او نیابی

شاید صد تعبیر ونفسیرمتناقض ومتضاد درباره ی این دو بیت نوشته شده باشد  اما نیاز نیست که آن را با تعبیر دیگران برای خود مان معنی کنیم . بیاییم صادقانه « با خود مان » به عمق این دو بیت رجوع کنیم و معنی شعررا خودمان درک کنیم ( چون وقتی  به تعبیر دیگری ودیگران رجوع می کنیم داریم با چشم دیگران یک سوژه ، یک موضوع ویا یک هدف را نگاه می کنیم نه با چشم خود مان ، وقتی با چشم ونگاه دیگران به موضوعی نگاه می کنیم از آن یک بدل برای خود ساخته ایم واز اصل موضوع «آنچه هست» جدا شده ایم  ، وقتی خودمان چشم داریم وقدرت مشاهده ونگاه کردن داریم چرا با چشم دیگران چیزی را ببینیم ؟... اقبال نکته ی پنهانی نمی گوید که نیاز به چراغ جادو برای درک آن نکته داشته باشیم . اقبال می گوید ؛ که را جویی ، چرا درپیچ و تابی ؟.... می گوید به دنبال چه کسی ، یا چه مقصد وهدفی هستی که به آن نمی رسی و به دلیل نرسیدن به مقصود دچار پیچ و تاب نا امنی ونا ایمنی و بیم ورنج و اندوه هستی  ؟ ... سریعآ اقبال پاسخ می دهد ؛ که او پیدا و تو زیر نقابی ....می گوید آنچه به دنبالش می گردی ، گمشده و ناپیدا نیست ، «او» روشن تراز خورشید مقابل چشمان توست . بیاییم درهمین بیت عمیق تر وعمیق تر بشویم ، یعنی به ژرفا وعمق بیت رجوع کنیم ، آن چیست که چون خورشید مقابل وروبروی ماست ولی ما آن را نمی بینیم ؟.... وبه گفته ی اقبال او درنقاب پنهان نیست بلکه این ماییم که چون «کبک دربرف » ، خود را درنقاب پیچیده ایم .آیا معنای این بیت ودرک آن دشوارو غیرممکن است؟... می گوییم خیر ، درک معنی این بیت دشوار نیست بلکه بسیار سهل وآسان است ، پس ما گرفتار مشکل دیگری هستیم وبرای فرارازمشکل خود ، به تعابیر دیگران رجوع می کنیم ، ودرنفس عمل به خودمان آرامشی کاذب وتصنعی می دهیم . یعنی ما ازدرک معنی بیت فرار نمی کنیم بلکه از خودمان ، ناخودآگاهانه فرار می کنیم . ودرک عمیق تنها همین بیت کافی ست که « با مشاهده ای ناب وبی غرض و بی انگیزه ی فرار ازخود » در من ، ودر تو ، ویا او انقلابی عمیق ودگرگون ساز بوجود آورد ، اما هرکدام ازما چندان اصراری برای « دیدن واقعی خود» نداریم ، وناخودآگاهانه بطور مستمروبی توقف از خود فرارمی کنیم ونفس این فرار از خود عامل وعلت نا آرامی وناامنی ونگرانی مداوم ماست . در بیت دوم می گوید ؛

تلاش او کنی جز خود نبینی

تلاش خود کنی جز او نیابی

تلاش یعنی جستجو وکوشش ، می گوید اگر تلاش او کنی ،  یعنی اگر درجستجوی او باشی جز خود را نمی بینی وجز دردام خود «خودمحوری» نخواهی لغزید . واگر تلاش خود کنی ، « یعنی اگر درجستجوی خود باشی » جز اورا نمی یابی . انسان گمشده ای ،  دربیرون از خویش ندارد و دربیرون به دنبال هرچه باشد  حتی « خدا» گرفتار فریب وسرابی ست که نتیجه اش جز برباد دادن بیهوده ی عمر آنهم با نگرانی وناامنی واضطراب وبیم نیست . حکایت انسان ، حکایت پرنده ایست تشنه وسرگشته و سرگردان که به دنبال آب ، به الماسی فریبنده بر می خورد  وبرای رفع تشنگی به آن الماس نوک می زند تا عمر خودرا میدهد . آیا الماس ،  آبی ست که نیاز تشنگی پرنده است ؟ یا تنها آبی زلال است که تشنگی را فرومی نشاند ؟...  انسان همان پرنده ی نگران ومضطرب است که بجای آب  ، به «الماس داشته ها» دل بسته وبه آنها نوک می زندتا عطشش را فرو بنشاند . وآیا الماس داشته ها ، تشنگی را درکسی فرومی نشاند ؟ می دانیم خیر. چرا انسان معاصر موجودی اینگونه نگران وسردرگم و سرگردان شده است ، وچرا اینگونه احساس پوچی وبی هویتی می کند ؟ « این نظر بسیاری از اندیشه مندان غربی وشرفی ست » . چون آدمی بجای یافتن چشمه ی زلال آب ،  به کوهی از الماس چشم ودل بسته و ناخودآگاهانه « با تمام رشد حیرت انگیزعلمی خویش » ، الماس را آب ، وپاسخ تشنگی خود می داند وهرقدر انباشت می کند « انباشت ثروت ، انباشت علم و...و... »  تشنگی اش بیشتر وبیشتر می شود ، وهمین تشنگی ازاو موجودی درزمان معاصر بسیار بی رحم ساخته است ونگرانی واضطراب انسان نه آنکه پایانی ندارد بلکه ، اگر اورا با نیاکان مقایسه کنیم درمی یابیم ، که نگرانی ، اضطراب وسرگردانی اش صدها برابر انسان های گذشته گردیده است . مشکل اساسی اینجاست وقتی فرد به دنبال گمشده ی بیرونی خود می گردد با جدایی از خویشتن خویش ناخودآگاهانه دردایره ای گرفتار می شود که ماحصل آن جز ترس و بیم ونگرانی ، واندوه ورنج برای وی نیست ، نفس کلام یعنی با جدایی از خویشتن است که آدمی آرامش وراحتی وطمانینه ی خودرا از دست می دهد ودرسرابی بی پایان وفاقد هدف دست و پا می زند وهرگز نیز نسبت به این موضوع واین «خطا ی پندار» آگاهی لازم را به چنگ نمی آورد و تنها یک عمر گرفتار نگرانی و سرگردانی ورنج وغم واندوه عمر می گذراند  . وهمین نیز مشکل پنهان وتنها مشکل انسان است که به دلیل عدم آگاهی از خویشتن ، هنوز آدمی درمانی برای این درد وزخم جانگداز خود نیافته است .

اگرروزی آدمی دریابد که گمشده ی او الماس داشته ها نیست ، بلکه گمشده ی هرکس خود اوست ،  وهرکس باید درخودش به دنبال گمشده ی خودش بگردد نه دربیرون به دنبال آن  ، ازآن روزاست که همه چیز درجهان تغییر خواهد کرد ، چون انسان به گمشده ی خویش دست یافته است . وبا تغییر انسان است که جهان تغییر خواهد کرد ودیگر انسان نگران ومضطرب نیست ، انسان دچار بیم وهراس نیست . آدمی با تلاش وجستجوی بی وقفه ی درخود می تواند به گمشده اش که جز «او» نیست دست یابد . آری . گمشده ی انسان ، دراقیانوس وجود خود اوست که پنهان است و با کنکاش درخود ، وشناخت واقعی خود ، می توان دراین اقیانوس بیکران به گوهر گمشده ی خود دست یافت وبه آرامش رسید . وپایان رنج و نا آرامی و اضطراب ونگرانی انسان دست یافتن به «گوهر» درون خویشتن است .واین دو بیت اقبال لاهوری ،  نه نقشه ی راه تعالی وکمال انسان ، بلکه داروی تمام دردهای بی درمان آدمی ست .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه سی ام آذر 1392 و ساعت 1 بعد از ظهر |
 

 این متن را با تعمق وکلمه . کلمه بخوانید

همه چیزرا می شنویم ، می بینیم و میخوانیم . چون قدرت عمیق درک آن را نداریم ، آن را تایید یا رد می کنیم ( نفس موضوع یعنی قدرت رفتن به ورای تفکر خودرا نداریم ، به همین دلیل در چالش فکرخود زندانی می شویم ). حال بیاییم با شنیدن یک موضوع ، با دیدن ویا با خواندن یک موضوع آن را نه رد ونه تایید کنیم ، بلکه کاملآ بدون هرگونه قضاوت و داوری با آن موضوع بمانیم و عمیقآ آن را مشاهده کنیم « یعنی شفاف و روشن موضوع را ببینیم .بدون اسیر تفکر ،واژه و هر ایده ویا ایدئولوژی»شدن  

 دراین صورت خواهیم دید که اتفاق دیگری برای ما خواهد افتاد که این اتفاق ، می تواند اتفاقی میمون وخجسته ومبارک برای ما باشد . وآن رهایی از زنجیر اسارت ذهنی (تفکر) خویشتن است .

*****

جریحه دار مکن خویشتن  ، ببین آرام

زمین بهشت برین می شود تورا هر گام

«خدا» وغایت و گمگشته ی همه این است

دگر به واژه خوشیم ورنه  ، همچنان ناکام

زاصل خویش جداگشته ایم ندانیم . اف

به ریشه تیشه زنیم. خیمه را زده بربام

اگرچه واژه بود گُنگ رسم ما این است

به قعر «واژه» فتادیم هـــریکی در دام

کلام وواژه شده ، بند بند عضــــــــو ما

ازاین « هلاکت محضیم » هرنفس آرام

به عمق خویش کنی رخنه بنگری روشن

سراب جهل شده قصد ما ازاین فــــــــرجام

چه قرنها گذشته عبث برمسافر این راه

لجوج ترشده با عقـــــــل خود به دام نام

بغیـــرِ  باخـــت ندارد به کــف دراین بازی

چـه سرنوشت ملولی نهاده درپی اش ارقام

نه گوشی و نه حضوری ست درجهان کس را

به گفتگو نشود رسم اودگربه این حضوررام

اساس خلقت آدم ،  بود دگر دراین گیتـــــی

به راه کج سر خود کرده قرن ها همــــــگام

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه هفتم آذر 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 

 ساحل دریا

چنانیم محو رویا ، نفس هستی را نفهمیم ما

کنیم  ما زندگی را  ، بی خبر قربانــــیِ رویـا

اساس هستی انسان ، دمادم شوروآگاهی ست

به جنگی بی امان سرخوش نموده  قرنها اما

سخن گفتند ومی گوییم هـزاران سال ،بی شک نیز

که اما .  سر رهاند ه قرنها، از خلسه و رویا ؟

بشررا کرده خوفـــــی  ، سرگران  با خویش

به یک خواب زمستانی سپرده سردراین بلوا

هجومـــی ، کرده هرکس صید تاب خـــــــــود

سراز آن برگرفتن نیست ، کار هر کسی آیا  ؟

جهانی غرق حرمان وخیال است همچنان،  آری

یکی گردد ازاین خیل جمـــاعت ، سال ها بینـا

جدالی کور ، کرده  بلکه عالم را اسیر خـــــود

بدامان آفریده بی خبـــــر ، چنگیز و هیتلرهـــا

***

چو«خود» را واشکافی بنگری این نقطه ی مبهم

زهر خیل جماعت بنگرد ، یک تن چرا « آن » را ؟

به گردابی درافتادیم ، رهایی لیک آسان  نیست

به خــوابـی هرطرف رانیم ، دمادم کشتی خودرا

قبول و رد آن  هرگز ،  نبگشاید «گره» از کس

«بصیرت» بایدت، گردی رها از چنته ی رویا

به چنگ ماست آری ، هرنفس این ساحر جـادو

به صد پیرایه می بندیم ،که تاخود ننگریم آن را

 

«تمایل» های ما ، خودهریکی ، از اوســـــــت؟

نه ، اوعیــن تمایل هست لیکن  در کــلاف مــا

بشر با یک تمایل ، می کند خودرا چنان افسون

نبیند روی آرامش ، بـــود تا اینچنین دنیــــــــا

نمی بیند ، چه با خود می کند او هر نفس اما ،

خورد او چوب پیشرفتش، به هردوروزمان اما

کلافی را تنیده گرد خود ، از آدم و حـــــــــوا

رها باید نماید ، خـویشتن ازاین کلاف امــــا

اساس  صلح انسانی ،گشایشهای این بنداست

بماند ورنه صد ها قرن،باهمنوع کشی برجا

گره درماست باید واشود ، آری من و تو ،او

کــلافی، کرده سرگردان بشررا قرنها اینجــا

***

رها سازی اگرخودرا تواز «دانسته های» خویش

جهان دیگری والله. نماید روبه تو ،  آنـگاه

نداری بعداز آن درسینه رنج وبیم واندوهی

همه غایات انسان است همین دنیای بی همتا

به چنگ توست ،دانی خود همه گمگشته ات ، آری

بیا درخویش پیدا کن جهانی فوق این دنیا .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه بیست و پنجم آبان 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |
 

 

 زیباترین منظره طبیعت دریاچه  Beautiful landscape

نیست جرات ؛ تاکه برداریم سریکدم زخواب

ورنه می بینیم ؛  به گرد خویشتن ، هریک سراب .

نیست مطلق کورونابینا بشر ، تا ننگرد ؛

«خویشتن » را . بیند او برخویشتن گاهی نقاب .

«ترس» لیکن ، کرده اورا استحاله آنچنان ؛

جرات ازکف می دهد ؛  بیند چو خودرا  ، همچو آب .

«خیره» گردد چون به عمق خویش ، می بیند همی ؛

هرکسی خودرا ،  مبرا ازهمه خاشاک و، خارو ، از حباب.

گرببینی ؛  «فکر» را بی شک از آن گردی رها

باخته ایم خودرا ، به این جادو ، از آن گشتیم خراب

« فکرباطل» دم به دم ، زنجیر سخت پای ماست

کورمان سازد ، همین زنجیره ی باطل ... بیاب

اصل خودرا می دهیم برباد ، کز آن غافلیم

نیست فرقی بین ما بی اصل وریشه ، با دواب .

 

فکر ؟ -

یعنی ؛ یک «تمایل» دربشر ( نفی اش مکن )؛

خیره شو ، تابنگری آن را ،  جهان بینی دگر در آفتاب

فکر ، مارا کرده درظلمت  به چنگ  خود اسیر

ظلمت است ، باید ببینیش... (بی سوال وبی جواب)

می کند « ابهام »  هرکس را بدام خود اسیر

نفس «دیدن» نوکند هرلحظه آن را با صواب

از«تعلق» ها ولی ، باید دمادم ، بود رها

ورنه این چسبندگی ، ماراکند درخود به خواب .

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

  

ای کاش ،

بینیم خویشتن .

وین خواب پرخوف ولجن

دنیا شود آنگه دگر

در چشم تو ،

در چشم من.

 

 خوابی گرفته این جهان

خوف است و مرگ است همچنان

نیست رغبتی اما به کس

تا چشم بگشاید به آن

 

هرکس بخواند خویشتن؛

بیدار بیدار جهان

غافل که او بازیچه است

خودرا نمی بیند عیان .

دردام «ذهن» خویشتن

گردیده ایم ما ناتوان.

 

گردیده قبرستان زمین

با مرگ گشتیم ما قرین

هرکس به ظن خویشتن

گشتیم بخود نقش آفرین.

 

گشتیم چو از دریا جدا

خود آفریدیم آن صنم

معشوقه ای پراسم ورسم

درباجه ، یا کنج حـــرم

 

افسانه پرداختیم به خود

باشیم ؛ آرام وسبک

ازاین عذاب اولین ،

وقعی ندید لیکن زمین

«سرمایه»و«سود» آمدش

وانگه «مقامی» آتشین

 

درخود ندیدیم لحظه ای

هریک به چنگ غفلتیم

بگذشته از آن قرن ها

آتش شده از آن به پا

 

معشوقه ی با اسم ورسم

اواز حریم خویشتن

بیرون فکنده بلکه پا

تا بی نهایت هریکی

مفتون آنیم همچنان .

 

ما برده ی ذهن خودیم

زان ناتوان ، سردرگمیم

دردام تزویر و ریا

از رستگاری مانده ایم .

 

ای کاش ،  بینیم خویشتن

وین خواب پرخوف ولجن

دنیا شود آنگه دگر

درچشم تو

درچشم  من .

دعوا و این جنجال ها ،

یکسرهمه از قدرت است

از آن زمین درنکبت است .

گر باز گردد چشم من

سوزدزبنیان دیو ظن

دودی از آن گیرد فضا

آنگه جهان بینیم دگر

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در شنبه بیست و هفتم مهر 1392 و ساعت 9 بعد از ظهر |

 

 

  نفس و شیطان هردو یک تن بوده اند

دردوصورت خویش را بنموده اند

                                                                                 مولانا

 

 

سخن ، سربسته می گوییم هنوز ؛

بعداز هزاران سال .

چـــــرا؟...

چون نیست گوشی باز 

که تا خودرا نلغزاند ، عبث دردام قیل وقال

 

به مردابی تهی افتا ده  ایم هریک

نمی بینیم ولی این دام دامن سوز

خوشیم دردامن جنجال وهرآشوب . 

 

(زتنهایی ملولم من .

یکی کو  تا کند فهم سخن اینجا ؟ )

 

شنیدیم ؛

قصه ی «شیطان و آدم»  ، سال ها هریک .

و«سیبی» را ، -

که آن افکند ابلیس بلکه خود دردامن  آشفته ی «حوا».

 

چه هست این راز سرگردان؟

به مردابی چنین کوچانده آدم  ، قرنها خودرا.

 

فریب است آنچنان سنگین ؛

به مردابی دگر غلتد ، مدد خواهد چواو ازعقل پرتشویش .

 

ندارد خود برون رفتی به صد تدبیرعقل از آن

به پشت این گِرِه ، افتاده عقل کور سرگردان .

 

غرض از کار شیطان چیست ؟

وشیطان کیست ؟

 

گشاییم این گره ، گر هریکی برخویش

گشودیم بهرخود ما «راز شیطان» را.

 

به ما آید گشوده ، صد کلاف بی نشان ، آنگاه.

 

به دام مکر شیطان ما فتادیم هریکی پابند.

به مکرش همچنانیم سرخوش و خرّم.

بلــــی؛

شیطان «خود» است ، درژرف ما پنهان.

 

بیاییم بی غرض ، درخود بکاویم همچنان آن را.

«گره» درما نموده ، قرنها مارا به دام خویش سرگردان.

 

 

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 و ساعت 1 بعد از ظهر |


 

 

غزل 

 

ذهن چون آید تهی از قیدو از بازیگری

نوکنی آنگه همی برخود جهان دیگری

ما به مکر ذهن سرگرمیم ، نبینیم فاجعه

پشت خوف آن نداریم بلکه برخود داوری

غفلتی جان می خورد هردم نبینیم حال خود

طعمه ایم هریک بلی ، من یاتوو ،یا دیگری

جهل پنهانی نموده هرکه را درخود اسیــــر

بخـــت یار آید مگر ، این دام ننگین بنگری

آتشی می سوزد اینجا هرکه را بی بازخواست

سرازاین غفلت نراندیم قـــرنها ، با برتری

 ذهن چون آیینه ای بی رنگ وشفاف وتهی

درگذر پر می شود ازخوب وبد ازهردری

می شود زندان وزنجیری به ما آموخته ها

دام ازآن برخویش سازیم ما به صد ناباوری

کودکانند هریکی گنجینه ای خود بی غبار

نیست کودک رانشانی نیزاز«خودمحوری»

کودکان پاک وزلالند همچــــــــــــوآب وآینه

رخنه درآنان نکرده خــــــــــردی ویا برتری

ما به نقَش ذهن خود گردیم درهستی شکار

جزخیال و خوف نیست این نقش را درهرسری

ذهن را باید کنی محو از تخیل ، یک سخن

هست این درمان ما ، کولیک آن را مشتری

گرگدا باشیم و گرشاه ووزیر اینجا یکی ست

برده ی ذهن خودیم ، برخود نداریم داوری 

***

گر سلاح  سرکج آدم ، دو سو آید به کـــــار

نه بشر ماند ، نه حیوال و  ، نه برجا کشوری

می کند یک جنگ خاکستر زمین را والسلام

خوانده ایم و ، می توان دریافت خود این کژروی

حاصل پیشرفت انسان چیست ...؟ نابودی خود

غیرازاین با خــــــــــود ندارد اینچنین بازیگری

می شویم قربانی یک وهم ما ، نــــــه بیشتر

سرچوپاک آید بخوانی از چه برخود نشتری

می شود لیکن زمین ، خاکستر جهلی که خود

آفریده آدمـــــی بر خویشتـــن با مهتـــــــــری

ناشناخته خویشتن را آدمی ، خود«آنچه هست»

ظن وبرهانی به او تحمیــــل کرده همســـــــری

هست انسان دیگرو ، راهــــش بود لیکن دگــــر

شبه یزدانی ، که خود برخود نمـــــوده قاصری

ذهن پاک آید گشایی پر بحیرت تا به عــــــرش

دم به دم درخود بجز نقش خـــــــدارا ننگـــری

هستی انسان همه آرامش و ، نوجویـــی اســت

می توان درعمق دید درخود ســرو این سروری

ذهـــــن ، باید پاک آید ، از تمام داده هــــــــا

نور جاری آنگه است ، آری بشر ، بی پیــــــروی

آنچه برما «هویت» سازد ، همان زنجیر ماست

ورنه سمی نیست هرگز علم وفن و دکتـــــــــری

آدمی ، خود دشمن خویش است > نمی یابد ولی

دشمن فرضی قرارش بـــرده با شورو شــــــری

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

غزل  ۱

 

بازیگریم از خویشتن ، اما نمی دانیم

درپای صحنه صورتی پیدا وپنهآنیم

برخود شکستیم گرچه ما خود صورتک هارا

ازصورتی دیگر ولی درخود گریزانیم

ازخود کنی حیرت چو بینی خویشتن عریان

درپرده می بینیم خودرا. ماپرستویی خرامانیم

از خویش دور افتاده ایم خودرا نمی یابیم

اسب هوس هریک به ظن خویش می رلنیم

هرسو دوانیم مرکب خود بی خبراز خویش

سرچشمه ایم ازوصل خود اما نمی دانیم

برخویش سازیم   ،  سرزمینی آرمانی را

سرسخت گردیم غیرآنرا چون به کام خود نمی رانیم

رخ می کشیم درخاک وخون از خود نمی پرسیم

سرگشته و درد آشنا خود درچه میدانیم

گرذهن پاک آید دگر بینی قرارخویش

زآشفتگی ذهن ، ما آشفته ای سردرگریبانیم

آرام آید گرتورا این صفحه ی مغشوش

آرامشی ، خود بنگری ، ماماورای این هوسرانیم

ازذهن خود ما گشته ایم ازسرزمین شورخود محروم

درقعر تاریکی ازاین بیگانه ما دربندوزندانیم

 

 

 

 

*) غزل۲

 

 

«ذهن» مارا می دهد هردم همی بازیگری

ننگریم این فاجعه -درخود نبینیم ساحری

یک بدل درما گرفته جان ، بود وهم وخیال

ننگریم آن هرکه باشیم ، دیده ایمش سرسری

ما همه بازیچه ی ذهن خودیم ریزودرشت

چشم باز آید اگر ، بینی که را فرمانبری

جز فریب و خدعه نیست خود پیشه ی این ناخلف

دایه ای ،  بازهر خود مارا نماید مادری

از یلای ذهن خود هریک بلی مستاصلیم

آنکه می بیند رهاند خود ازاین خواب آوری

یک بلای بی امان را جان وسر دادیم همه

چشم نگشاییم بران ، ازکف دهد چون دلبری

کورکورانه به وهمی ما یکایک  سرخوشیم

با شهامت باید این غول درون را بنگری

ازفریب ذهن درخود ما همه مستاصلیم

فربه می سازیم آن را ما به هر خشک وتری

آنکه بیند خویشتن بیــــــــــــدار ازاین قافله

ذهن را باید دهد درخود طلاق از همسری

هست جهان درخواب و بیداری نمی پاید به خویش

حاصل خوابش بود ، این ظلمت و ناباوری

هست خیالی محور فعل جهان ، درخود ببین

جلوه ای دیگر جهان دارد . ندارد مشتری

گردهی ازکف جهانرا پیش گوهر هیچ نیست

بیم  ازکف دادن اما ، داده مارا کهتری

چشم جوهر بین خودرا گرنمایی برقرار

بنگری آن دولتی ، کان هست مارا برتری

 

***

 

میدهد «قدرت» بقا این نقطه ی موهوم را

برتری آن یافته ، باید که آن  را بردری

ذهن پوشالی بود ، بادیدن آید بلکه محــو

یک خیال خام مارا می نماید مهتـــــــــــری

همچو فایل کامپیوتر پرشده از خوب وبد

مشت الفاظی نمایدمان دمادم رهبری

مشکل هرنسل هست این نانجیب پرفریب

دیده اند و بنگرند آن را به صد افسونگری

یک بلا نازل شده مارا هم از اسلاف ما

بنگریش آید بفرمانت ، تو اورا ســـروری

گرقلیلی دیده اند این فتنه را درخویشتن

بوده هرعصری چنین ، مانده بجا بازیگری

ناخن از حیرت به دندان گیری ازاین وهم شوم

روشنت آید دراینجا جلوه  ی پیغمبــــــــــــــری

میکنی حیرت زخود ، آری چومی بینی عیان

قاضی اعمال خویش و مجرم و ، خود داوری

گربلند آمد سخن برمــــــــــــــن ببخشایید همه

گنجه ی گوهر شدم ، سرراندم از «خودمحوری»

ذهن و«خود »یک شمه اند ، باید که پاک آیی ازآن

چون زخود آیی رها ، از بحــــــرودریاهم سری

+ نوشته شده توسط اصغر ناظمی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 و ساعت 4 بعد از ظهر |